eitaa logo
❄️ کولاک ❄️
6.4هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
1.7هزار ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
پنج طوطی کاسکو در باغ وحش به دلیل فحاشی و خندیدن به بازدید کنندگان از یکدیگر جدا شدند و اکنون در قفسهای جداگانه نگهداری میشوند. درسته، من بعضی موقع‌ها جوابی می‌دم، اما نه بخاطر چیزای الکی، فقط بخاطر بدرفتاری‌های باباس. به جون خودم، خودم هم نمی‌فهمم مگه چه کار می‌کنم که بابا همیشه از دستم عصبانیه. فرزاد: باور کنم؟! خیره به فرزاد نگاه کردم. باورکنم یعنی چی؟ یعنی داری دروغ می‌گی، یعنی باورت ندارم. از هر کسی توقع داشتم، اما از فرزاد نه! رفتم سمت ماشین: بریم خونه، حوصله ندارم. فرزاد: یعنی چی حوصله ندارم، سوگل؟! خیله خب، بابا یه سوال پرسیدم، توام مثل همیشه جواب دادی. اصلاً غلط کردم. فرزاد، حوصله ندارم. اگه تو نمی‌بری خونه، خودم می‌رم. فرزاد جلوم وایساد. فرزاد: سوگل خانم، من حتی حق سوال پرسیدنم ندارم؟! حق سوال پرسیدن داری، اما حق نداری با حرفات تخریبم کنی. ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
در خونه باز شد و مامان و خاله و فرانک (دختر خالم) و زن دایی اومدن تو. مامان رنگش پریده و سرخ بود. چش
انشاءالله به سلامتی از اتاق عمل درمیاد و آقا حمیدم هم همین امروز یا فرداست که از بازداشتگاه درمیاد. مامان: «اگه خدایی‌نکرده زبونم لال، اون از اتاق عمل نیومد چی؟؟ اونوقت چه خاکی به سرم بریزم!؟؟» خاله: «پروین، ببین بچه‌هام رو نگران کردی. اینا هم به تو نگاه می‌کنن. تو باید به خاطر بچه‌ها محکم باشی.» اون شب مامانو هر کاری که کردن، آروم نشد. نزدیکای هشت صبح بود که تقریبا همه خوابیدیم. یه ساعتی نشده بود خوابیده بودم که با صدای جیغ و داد مامان، با ترس از خواب پریدم. صحنه رو که می‌دیدم باور نمی‌کردم. مامان جیغ می‌زد و خودشو چنگ می‌نداخت. مامان: «ای خدا بدبخت شدم، ای خدا بیچاره شدم، واااای، واااای مرد. داداش علی بیچاره شدم، داداش علی شوهرم...» دایی: «پروین به خودت بیا. خدا بزرگه. رضایت می‌گیریم خواهرم. از عمد که به مرده نزده، تصادف بوده.» داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
شرکت فریدا اومده بستنی با شیر انسان تولید کرده با قیمت 25 دلار! تمام فاز اول تولید این بستنی تنها تو چند ساعت اول پیش فروش فروخته شده؛ الانم تو بازار سیاه با قیمتای + ۱۰۰ دلار به فروش میرسه🫥 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باورتون میشه این نقاشی‌هارو هیتلر کشیده، همون هیتلر معروف!! ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
انشاءالله به سلامتی از اتاق عمل درمیاد و آقا حمیدم هم همین امروز یا فرداست که از بازداشتگاه درمیاد.
اینا چی می‌گفتن؟!!!!! مرده؟! مرد؟! یعنی الان بابا به عنوان قاتل تو زندانه؟!!!! روی زمین نشستم. سه روز از اون ماجرا گذشته. راستی راستی، یارو مرده بود. مامان اینا همون روز افتادن دنبالهٔ کارای بابا. بعد از اینکه برگشتن خونه، مامان داغون بود. دایی به سوگند می‌گفت: دایی: «چند نفر شهادت دادن که حمید از عمد به اون مرده زده. پلیس هم بعد از تحقیق و پرس‌وجو فهمیدن که حمید و اون مرده یه خصومتی از قبل با هم داشتن و این قضیه رو بدتر می‌کنه. بازپرس می‌گفت زیر بار نمیره. حمید انکار می‌کنه.» سوگند: «دایی، کاریو که نکرده، چرا باید گردن بگیره؟» داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
یه بار با خواهربزرگم ازخیابون راه رد می‌شدیم ابجیم که رد شد من نمی‌دونم چی شد وسط راه افتادم زمین.😩😫😩 یعنی با یه فشاری افتادم زمین که کلا زانوی شلوارم پاره شد زانوم زخمی شد. تا افتادم گفتم زینب(اسم ابجیم)آبجی مهربونم من هم متوجه افتادن من نشده بود از خیابون رد شده بود توی شلوغی منو ندیده بود🙂🙂🙂😒😏 یه خانمی کمکم کرد بلند شدم با بدبختی خودمو به آبجی رسوندم.😫😖😫 آبجی تا منو دید گفت کجایی تو؟ پات چراخون میاد😳😳😱😱😳 گفتم خوبه مامان منو به تو سپرده اینجوری امانت داری میکنی خلاصه رفتیم خونه پامو بستم فردا باز از اون مسیر رد میشدیم سواره یه تاکسی شدیم راننده داشت به بغل دستیش می‌گفت دیروز یه خانمی اینجا افتاد خیلی مومن بود تا افتاد گفت یا زینب😊😊😊 نزدیک بود ماشین بهش بزنه ولی خانم زینب نجاتش داد منو آبجی به زور جلو خودمونو نگه داشتیم نخندیم😬😬😬😬 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
اینا چی می‌گفتن؟!!!!! مرده؟! مرد؟! یعنی الان بابا به عنوان قاتل تو زندانه؟!!!! روی زمین نشستم. سه
بابا اهل این نبود که کسی رو از قصد بزنه، اونم تا حد مرگ!!!! داشتم دیوونه می‌شدم. دلم برای بابا تنگ شده بود. درسته همیشه از دور بابام بود، ولی حالا چی؟ حالا که نیست و امکان داره دیگه نباشه... خدا نکنه، زبونم لال، بابا برمی‌گرده. امروز عمو محمود (شوهر خالم) وقت گرفته بود تا مامان و بابا با هم حرف بزنن. مامان از صبح بی‌قرار بود و هی اینور و اونور می‌رفت تا بالاخره با دایی رفتن. تو این سه روز خونه حتی یه لحظه هم خالی نشده بود. دایی، خاله، دوستا و آشناها، هر کی که شنیده بود اومده بود. همه اومده بودن برای دلداری. اما چیزی که ما می‌خواستیم دلداری نبود؛ برگشتن بابا بود، فقط همین. بعد رفتن مامان و دایی، منتظرشون بودیم: یه ساعت، دو ساعت، پنج ساعت... مامان و دایی و عمو محمود برگشتن. مامان تا رسید رفت اتاقشون. همه به دایی سوالی نگاه می‌کردیم. دایی: «نگام نکنین که جیگرم آتیش می‌گیره.» داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچ دردی به درد داغ فرزند نمی رسه🖤 سکانسی از در خونه باز شد و مامان و خاله و فرانک (دختر خالم) و زن دایی اومدن تو. مامان رنگش پریده و سرخ بود. چشماش بخاطر گریه‌ی زیاد، سرخ شده بود. خاله: «سوگل جان، خاله برو یه لیوان برای مامانت آب بیار تا یه کم حالش جا بیاد.» با دو خودم رو رسوندم به آشپزخونه و یه لیوان آب برای مامان آوردم و دست خاله دادم. خاله: «خواهرم، پروین جان بیا یه لیوان آب بخور. بیا گلم، بیا اینو بخور.» مامان: «ولم کن پروانه! دیدی چه بدبخت شدم؟ دیدی چه خاکی به سرم شد؟» و دوباره شروع کرد به گریه کردن. ما هم از مامان بدتر. زن دایی (الهام): «پروین جان، تو باید محکم باشی. هنوز که اتفاقی نیوفتاده. مرده رو هم که بردن اتاق عمل.» ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
بابا اهل این نبود که کسی رو از قصد بزنه، اونم تا حد مرگ!!!! داشتم دیوونه می‌شدم. دلم برای بابا تنگ ش
دایی، خواهش می‌کنم، حداقل شما یه چیزی بگین. دایی: «لال بشم بهتره تا بخوام چیزی بگم.» سحر: «دایی، خبرت بده مگه نه؟» دایی سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت. سوگند: «سکوت نکنین، برای سکوت کردن وقت خوبی نیست.» عمو محمود: «علی، باید بهشون بگیم. اینا هم حق دارن که بدونن.» دایی: «تو بگو محمود که دیگه نای حرف زدن ندارم.» بعدش روی اولین مبل نزدیکش نشست. عمو محمود: «بچه ها بشینین.» همگی روی مبل نشستیم. عمو محمود: «خب... چجوری بگم...» داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نامحبوب ولی حقیقته🥱🖐🏻 سکانسی از ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دخترا وقتی دست به دلبری میزنن کیک هویج با کرم پنیری میپزن 🥳🥕 مواد لازم: پنیر خامه‌ای ۲۵۰ گرم خامه ۱ و ½ لیوان پودر قند ½ لیوان وانیل ۱ ق چ خ ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
دایی، خواهش می‌کنم، حداقل شما یه چیزی بگین. دایی: «لال بشم بهتره تا بخوام چیزی بگم.» سحر: «دایی،
بعد نگاهش روی سحر ثابت موند. سحر از همهٔ ما کوچیک‌تر بود، شاید دونستنش کار خوبی نبود. سحر با شنیدنش نابود می‌شد. نمی‌شد؟؟ سحر: «اونجوری نگاهم نکنین که اصلاً از جام تکون نمیخورم.» سوگند: «عمو محمود، هر چیزی فهمیدنی باشه، سحر هم اول و آخرش می‌فهمه. پس لطفاً زودتر بگین.» عمو محمود: «ما با بابات صحبت کردیم. قسم می‌خوره که این کارو از عمد نکرده، اما شواهد... به هر حال ما همه به بابات و حرفاش اعتماد داریم، اما پلیسا اعتماد نمی‌کنن. و مهم اینه که پلیسا اعتماد کنن و برای اعتماد کردن نیاز به مدرک دارن که... همه شواهد علیه باباتونه. ما همه زورمونو تو این سه روز زدیم، کاری از دستمون برنمیاد. باید صبر کنیم تا روز دادگاه تا ببینیم چی پیش میاد.» سوگند: «روز دادگاه کیه؟؟» داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026