eitaa logo
❄️ کولاک ❄️
6.3هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
1.7هزار ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
❄️ کولاک ❄️
شوکه شدم. پس شهرام سپهرتاج کی بود؟ زهرا: «می‌خوای از بی‌بی می‌پرسم؟ شاید یه برادر دیگه هم داره که م
اون از ظهری که اونجوری سر زهرا داد و بیداد کرد، اینم از تو عیب نداره. بی‌بی دیگه پوستم کلفت شده. بی‌بی سرشو تکون داد و رفت. ساعت ۸ شب بود، اما بی‌بی گفته بود ارباب دستور داده تا قبل از اومدن ارسالن‌خان و شیرین‌خانم، میز حاضر نشه. ساعت ۹ بود که ارسلان‌خان و شیرین‌خانم اومدن. بی‌بی برای خوش‌آمد رفت بود. بعد از چند دقیقه برگشت. بی‌بی: «سوگل، شربت و شیرینی‌ها رو ببر سالن بزرگ برای پذیرایی.» «چشم.» شربت‌ها رو گذاشتم تو سینی و شیرینی‌ها رو هم کنارش، رفتم سمت سالن بزرگ. وارد سالن بزرگ که شدم، یه مردی که فکر کنم ارسلان‌خان بود نشسته بود کنار ارباب و یه زنه که اونم باید شیرین‌خانم می‌بود، کنار ارسالن‌خان نشسته بود. رو به روشونم ملوک‌السلطنه نشسته بود. سینی رو اول جلو ارباب گرفتم و بعدش هم جلو ارسلان‌خان. که اول نگاهی دقیق بهم کرد و بعد شربت رو برداشت. پذیرایی که تموم شد، وایسادم کنار تا اجازهٔ خروج بدن. که ملوک‌السلطنه با کلی غرور شروع کرد به نیش زدن: !!!ملوک‌السلطنه: «چه عجب! ارسلان‌خان یادی از ما کردی؟» ارسلان‌خان: «والا عمه، من همیشه به یاد شما هستم. می‌خواستم که بیام، اما راضی کردن داداش... ارباب، یه کمی که نه، خیلی طول کشید تا بخشیدتم.» !!!!!!ای خداااا، حتی داداشش هم بهش می‌گه «ارباب»؟ این دیگه کیه؟ ارباب: «مهم اینه که اومده، ملوک‌السلطنه.» ارسلان خودشو به ارباب نزدیک کرد و از صورت ارباب خوشش اومد. داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان زیبا.....✨ ‌ ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
اون از ظهری که اونجوری سر زهرا داد و بیداد کرد، اینم از تو عیب نداره. بی‌بی دیگه پوستم کلفت شده. بی
جاااااان!!!!! چی کار کرد!! از صورت ارباب بوسید!! به‌حقِ چیزای ندیده! ارباب با عصبانیت به سمت ارسالن برگشت. ارباب: «ارسالاااان!» ارسلان‌خان: «بدعنق نشو ارباب، دلم برات خیلی تنگ شده بود، خب.» شیرین‌خانم: «اینو جدا راست می‌گه ارباب، تا برسیم اینجا داشت رو ابرها رانندگی می‌کرد.» ملوک‌السلطنه که تازه منو دیده بود، با عصبانیت: !!!ملوک‌السلطنه: «تو که هنوز اینجایی؟» «منتظر اجازه بودم.» ملوک‌السلطنه: «می‌تونی بری.» «با اجازهٔ ارباب.» این حرفو همیشه باید می‌زدیم. رفتم آشپزخونه و برگشتم. نیم‌ساعت بعد رفتم سالن و ظرفا رو جمع کردم. البته این سری کسی نبود. برگشتم آشپزخونه و خواستم ظرفا رو بشورم که بی‌بی گفت: بی‌بی: «ارباب دستور داده تا نیم‌ساعت دیگه میز حاضر باشه. نمی‌خواد تو بشوری، برو میزو بچین. می‌گم کبری اینا رو بشوره.» سر نیم‌ساعت میز غذا رو حاضر کردم و وایسادم کنار تا بیان سر میز. چند دقیقه بعد همشون اومدن سر میز و شروع کردم به غذا کشیدن. کنار وایساده بودم و منتظر بودم که غذاشون تموم شه. ارسلان‌خان رو به من: «شما خدمتکار جدید هستی؟؟» «بله.» بعد رو کرد به ارباب. داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
17.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اردک مازندرانی 😍🌱 واقعاً هیچی جای یه غذای محلی شمالی رو نمی‌گیره! امروز یه اردک مازندرانی درست کردم با ترکیبی از انار ترش و سبزی مخصوص شمال که حسابی روی آتیش جا افتاده. طعمش؟ یه چیز عجیب خوشمزه!😋 🔸 ترکیب سبزی: پونه و زلنگ به میزان مساوی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
جاااااان!!!!! چی کار کرد!! از صورت ارباب بوسید!! به‌حقِ چیزای ندیده! ارباب با عصبانیت به سمت ارسالن
ارسلان خان: «داداش، من مطمئنم یه جایی ایشونو دیدم. خیلی چهرش برام آشناست.» ملوک‌السلطنه با دست‌پاچیدگی‌ای که خیلی ضایع بود، رو به ارسلان خان کرد و گفت: ملوک‌السلطنه: «نه ارسلانم، نه ارسلان خان! اوّلاً که این دختره یه خدمتکار جدیدِ؛ ثانیاً یه خدمتکار چه ارزشی داره که آشنا باشه یا نه؟!» شیرین: «وا! عمّه ملوک، این چه حرفیه؟ مگه خدمتکارا آدم نیستن؟؟؟» ارسلان خان: «اهاااان! یادم اومد... عکس یه زنه رو تو عمارت پشتی دیده بودم که خیلی شبیه‌ایه.» ارباب با داد: «این بحثو همین جا تمومش کنین!» همه ساکت شدن و شروع کردن به غذا خوردن. --- حرفای ارسلان خان خیلی برام عجیب بود. با ارسلان خان میشد سه نفر که با دیدنم تعجب می‌کردن: اولیش ملوک‌السلطنه بود، بعدی بی‌بی‌حالا که ارسلان خان می‌گه عکس یه زنی تو عمارت پشتی هست که شبیه منه. هر جور شده باید برم تو اون عمارت. شاید ملوک‌السلطنه و بی‌بی هم بخاطر همین با دیدنم تعجب کردن. باید اون عکسو پیدا می‌کردم. از یه طرف می‌خواستم برم تو عمارت پشتی، از یه طرفم تنهایی می‌ترسیدم که برم... باید به زهرا قضیه رو می‌گفتم، شاید زهرا کمکم کنه. --- شب، موقع خواب، زهرا روی تخت دراز کشیده بود و می‌خواست بخوابه. «زهرا؟؟؟» زهرا با بی‌حالی گفت: «هان؟» «زهرا، یه دقیقه بلند شو، می‌خوام باهات حرف بزنم.» زهرا: «تو رو خدا سوگل، بزار بخوابم. حالا بعداً حرف می‌زنیم.» داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خواهر من برادر من سبک زندگی تغییر کرده توقعات تغییر کرده انتظار نداشته باشید مثل گذشته زندگی کنیم ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان زیبا.....✨ ‌ ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
ارسلان خان: «داداش، من مطمئنم یه جایی ایشونو دیدم. خیلی چهرش برام آشناست.» ملوک‌السلطنه با دست‌پاچی
«اه، بلند شو دیگه!» زهرا از جاش بلند شد. زهرا: «فقط دوست دارم یه سوال از ارباب و خانوادش بکنی... یعنی کُلتُو می‌کنم. خیلی بیشعوری!» زهرا: «خواهش می‌کنم، حالا بگو ببینم چی می‌خوای بگی.» تصمیم گرفته بودم به زهرا بگم که چرا اینجام، تا زهرا هم احساسی بشه و تو رفتن به اون عمارت کمکم کنه. درسته دو ماه بیشتر نبود که اومده بودم اینجا، اما به زهرا خیلی اعتماد داشتم. زهرا: «اگه می‌خوای مثل بز به من زل بزنی و حرف نزنی، من می‌گیرم می‌خوابم.» «نه، می‌خوام... می‌خوام دلیل اومدنمو بگم.» زهرا: «پس بالاخره اعتماد کردی.» «به تنها کسایی که اعتماد دارم، شماهایین؛ یعنی تو و بی‌بی.» زهرا از جاش بلند شد و اومد رو تختم و نشست کنارم. زهرا: «خب، بفرما؛ سر تا پا گوشم.» شروع کردم قضیه‌ی بابا رو تعریف کردن و تا روز رضایت و شرط ارباب و اومدن اینجا رو گفتم. زهرا با ناباوری نگام می‌کرد. زهرا: «من نمی‌دونستم ارباب یه برادر دیگه هم داره. پس شهرام... شهرام که می‌گفتی، همین خدابیامرز بود؟؟؟» «آره زهرا.» زهرا: «تو چقدر دل بزرگی داشتی سوگل!» «ممنون، اما زهرا، همه‌ی چیزایی که گفتم یه طرف؛ یه چیزای دیگه هم هست که می‌خوام بگم.» زهرا: «بگو ببینم. امشب فکر کنم می‌خوای منو تا مرز سکته ببری با این حرفای جدیدت.» «زهرا، یادته گفتم ملوک‌السلطنه با دیدنم رفت که با ارباب راجع به بابام حرف بزنه؟» زهرا: «خب، خب؟» «ملوک‌السلطنه اول با تعجب نگام می‌کرد، جوری که اصلاً پلک نمی‌زد؛ بعدش که اومدیم اینجا، بی‌بی هم...» داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه کسی که دوست داری بخنده 🥰 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026