eitaa logo
❄️ کولاک ❄️
6.3هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
1.7هزار ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
❄️ کولاک ❄️
زهرا: «اصلاً نه بپرس، نه جواب می‌دم. مگه عقلم کمه هم جواب بدم، هم تو سری بخورم؟» «اَه، زهرا! آدم با
«خب، شیرین‌خانم از اینجاها نیست. ارسالن‌خان تو تهران باهاش آشنا شده. خلاصه، بعد از کلی بالا و پایین، ارسالن‌خان و شیرین‌خانم با هم ازدواج می‌کنن و میان عمارت. اما بعد از یه مدتی، شیرین‌خانم و ملوک‌السلطنه با هم یه دعوای شدید می‌کنن که ارسالن‌خان هم تصمیم می‌گیرن از اینجا برن، اونم زمانی که ارباب اصلاً تو روستا نبوده و چند روز برای کاری رفته بود خارج از روستا. و وقتی هم برمی‌گرده، می‌بینه ارسالن‌خان رفته و به کیان گفته که دیگه به عمارت برنمی‌گرده و همه چی رو سپرده به کیان...» «ارباب دیوونه می‌شه. یه مدت اصلاً نمی‌شد بری سمتش؛ هر چی جلو دستش می‌اومد، نابود می‌کرد. اما بعد از چند روز، ارباب می‌شه همون ارباب همیشگی. حالا نمی‌دونم چی شده که ارباب، ارسالن‌خان رو بخشیده.» «پس که این‌طور.» زهرا: «بله.» «راستی زهرا، ارباب بجز این ۲ تا برادر، کس دیگه‌ای رو نداره؟ مثلاً خواهری، برادر دیگه‌ای؟» زهرا: «دوست و آشنا که زیاد داره، اما بجز ارسالن‌خان، یه خواهرِ ماه‌رو داره که فعلاً ایران نیست.» «چرا؟» زهرا: «چی می‌دونم... راستی، ارباب‌سالار فقط یه برادر داره، نه ۲ تا؛ فقط ارسالن‌خان.» «این چی می‌گفت؟ مگه شهرام، همونی که بابا گشته بودتش، فامیلیش سپهرتاج نبود؟؟؟ مگه برادر ارباب نبود؟؟؟» «نه بابا، یه برادر دیگه هم داره، تازه فوت کرده.» زهرا با شوخی می‌گه: «یعنی شما که یکی دو هفته‌س اومدی، از منی که قُدِ تموم سالی عمرم اینجا بودم، بیشتر می‌دونی؟» «زهرا، ولی باور کن یه برادر دیگه داشت که من به خاطر فوت همون، مجبور شدم بیام اینجا.» زهرا با کمی فکر گفت: «نه، من مطمئنم ارباب بجز ارسالن‌خان و خواهرشون، هیچ خواهر و برادر دیگه‌ای نداره.» داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد، بیشتر تنهاست؛ چون نمی‌تواند به هیچ‌کس جز همان آدم بگوید که چه احساسی دارد. و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می‌کند، تنهاییِ تو کامل می‌شود. استوری ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
🎙NOVAN 🎵عشقم سلام 🆔 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
«خب، شیرین‌خانم از اینجاها نیست. ارسالن‌خان تو تهران باهاش آشنا شده. خلاصه، بعد از کلی بالا و پایین،
شوکه شدم. پس شهرام سپهرتاج کی بود؟ زهرا: «می‌خوای از بی‌بی می‌پرسم؟ شاید یه برادر دیگه هم داره که من خبر ندارم.» این قضیه خیلی برام مهم بود. یعنی چی که ارباب فقط یه برادر داره؟ بی‌بی: «نه، یه همچین کسی رو اصلاً نمی‌شناسم، چه برسه به اینکه برادر اربابم باشه.» «اما بی‌بی، من خودم شاهم که همه می‌گفتن ارباب برادرِ شهرام سپهرتاجه. اصلاً خودم به خاطر مرگ این شهرام اینجام.» بی‌بی: «من به تو اطمینان می‌دم که شهرام برادر ارباب نیست.» بعد از حرفای بی‌بی خیلی رفتم تو فکر، اما بعد به این نتیجه رسیدم که بی‌بی هم مثل من یه خدمتکار بود. شاید از زندگی ارباب خبر داشت، چون خیلی قدیمی بود، اما شاید از پدر ارباب چیزی نمی‌دونست. --- روزی که ارسالن‌خان و شیرین می‌خواستن بیان، ملوک‌السلطنه خیلی عصبانی بود. از عصبانیت یه سر عمارت می‌رفت، اون سر عمارت؛ بند نمی‌شد، هی از این سر به اون سر می‌رفت. که آخر سر عصبانیتش رو روی من خالی کرد. عصری بود که اومد تو آشپزخونه. ملوک‌السلطنه: «خاتون، از این به بعد پذیراییم به عهدهٔ این دختره.» خاتون: «چشم، خانم بزرگ.» !!!!بیچاره بی‌بی چی می‌تونست به این خروس‌جنگی بگه؟ بی‌بی: «داره از عصبانیت می‌ترکه، نمی‌دونه چی کار کنه، هی عصبانیتش رو سر این و اون خالی می‌کنه. داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان زیبا.....✨ ‌ ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کدو پلو ( کَئی پِلا ) کئی پلا 😋 یکی از غذاهای اصیل مازندرانیه که با کدو حلوایی درست میشه و در کنار این غذای خوشمزه تخم مرغ، خورشت انار، بادمجون و ... سرو میکنن ما بیشتر کدو پلو رو با تخم مرغ، ماست و لبو و یه وقتایی هم با سیر ترشی میخوریم 😋‌‌‌ ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
شوکه شدم. پس شهرام سپهرتاج کی بود؟ زهرا: «می‌خوای از بی‌بی می‌پرسم؟ شاید یه برادر دیگه هم داره که م
اون از ظهری که اونجوری سر زهرا داد و بیداد کرد، اینم از تو عیب نداره. بی‌بی دیگه پوستم کلفت شده. بی‌بی سرشو تکون داد و رفت. ساعت ۸ شب بود، اما بی‌بی گفته بود ارباب دستور داده تا قبل از اومدن ارسالن‌خان و شیرین‌خانم، میز حاضر نشه. ساعت ۹ بود که ارسلان‌خان و شیرین‌خانم اومدن. بی‌بی برای خوش‌آمد رفت بود. بعد از چند دقیقه برگشت. بی‌بی: «سوگل، شربت و شیرینی‌ها رو ببر سالن بزرگ برای پذیرایی.» «چشم.» شربت‌ها رو گذاشتم تو سینی و شیرینی‌ها رو هم کنارش، رفتم سمت سالن بزرگ. وارد سالن بزرگ که شدم، یه مردی که فکر کنم ارسلان‌خان بود نشسته بود کنار ارباب و یه زنه که اونم باید شیرین‌خانم می‌بود، کنار ارسالن‌خان نشسته بود. رو به روشونم ملوک‌السلطنه نشسته بود. سینی رو اول جلو ارباب گرفتم و بعدش هم جلو ارسلان‌خان. که اول نگاهی دقیق بهم کرد و بعد شربت رو برداشت. پذیرایی که تموم شد، وایسادم کنار تا اجازهٔ خروج بدن. که ملوک‌السلطنه با کلی غرور شروع کرد به نیش زدن: !!!ملوک‌السلطنه: «چه عجب! ارسلان‌خان یادی از ما کردی؟» ارسلان‌خان: «والا عمه، من همیشه به یاد شما هستم. می‌خواستم که بیام، اما راضی کردن داداش... ارباب، یه کمی که نه، خیلی طول کشید تا بخشیدتم.» !!!!!!ای خداااا، حتی داداشش هم بهش می‌گه «ارباب»؟ این دیگه کیه؟ ارباب: «مهم اینه که اومده، ملوک‌السلطنه.» ارسلان خودشو به ارباب نزدیک کرد و از صورت ارباب خوشش اومد. داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان زیبا.....✨ ‌ ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
اون از ظهری که اونجوری سر زهرا داد و بیداد کرد، اینم از تو عیب نداره. بی‌بی دیگه پوستم کلفت شده. بی
جاااااان!!!!! چی کار کرد!! از صورت ارباب بوسید!! به‌حقِ چیزای ندیده! ارباب با عصبانیت به سمت ارسالن برگشت. ارباب: «ارسالاااان!» ارسلان‌خان: «بدعنق نشو ارباب، دلم برات خیلی تنگ شده بود، خب.» شیرین‌خانم: «اینو جدا راست می‌گه ارباب، تا برسیم اینجا داشت رو ابرها رانندگی می‌کرد.» ملوک‌السلطنه که تازه منو دیده بود، با عصبانیت: !!!ملوک‌السلطنه: «تو که هنوز اینجایی؟» «منتظر اجازه بودم.» ملوک‌السلطنه: «می‌تونی بری.» «با اجازهٔ ارباب.» این حرفو همیشه باید می‌زدیم. رفتم آشپزخونه و برگشتم. نیم‌ساعت بعد رفتم سالن و ظرفا رو جمع کردم. البته این سری کسی نبود. برگشتم آشپزخونه و خواستم ظرفا رو بشورم که بی‌بی گفت: بی‌بی: «ارباب دستور داده تا نیم‌ساعت دیگه میز حاضر باشه. نمی‌خواد تو بشوری، برو میزو بچین. می‌گم کبری اینا رو بشوره.» سر نیم‌ساعت میز غذا رو حاضر کردم و وایسادم کنار تا بیان سر میز. چند دقیقه بعد همشون اومدن سر میز و شروع کردم به غذا کشیدن. کنار وایساده بودم و منتظر بودم که غذاشون تموم شه. ارسلان‌خان رو به من: «شما خدمتکار جدید هستی؟؟» «بله.» بعد رو کرد به ارباب. داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026