❄️ کولاک ❄️
اینا چی میگفتن؟!!!!! مرده؟! مرد؟! یعنی الان بابا به عنوان قاتل تو زندانه؟!!!! روی زمین نشستم. سه
بابا اهل این نبود که کسی رو از قصد بزنه، اونم تا حد مرگ!!!! داشتم دیوونه میشدم. دلم برای بابا تنگ شده بود. درسته همیشه از دور بابام بود، ولی حالا چی؟ حالا که نیست و امکان داره دیگه نباشه... خدا نکنه، زبونم لال، بابا برمیگرده.
امروز عمو محمود (شوهر خالم) وقت گرفته بود تا مامان و بابا با هم حرف بزنن.
مامان از صبح بیقرار بود و هی اینور و اونور میرفت تا بالاخره با دایی رفتن.
تو این سه روز خونه حتی یه لحظه هم خالی نشده بود. دایی، خاله، دوستا و آشناها، هر کی که شنیده بود اومده بود. همه اومده بودن برای دلداری. اما چیزی که ما میخواستیم دلداری نبود؛ برگشتن بابا بود، فقط همین.
بعد رفتن مامان و دایی، منتظرشون بودیم:
یه ساعت، دو ساعت، پنج ساعت... مامان و دایی و عمو محمود برگشتن. مامان تا رسید رفت اتاقشون. همه به دایی سوالی نگاه میکردیم.
دایی: «نگام نکنین که جیگرم آتیش میگیره.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچ دردی به درد داغ فرزند نمی رسه🖤
سکانسی از #محکوم ✨
در خونه باز شد و مامان و خاله و فرانک (دختر خالم) و زن دایی اومدن تو. مامان رنگش پریده و سرخ بود. چشماش بخاطر گریهی زیاد، سرخ شده بود.
خاله: «سوگل جان، خاله برو یه لیوان برای مامانت آب بیار تا یه کم حالش جا بیاد.»
با دو خودم رو رسوندم به آشپزخونه و یه لیوان آب برای مامان آوردم و دست خاله دادم.
خاله: «خواهرم، پروین جان بیا یه لیوان آب بخور. بیا گلم، بیا اینو بخور.»
مامان: «ولم کن پروانه! دیدی چه بدبخت شدم؟ دیدی چه خاکی به سرم شد؟»
و دوباره شروع کرد به گریه کردن. ما هم از مامان بدتر.
زن دایی (الهام): «پروین جان، تو باید محکم باشی. هنوز که اتفاقی نیوفتاده. مرده رو هم که بردن اتاق عمل.»
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
بابا اهل این نبود که کسی رو از قصد بزنه، اونم تا حد مرگ!!!! داشتم دیوونه میشدم. دلم برای بابا تنگ ش
دایی، خواهش میکنم، حداقل شما یه چیزی بگین.
دایی: «لال بشم بهتره تا بخوام چیزی بگم.»
سحر: «دایی، خبرت بده مگه نه؟»
دایی سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت.
سوگند: «سکوت نکنین، برای سکوت کردن وقت خوبی نیست.»
عمو محمود: «علی، باید بهشون بگیم. اینا هم حق دارن که بدونن.»
دایی: «تو بگو محمود که دیگه نای حرف زدن ندارم.»
بعدش روی اولین مبل نزدیکش نشست.
عمو محمود: «بچه ها بشینین.»
همگی روی مبل نشستیم.
عمو محمود: «خب... چجوری بگم...»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نامحبوب ولی حقیقته🥱🖐🏻
سکانسی از #چشمباد ✨
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دخترا وقتی دست به دلبری میزنن کیک هویج با کرم پنیری میپزن 🥳🥕
مواد لازم:
پنیر خامهای ۲۵۰ گرم
خامه ۱ و ½ لیوان
پودر قند ½ لیوان
وانیل ۱ ق چ خ
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
دایی، خواهش میکنم، حداقل شما یه چیزی بگین. دایی: «لال بشم بهتره تا بخوام چیزی بگم.» سحر: «دایی،
بعد نگاهش روی سحر ثابت موند.
سحر از همهٔ ما کوچیکتر بود، شاید دونستنش کار خوبی نبود. سحر با شنیدنش نابود میشد. نمیشد؟؟
سحر: «اونجوری نگاهم نکنین که اصلاً از جام تکون نمیخورم.»
سوگند: «عمو محمود، هر چیزی فهمیدنی باشه، سحر هم اول و آخرش میفهمه. پس لطفاً زودتر بگین.»
عمو محمود: «ما با بابات صحبت کردیم. قسم میخوره که این کارو از عمد نکرده، اما شواهد... به هر حال ما همه به بابات و حرفاش اعتماد داریم، اما پلیسا اعتماد نمیکنن. و مهم اینه که پلیسا اعتماد کنن و برای اعتماد کردن نیاز به مدرک دارن که... همه شواهد علیه باباتونه.
ما همه زورمونو تو این سه روز زدیم، کاری از دستمون برنمیاد. باید صبر کنیم تا روز دادگاه تا ببینیم چی پیش میاد.»
سوگند: «روز دادگاه کیه؟؟»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدمها دو تکه دارند...
یک تکه از آدمها دلت را به دست میآورد،
تکه دیگرشان دلت را میشکند.
یک تکه از آدمها لبخند به لبت میآورد،
یک تکهشان اشکت را درمیآورد.
یک تکه از آدمها دستودلباز است،
تکه دیگرشان حساب همهچیز را دارد.
یک تکه از آدمها دلگرمت میکند،
یک تکهشان پشیمانت میکند.
یک تکه از آدمها خاطره خوش میسازد،
تکه دیگرشان ساختهها را ویران میکند.
آدمها را بهخاطر تکه روشنشان دوست داریم،
بهخاطر تکه تاریکشان از آنها بیزار میشویم.
گاهی بهخاطر یک تکه، تکهی دیگر را میپذیریم،
گاهی قیدش را میزنیم...
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
بعد نگاهش روی سحر ثابت موند. سحر از همهٔ ما کوچیکتر بود، شاید دونستنش کار خوبی نبود. سحر با شنید
عمو محمود: «۱۰ روزه دیگهس.»
سوگند بغض کرد و من آرام اشک میریختم. بابا زندان بود و ما هیچ کاری نمیتونستیم بکنیم.
تنها کاری که از دستمون برمیومد این بود که تا روز دادگاه صبر کنیم. خدایا کمکمون کن که جز تو کسی رو نداریم.
سحر بلندبلند زد زیر گریه.
سحر: «بابای من این کارو نکرده. بابا اصلاً اهل این حرفا نیست. اون آزارش حتی به یه مورچه هم نمیرسه، چه برسه به این که یه آدمو بزنه.»
دایی از جاش بلند شد و کنار سحر نشست.
دایی: «میدونم سحرم، میدونم.»
و بعد سحرو بغل کرد.
ده روز با همه بدیاش گذشت.
تو این ده روز هممون نابود شدیم. نبود بابا یه طرف، استرس و اضطراب دادگاهم یه طرف.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوتا دل تو ساحل...❤️🥰
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
Naser Pourkaram | موزیکدلNaser Pourkaram - Do Ta Del (128).mp3
زمان:
حجم:
3.9M
🎙ناصر پور کرم
🎼دوتا دل♥️𝄠
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
عمو محمود: «۱۰ روزه دیگهس.» سوگند بغض کرد و من آرام اشک میریختم. بابا زندان بود و ما هیچ کاری نم
هر چی فکر میکردیم به جایی نمیرسیدیم. بابا اصلاً با کسی دشمنی نداشت که بخواد از روی قصد کسی رو بزنه!!!
دایی و عمو محمود به هر جایی که فکرشون میرسید برای کمک دست دراز کرده بودن، اما به جایی نرسیدن.
مامان تو این ده روز، روز به روز شکستهتر شده بود. روز به روز رنگ پریدهتر شده بود. ...همگی گرفته بودیم. بد گرفته بودیم.
روز دادگاه همگی رفته بودیم، اما سحر رو تو راه نداده بودن که با زن دایی (الهام) تو ماشین منتظر موندن. داخل راهرو منتظر موندیم تا فامیلیمون رو صدا بزنن تا بریم تو.
داشتم دیوونه میشدم. انقدر پوست لبم رو کنده بودم که داشت از لبم خون میومد. فرزاد دستمال کاغذی جلوم گرفت.
فرزاد: «ول کن دیگه، کندی لباتو.»
فرزاد: «دِ لو جیگرم داره میاد تو دهنم. خیییلی حالم خرابه. اصلاً نمیفهمم دارم چی کار میکنم.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کله شقی پسرا رو دوست دارم هیچوقتم درست بشو نیستن! :))))
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026