❄️ کولاک ❄️
ملوک السلطنه گفت
میخوام از این به بعد این دختر«به من اشاره کرد» میزو بچینه و کنار میز تا آخر غذا
خوردن وایسه تا ما غذا خوردنمون تموم بشه
بی بی چشم خانم
و بعد رو به من کرد و گفت
بی بی سوگل میز و از این به بعد تو بچین
چیزی بود که قبول کرده بودم و نمیتونستم زیرش بزنم
با اینکه خسته بودم از جام بلند شدم و ظرفا رو بردم سمت نهار خوری کوچیکی که زهرا نشونم داده بود
که برای غذا خوردن های چند نفرشون بود
بعد از تموم شدن چیدمان و آوردن غذا تقریبا ساعت ۸ بود که
ملوک السلطنه نشست سر میز
میخواستم براش غدا بکشم میز نیاورده بود میخواست بشم پیش
خدمت که سرمیز غذا بزارم خواستم براش غذا بکشم که دستش اورد بالا
ملوک السلطنه گفت .صبر کن ارباب بیاد قبل اومدن ارباب کسی حق
نداره شروع کنه
.دوباره بیصدا کنار وایستادم تا ارباب بیادالهی هیچ وقت نیاد ارباب بعد از چند دقیقه اومد و پر غرور پشت میز نشست ملوک اسلطنه : شروع کن
.خواستم اول سوپ رو بریزم تو بشقاب ملوک السلطنه که مانع
شد
ملوک السلطنه : اول ارباب
خواستم برا ارباب بریزم که باز صدای مسخرش اومد
ملوک السلطنه : ارباب همیشه قبل از غذا یه لیوان اب میخورن
اینو بخاطر داشته باش
چشم .
یه لیوان آب ریختم و گذاشتم جلو ارباب خوده اربابم که انگار لال
بود اصلا حرف نمیزد. بعد از خوردن
. اب شروع کردم به غذا کشیدن البته اول برای ارباب
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
984.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ذات انسان ...
فرزندان ما آنگونه که میخواهیم نمی شوند
آنگونه که تاثیر می پذیرند می شوند ...👌
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کسی آدرسی، شماره تماسی چیزی از این آقاهه نداره؟! میخوام بگم بیاد خونهی ما رو هم تمیز کنه😪
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
ملوک السلطنه گفت میخوام از این به بعد این دختر«به من اشاره کرد» میزو بچینه و کنار میز تا آخر غذا
بعد از غذا خوردن، تازه ارباب سرش را بالا آورد. با دیدنم، اخمهایش رفت توی هم.
ارباب: «لباسات کو؟؟؟»
با تعجب به خودم نگاه کردم؛ لباسام؟! خب، لباسام که تنم است!
متوجه نمیشوم، ارباب...
ارباب: «همهٔ خدمتکارا لباس مخصوص دارن؛ تو چرا هنوز نداری؟؟؟»
بدون اینکه به من اجازهٔ حرف زدن بدهد، با عصبانیت، بیبیِ بیچاره را صدا زد. صدا هم که نگو، مثل شیر نعره میکشید. بیبی خودش را با عجله به ناهارخوری رساند.
بیبی: «جانم، ارباب؟»
ارباب: «خاتون! پیر شدی، امارِ اشتباهاتت رفته بالا، بابا! چرا این دختره هنوز لباس معمولی تنشه؟! چرا لباسِ خدمه تنش نیست؟؟»
بیبی: «ارباب، شرمنده، فراموش کرده بودم؛ دیگه تکرار نمیشه.»
ارباب با عصبانیت از جاش بلند شد و با داد:
«فراموش کردی؟!!! خاتون من، حوصلهٔ این همه اشتباهاتتو ندارم. اگر فقط یه بار دیگه تکرار بشه، اخراجی.»
بیبی: «چشم، ارباب.»
ارباب از غذاخوری رفت بیرون. حالا نوبتِ ملوکالسلطنه بود که شروع کند.
ملوکالسلطنه: «خاتون، ارباب خیلی مشغلهٔ فکری داره و اصلاً وقتِ این اشتباهاتِ مسخره رو نداره. اگر یه اشتباهِ کوچیکِ دیگه ازت سر بزنه، قبل از این که ارباب بفهمه، خودم اخراجت میکنم.»
بیبی: «دیگه تکرار نمیشه، خانمِ بزرگ.»
ملوکالسلطنه هم از جاش بلند شد و رفت.
!!! یعنی لباسِ یه خدمتکار انقدر مهمه؟
بیبی: «اینجا همه چی باید با دقت و مطابقِ میلِ ارباب پیش بره.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ صبح بخیر...
اگر دیروز سخت گذشت، امروز یک شروع تازه است.
هیچ شب تاریکی برای همیشه نمیماند، همیشه راهی به سمت نور وجود دارد 🌅
به امروز اعتماد کن 🤍
صبح_بخیـــــــــــــــر
22.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرانسه به خونه هامون میاد با این خوراک مرغ🍗🥳
مواد لازم :
پیاز ۱ عدد
سیر ۲ حبه
خامه ۵ ق غ خ
سینه مرغ ۵۰۰ گرم
سس خردل ۳ ق غ خ
سبزی ترخون به مقدار لازم
نمک و فلفل سیاه
کره ۵۰ گرم
آب ۱ لیوان
.
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
20M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خورشت کِرک بپرِست مازندرانی تنها خورشت ایرانیه که گوشت نداره🤤🙈
.
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
بعد از غذا خوردن، تازه ارباب سرش را بالا آورد. با دیدنم، اخمهایش رفت توی هم. ارباب: «لباسات کو؟؟؟»
«آخه برای لباس که کسی رو اخراج نمیکنن، بیبی!»
بیبی: «کمکم با ارباب آشنا میشی، عزیزم. حالا هم بیا بریم که لباس بهت بدم.»
یه هفتهای بود که از اومدنم به عمارت میگذشت. تو این یه هفته، کارم ظرفشستن و آماده کردن میز و پیشخدمتی بود. اما با این حال، اونقدر خسته میشدم که شبها سرم به بالش نرسیده، خوابم میبرد و وقت فکر کردن نداشتم.
با زهرا تو این یه هفته بیشتر صمیمی شده بودم. دختر شوخ و بامزهای بود؛ رفتار بدی با کسی نداشت، بجز مهین و کبری که حقشونم بود!
تو این مدت فهمیده بودم که ارباب دشمنای زیادی داره و خونه به شدت محافظت میشه. اما نمیدونستم چرا اونقدر دشمن داره!!! تنها کسی که بدون اجازه وارد عمارت میشد، کیان بود؛ در غیر این صورت، باید کسی که میاومد تو عمارت، اجازه میگرفت.
صبح، ساعت ۶ بود که زهرا بیدارم کرد:
«زهرا! الهیالل بشی که دیگه با صدای خروسیت، صبح از خواب ناز بیدارم نکنی!»
زهرا: «خدا نکنه! میمون خانم، خودت الهیال بشی! اگه من بیدارت نکنم، بیبی میاد و با یه زبون دیگه بیدارت میکنه.»
از جام بلند شدم و لباسامو برداشتم که بپوشم.
«آه، چه کار مسخرهایه، ها! همه میدونن ما خدمتکاریم، دیگه! پوشیدن این لباسا رو من نمیفهمم چه معنی میده!!! آدم با اینا احساس حقارت میکنه.»
زهرا: «چرت نگو، سوگل! لباس به این قشنگی...»
«!!کجاش قشنگه؟؟»
زهرا: «شلوار سرمهایِ ، یه تونیکِ سرمهای، یه پیشبندِ سفید و یه روسریِ سفید. این کجاش زشته؟؟»
زهرا همینجوری که داشت لباساشو میپوشید، توضیحم میداد:
«نوچ... نوچ، خجالتام خوب چیزیه!»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
20M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خورشت کِرک بپرِست مازندرانی تنها خورشت ایرانیه که گوشت نداره🤤🙈
.
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
قدرتِ رها کردنِ در اوج خواستنِ
چیزها و کسایی که هر لحظه
وجودت می طلبشونُ
کسایی بهم دادن که حتی
فکر یک لحظه نبودنشون دیوونه ام میکرد ...
اما بهم یاد دادن
بپذیرم که یه وقتایی ، یه چیزایی
خودتم بکشی ،
هیچوقت سهمت نیست و نخواهد بود ...
مثل
عشقِ دوطرفه تو زندگی من ...
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
«آخه برای لباس که کسی رو اخراج نمیکنن، بیبی!» بیبی: «کمکم با ارباب آشنا میشی، عزیزم. حالا هم ب
زهرا لباسهایش را پوشیده بود. «یه برو بابایی» گفت و رفت.
لباسهایم را پوشیدم و رفتم که تو سالن مهری را دیدم.
مهری: «راحتی؟ نه؟؟»
«خییییلی.»
مهری: «درست صحبت کردن بلد نیستی؟»
«بلدم، اما نه برای کسایی که باهام دست حرف نمیزنن. حالا هم برو کنار، میخوام برم.»
از جلوی من کنار رفت.
مهری: «یاد میگیری باید چجوری با من حرف بزنی.»
داشتم زیر لب بهش بد و بیراه میگفتم که دیدم زهرا داره بهم نگاه میکنه.
زهرا: «چی گفتی؟؟»
«هیچی بابا، چرت و پرت... باید به من احترام بذاری و از این حرفا.»
زهرا: «غلط کرده.»
بیبی: «باز دوباره دارین چی میگین؟؟ بیاین دیگه.»
رفتیم تو آشپزخونه و شروع کردیم به کار کردن.
داشتم میز آشپزخونه رو دستمال میکشیدم که ملوکالسلطنه اومد تو آشپزخونه. بیبی که رو صندلی نشسته بود، فوری از جاش بلند شد.
بیبی: «روز بخیر خانم بزرگ، امری داشتین؟؟»
ملوکالسلطنه: «اینجا چند تا خدمتکار هست؟؟»
بیبی: «۱۳ نفر، که ۴ تاشون مردن، ۹ تا زن.»
ملوکالسلطنه: «خیله خب. اونایی رو که کارایی بیشتری دارن رو نگه دار. با مردا کاری ندارم، اما ۴ تا زن انتخاب کن، ارباب میخواد بفرستشون عمارت سرخ.»
بعد از حرفش خواست از آشپزخونه بره بیرون که با دیدن مهین فوری برگشت.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026