eitaa logo
کــوݪـہ بــآࢪ ؏ـاشـقــے🖤
293 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
212 ویدیو
39 فایل
﷽ حُـ‌بّکَ‌فـ‌ی‌قلْـ‌بی‌وَانْ‌کُـ‌نتَـ‌عاصـ‌یـ‌اً🖇 الهی!دلم‌بی‌هوا؛هوای‌توراکـرد هوای‌دلم‌رابی‌هوا‌داشتہ‌باش‌:)🦋 شـ‌نوآی‌حرفـ‌اٺون https://harfeto.timefriend.net/16947726174479 خـوش‌اومدی🖐🏻 کـآنـ‌‌آݪ‌وقـ‌ف‌مادرمـون‌حـ‌ضـ‌رٺِ‌زهـ‌راست کپـ‌ی؟حـݪآلـٺ💙
مشاهده در ایتا
دانلود
💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋 🦋💙🦋 💙🦋 🦋 🦋بِـ‌‌‌سـ‌م‌ِالـ‌رَب‌ِّالـ‌عـ‌الَـ‌میـ‌نَ🦋 وَرَقِ‌چِهِلُ‌چَهآر بـ‌ه‌قلـ‌م‌حَـ‌نیـ‌فا‌|مَـ‌جهـ‌ول‌الـ‌هـ‌ویـ‌ه‍ پدر، کمک می‌کند کمی بالاتر بنشینم. و بعد می‌گوید: همکارات اومدن دیدنت. میخندم: قدمشون سرِچشم..بگین بیان داخل. و روسری‌ام را مرتب می‌کنم. از جایی ثابت ماندن، متنفرم‌ نمیتوانم طولانی مدت، یک‌جا بدونِ حرکت بنشینم.. طوری که انگار، بعید است بخیه‌هایِ پهلویم خوب شود.. صدایِ یاالله گفتن‌هایشان را، با بفرمائیدی پاسخ می‌دهم و یک به یک، داخل می‌آیند.. اول از همه، همان دلیلِ خوشی می‌آید و لبخندم را شکوفا میکند. سلامِ گرمی می‌دهد و دسته‌گلِ نرگسش را، به دستم می‌دهد.. ذوق، دلم را شکوفه باران می‌کند! او هنوز بیاد دارد که گلِ‌نرگس، مرا مستِ لبخند می‌کند. با لبخند تشکر می‌کنم. تمامِ همکاران، دورم جمع می‌شوند و هریک چیزی می‌گویند. مرصاد، سربه‌سرِ بچه‌ها میگذارد و مرا گاهی میانِ نطق هایش از خنده‌هایِ بی‌صدا لبریز می‌کند. جمع‌، جمعِ خوبی بود! همکارانمان، کمی می‌مانند و بعد می‌روند. حالا همه متوجهِ نسبتِ خانوادگیِ من و او شده بودند.. دیگر فرقی هم برایِ من نمیکرد! بهرحال، جوابم مثبت بود.. حالا مرا به عنوانِ دخترعمو بشناسند یا شریکِ زندگیِ سرگرد صابری، فرقی که نداشت..داشت؟ همه می‌روند جز او! کنارم رویِ صندلی می نشیند: -عمو میگفت مرخص میشین امروز.. سری تکان می‌دهم و او، زیر لب الحمدالله می‌گوید. مرصاد، سرد شده! از نگاهش میشود خواند که دلگیر است! قبل از ماجرایِ پرونده، تویِ برجکش کوبیده بودم و هنوز هم نگفته بودم که ورق برایِ دلم برگشته. میخواستم بگویم؛ نمیشد. بلدش نبودم! شاید هم غرورم نمی‌گذاشت. میخواستم بارِ دیگر بپرسد و من بگویم بله! اما انگار، او بریده بود و ماجرا را پیشِ قلبش ختم جلسه اعلام کرده بود.. نمیخواستم گرفته باشد اما بدبختی، راهی هم بلد نبودم! خودم از این خواستن‌هایِ الکی خسته بودم.. حرف داشت؛ مِن مِن کردنِ چشمانش را میخواندم به وضوح.. برایِ همین، خودم حرف را وسط انداختم: جریانِ پرونده چطور شد؟ ـادامـه‌دارد:)💙 -کپی‌بدونِ‌هماهنگی‌و‌ذکر‌نام‌نویسنده‌و‌آیدیِ‌کانال، رضایتی‌درپی‌ندارد!
💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋 🦋💙🦋 💙🦋 🦋 🦋بِـ‌‌‌سـ‌م‌ِالـ‌رَب‌ِّالـ‌عـ‌الَـ‌میـ‌نَ🦋 وَرَقِ‌چِهِلُ‌پَنج بـ‌ه‌قلـ‌م‌حَـ‌نیـ‌فا‌|مَـ‌جهـ‌ول‌الـ‌هـ‌ویـ‌ه‍ اوهم برایِ فرار از شکنجه‌یِ سکوت، بحث را رویِ هوا گرفت و گفت: -همه چیز رویِ رواله..بعد از اینجا، میرم واسه دادگاهِ قضایی..حکمشون اومده! دیگه تقریبا این پرونده هم بسته میشه.. شکر می‌گویم: -پس فکر کنم آخرین همراهی‌مون بود.. غم‌زدگی‌اش را با جان و دل حس میکنم؛ اما سرد و جدی میگوید: بله! با انتقالیم موافقت شده..چند روزِ آینده رفعِ زحمت می‌کنم. -موفق باشید. بلند میشود و قد راست می‌کند: خب..بهتره برم! سلام به زنعمو و طاها و نورا خانم برسونید..انشالله زودتر سرِپا بشید. یاعلی. و بدونِ چشم‌انتظاری بر جوابِ من، بیرون می‌رود. کلافگی به جانم می افتد. خدا خدا میکردم کنار نکشد! باخودم کلنجار می‌روم که در باز میشود و قامتِ پدر پیشِ چشمم می‌ایستد. لبخندِ گرمش را تقدیمم می‌کند و بعد، لب می‌زند: چرا بادت خالی شده؟ -رفت..فکر کنم واسه همیشه! مثلِ بازجویی که دستِ متهمش را رو کرده باشد، گوشه لبش بالا رفت و خبیثانه گفت: خب..مگه همینو نمیخواستی؟ زیرِ لب میگویم: الان دیگه نه! -چقدر مطمئنی؟ -به اندازه‌یِ توکلی که مرصاد داشت و من ناامیدش کردم! به اندازه‌یِ نیازی که دارم..بابا! من بد کردم. هم به خودم و قلبم، هم به مرصاد و احساسش! خودمو گول زدم و لج کردم؛ حالا دارم تقاص میدم‌. اما وقتی چاقو خوردم فهمیدم هیچکسو جز اون نمیتونم بخوام از خدا! مرصاد، جوابِ دعاهایِ شما و مامانه..همونیه که من همیشه از صاحبم خواستم. نگاهش تحسین و شگفتی را فریاد میزد اما لبخندش همه چیز را باهم داشت! با حرفش، بانگِ خوشی را به دلم کوبیدند: -میگم مادرت با زنعموت حرف بزنه؛ بگه فکراتو کردی و باهمه شرایط کنار میای! اونها هم باید بدونن عروسشون چیکارست و... لبخندِ کوچکی میزنم و سرم را زیر می‌اندازم. پدر، دستم را می‌فشارد و میگوید: مرصاد، همونیه که کاملت میکنه تا برسی به هدفت! باهم سربازی کنید واسه فرمانده‌تون بابا.. عمقِ لبخندم، با کلمه به کلمه‌یِ حرفهایش شدت می‌گیرد: با دعایِ شما باباجون. ـادامـه‌دارد:)💙 -کپی‌بدونِ‌هماهنگی‌و‌ذکر‌نام‌نویسنده‌و‌آیدیِ‌کانال، رضایتی‌درپی‌ندارد!
💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋 🦋💙🦋 💙🦋 🦋 🦋بِـ‌‌‌سـ‌م‌ِالـ‌رَب‌ِّالـ‌عـ‌الَـ‌میـ‌نَ🦋 وَرَقِ‌چِهِلُ‌شِش بـ‌ه‌قلـ‌م‌حَـ‌نیـ‌فا‌|مَـ‌جهـ‌ول‌الـ‌هـ‌ویـ‌ه‍ چند هفته‌ای از مرخص شدنم می‌گذشت. دراین مدت، همه‌چیز سریع انجام شد. طوری که من و مرصاد، از این حجم سرعتِ کارها، ماتمان برده بود! نه به این کش آمدن‌ها، و نه به این سرعت..:/ پدر با زنعمو و مرصاد حرف زد و چند شبِ بعداز مرخص شدنِ من، به خانه آمدند به عنوانِ جلسه‌یِ خواستگاری! زنعمو سرازپا نمی‌شناخت!:) مادر که.. هرچه مرصاد برایش عزیز بود، حالا انگار عزیزتر هم شده بود. طاها مدام نطقِ مسخره‌گویش را کوک می‌کرد و چرت و پرتهایِ مثلا بامزه‌اش را به خردِ جمع میداد و نورا، باذوق تبریکم می‌گفت. همه با ما مثلِ همه‌ی عروس و دامادها طی می‌کردند! اما خودمان می‌دانستیم فرق داریم.. ما مثلِ بقیه زندگی نخواهیم کرد. من و او، طی کرده‌بودیم. همه‌چیز را زندگیِ ما هیچ رنگِ تشابهی به سایرین نداشته و نخواهد داشت! اما مهم این بود، درهمان خشکی‌ها و سردی‌ها، یکدیگر را عاشق بودیم. حالا بروز دادن و ندادنش برایِ من و او فرقی نمی‌کرد! چشم بسته‌بودیم و با بازکردنش، سرِ سفره‌یِ عقد بودیم! آنهم جلویِ مزارِ عموصالح.. مرصاد میگفت، آرزویِ دیدنِ این لحظه را داشت. ماهم آمده بودیم که ببیند! که سندِ شفاعتمان را امضایِ زیبایی بنشاند. بله گفتم و دل دادم. به همان توکلی که من گاهی غافل شدم و مرصاد، هرگز. بله گفتنم را، با یادِ فرمانده از زبان گذراندم. از محضرِ او اجازه گرفتم و نذر کردم که توفیقِ سربازی را از ما نگیرد. منکه هرگز دراین خیالات نبودم؛ اما مرصاد میگفت، دعا سرِ سفره‌یِ عقد، مستجاب‌ است. نمیدانم راست بود یانه! اما من درکنارِ همه‌یِ اینها، خوشبختی و عاقبت‌بخیری‌مان راهم دعا کردم.. زندگی بااو را دوست داشتم. با همه‌یِ سختی‌هایی که قرار بود بکشیم! با همه‌یِ چشم‌انتظاری‌هایی که برایِ هم خواهیم داشت. باهمه‌یِ استرس‌ها و دل‌شوره‌ها.. اما بحث سرِ چیزِ دیگری بود. درسِ هردویِ ما از لباسِ کارمان، توکل بود! حالا وقتِ امتحان پس دادن بود و ما نیتِ بیست کرده بودیم. اگر او می‌خواست، زندگیِ این دو نیرویِ امنیتی زیبا می‌شد.. شاید هم مثلِ علی‌(ع)وزهرا(س) ـادامـه‌دارد:)💙 -کپی‌بدونِ‌هماهنگی‌و‌ذکر‌نام‌نویسنده‌و‌آیدیِ‌کانال، رضایتی‌درپی‌ندارد!
💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋 🦋💙🦋 💙🦋 🦋 🦋بِـ‌‌‌سـ‌م‌ِالـ‌رَب‌ِّالـ‌عـ‌الَـ‌میـ‌نَ🦋 وَرَقِ‌چِهِلُ‌هَفت بـ‌ه‌قلـ‌م‌حَـ‌نیـ‌فا‌|مَـ‌جهـ‌ول‌الـ‌هـ‌ویـ‌ه‍ مرصاد خانه‌یِ کوچکی داشت و من، جهازِ نصفه و نیمه‌ای! راستش خودم نمی‌دانستم اصلاً جهازی هست. چون فکرش را نمی‌کردم روزی، حلقه‌ای به انگشتِ دستِ چپم راه گم کند! اما چه کنم از مادری که آرزویِ عروس کردنم به دلش بود و دور از چشمِ من، تمامِ اینهارا فراهم کرده بود؟:) تازه اگر نمی‌فهمیدم، میخواست کاملش هم بکند! اما مخالفت کردم.. طفلک، ذوقش کور شد! عروسی و لباسِ عروس و ماهِ‌عسل و مهریه‌ و جهاز.. رویِ همه‌اش ضربدرِ قرمز کشیده بودم. عروسی و لباس را نخواستم و ماهِ‌عسل را اضافی دانستم. مهریه را ۱۴ سفرِ زیارتی و دوسکه، جهاز را درحدِ همان تختِ‌خواب و مبل و دوفرش و پرده و... ختمِ جلسه اعلام کردم. به مرصاد هم گفتم، ماکه نصفِ بیشتر هفته را خانه نیستیم! تیر و تخته به کارِ خانه‌یِ خالی نمی‌آید. ماهِ عسل راهم که، به بهانه‌یِ ماموریت پیچاندم. بیچاره چیزی نگفت! حتی مادر راهم قانع کرد.. اما عزیز، صدایش به مخالفت درآمد که -دختر! تو از دلِ اون بچه مگه خبر داری؟ شاید دلش میخواست باتو بره مسافرت؛ شاید دلش خونه بزرگ‌تر میخواست! جلو دلِ اونم وایسادی؟- اول عذاب‌وجدان گرفتم. اما بعد، سکوت و لبخندِ مرصاد، جوابم را داد که او مخالف نیست! دلهایمان، به هم نزدیک بود و تصمیماتمان، مشترک.. خلاصه که.. از همه‌یِ این فیلترها گذشتیم و زیرِ یک سقفِ مشترک جا گرفتیم. به همان امید که روزِ اول شروع بکار کرده بودیم. فقط حالا، نه من تنها بودم و نه او! این مدت، مرخصی داشتیم هردویمان. بعد از مدتها، به اداره که رفتیم، تبریک‌ها بالا گرفت و دست و جیغها شوکه‌مان کرد. هیچکس جز تیمِ ۸ نفره‌مان از این موضوع باخبر نبود و همین ۸ نفر، یک‌تنه قابلیتِ خبردار کردنِ همه را داشتند! مرصاد، گوشِ امینِ خندان را گرفت و بدجنسانه گفت: خیرِسرت امنیتی هستی شما؟ خندید: امنیتی‌ها مگه دل ندارند؟ -دارن! عقل ندارن بعضیاشون؛ همه‌رو خبردار کردی نه؟ میخندد و روبه من، محجوب تبریک می‌گوید. با شیطنتِ خاصی، لب میزند: دوماد از تو اخموتر و بداخلاق تر ندیده بودیم؛ خدا به دادِ خانم فتاح برسه با این گند‌اخلاقی‌هایِ تو:/ پر از خنده شدم اما، همه‌ش را در لبخندی کج خلاصه کردم. وای از نگاهِ خط و نشان کشِ مرصاد! حتم داشتم در ذهنش، سرِ امین را کنده شده از تنش تصور می‌کرد!" ـادامـه‌دارد:)💙 -کپی‌بدونِ‌هماهنگی‌و‌ذکر‌نام‌نویسنده‌و‌آیدیِ‌کانال، رضایتی‌درپی‌ندارد!
💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋 🦋💙🦋 💙🦋 🦋 🦋بِـ‌‌‌سـ‌م‌ِالـ‌رَب‌ِّالـ‌عـ‌الَـ‌میـ‌نَ🦋 وَرَقِ‌چِهِل‌و‌هَشت بـ‌ه‌قلـ‌م‌حَـ‌نیـ‌فا‌|مَـ‌جهـ‌ول‌الـ‌هـ‌ویـ‌ه‍ -مرصاد- بچه‌ها غافلگیرمان کرده بودند! امین، خنده‌هایش تمامی نداشت. نمیدانم به چه چیزِ من می‌خندید ولی تمام نمی‌شد. اما با آمدنِ حاج‌کاظم، همه چیز برگشت. همه درهمان لاکِ جدیت فرو رفتند و دور تادورِ میز نشستند. خاصیتِ این بچه‌ها همین بود! خنده‌ها و خوشی‌هاشان را درهمین جدیت‌هایشان خلاصه کرده بودند و از ابرازشان بریده بودند. من یک طرف و نجوا، روبه‌رویم نشست. نگاهم هم نمی‌کرد! من‌هم.. اینجا، جایِ شناخته شدنِ دلهایمان نبود. همان جدیتِ همیشگی را هردویمان حفظ کرده بودیم.. حاج‌کاظم، باهمان ابروانِ گره‌خورده و لحنِ خیرجویانه تبریک گفت و آرزویِ عاقبت‌بخیری کرد. بعد هم یک‌راست، سرِ اصلِ مطلب رفت. -پیروِ پرونده‌یِ قبلی که آقای صابری سرپرستش بود، فرصت نشد از همگی‌تون تشکر کنم. خانمِ فتاح که تو این ماموریت شدیداً مجروح شدند و درحد توانشون زحمت کشیدند و بقیه بچه‌ها.. اما حالا، پرونده‌ای که پیشِ رومونه، بی ربط به پرونده‌یِ قبلی نیست! اگر بخوام باهاتون روراست باشم، باید بگم درواقع همون پروندست. همون عوامل درش دست دارند و احتمالاً قراره کارهایِ بیشتری بکنند. دقت و پشتکارتون، تویِ این پرونده باید دوبرابرِ قبلی باشه. خستگی رو فراموش کنید دوتا چشم دارید، ده‌تا دیگه قرض کنید. این ماهی از دست بپره، فاجعه‌ای میشه که گفتنش خالی از لطفه؛ همگی می‌دونین طرفمون کیه و قصدش چیه! و زل میزند درچشمانِ من و نجوا: به امین و سینا و محمد سپردم، اتفاقاتِ این پرونده رو براتون شرح بدن که جا نمونید از کار. اگر باهمون پشتکارِ پرونده قبلی برید جلو، این یکی روهم به خیر می‌بندید. سری تکان می‌دهم و نجوا، تایید می‌کند. خسته نباشیدِ بلندی می‌گوید و می‌‌رود. همهمه‌ها بالا می‌گیرد. امین، روپوشه را به دستم می‌دهد: -فعلاً فقط همینارو داریم؛ منتظر بودیم بیاید، کارو جدی شروع کنیم. سری تکان می‌دهم: پس از همین لحظه برید سرِ کاراتون. پرونده رو می‌خونیم و کارو میبریم جلو. همگی که می‌روند، من‌هم پوشه را برمیدارم و به اتاقم برمی‌گردم. نجوآ هم پشتِ سرم! رویِ صندلی می‌نشیند و می‌گوید: حاجی یطوری نبود؟ پالتوام را آویز می‌کنم و میگویم: چطور بود؟ -انگار این پرونده یه چیزی داشت که..چطور بگم..نمی‌تونست قبولش کنه! -خب..الان میریم بررسیش میکنیم متوجه میشیم. ـادامـه‌دارد:)💙 -کپی‌بدونِ‌هماهنگی‌و‌ذکر‌نام‌نویسنده‌و‌آیدیِ‌کانال، رضایتی‌درپی‌ندارد!
💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋 🦋💙🦋 💙🦋 🦋 🦋بِـ‌‌‌سـ‌م‌ِالـ‌رَب‌ِّالـ‌عـ‌الَـ‌میـ‌نَ🦋 وَرَقِ‌چِهِلُ‌نُه بـ‌ه‌قلـ‌م‌حَـ‌نیـ‌فا‌|مَـ‌جهـ‌ول‌الـ‌هـ‌ویـ‌ه‍ پرونده را با بسم اللهی ازهم می‌گشایم و روبه‌رویمان می‌گذارم. بادقت، همه جایش را چند بار از نظر می‌گذرانیم و شنیده‌ها و خوانده‌هایمان را در چند کاغذ، خلاصه جمع می‌کنیم. ماجرا فرقی باگذشته نکرده بود. تنها پیچیده تر و سخت‌تر از قبل شده بود! و دستهایِ درکار، جدی‌تر استارت زده بودند. راهکاری نداشتم درحالِ حاضر! اما میدانستم که مثلِ همیشه، خدا باماست. دسته بندی و خلاصه‌هایمان را جمع می‌کنم و روبه نجوایی که محوِ نوشته هایش شده، میخندم. اصلاً حواسش نیست؛ اگرنه چند تیکه‌یِ سنگین بارم می‌کرد! کاغذ را بی‌هوا از دستش بیرون می‌کشم که با حرص نگاهم میکند: -عه..چته؟ -چخبرته غرق شدی؟ -داشتم فکر می‌کردم روش! -بعدا! تو خونه، دوتایی میشینیم سرش تا تمومش بکنیم. نفسش را کلافه بیرون می‌فرستد و می‌گوید: یه سر باید بریم خونه مامانمینا..از صبح هزار بار بهم زنگ زده! هنوز یکم از وسیله‌هام مونده. -چشم لبخندِ کوچک و محوش را به جان می‌خرم و دلم را که پرتوقعی‌اش کلافه‌ام کرده، پیِ نخودسیاه می‌فرستم. انتظاراتِ دلم زیاد نبود؛ اما انگار نجوا به همان حداقل‌هاهم رضایت نمی‌داد. مخالفتی نداشتم.. ما هیچ کجایِ زندگیِ مان مثلِ دیگران نبود که حالا، عاشقانه‌هایمان مثلِ لیلی و مجنون باشد. عاشقانه‌هایِ ما در کوچکیِ همین لبخندهایِ محو بود؛ اما عمیق! مهم نبود.. اصلِ مطلب دل بود، که بده‌بستانش خیلی وقت بود که صورت گرفته بود:)" بلند میشوم و میگویم: من میرم؛ توام یکم دیگه بیا! با کلافگی، چادرش را مرتب می‌کند: آخر سر لو میریم:/ میخندم: تقصیرِ خودته! تویِ مقرِ خودمون که غریبه نداریم! همه همکاریم! حالا یا دوستایِ تو، یا دوستایِ من! تو خودت نمیخوای کسی بفهمه. جلوتر می‌آید و نگاهِ همیشه طلبکارش را به خوردِ چشمانم می‌دهد و می‌گوید: -دلیلی نداره کلِ مقر رو خبردار کنیم. دستانم را به نشانه‌یِ تسلیم بالا میبرم و نمایشی، قدمی عقب می‌روم: -حق با شماست..من اشتباه کردم! حالا بریم؟ نیشخندی می‌زند و تایید می‌کند. من جلوتر از او می‌روم و دررا قفل میکنم. تلفن‌هایمان را تحویل می‌گیریم و سوارِ ماشین می‌شویم. تا خانه‌ی عمو، فقط سکوت بود و بس! هردویمان ذهنمان درگیر بود. درگیرِ همین پرونده‌یِ حیاتی! البته تمامِ پرونده‌هایِ زیردستِ ما همین بود. همگی‌شان را میتوان شاملِ حیات دانست‌ اما راستش این پرونده‌هایِ سلسله‌وار، اهمیتشان بیش از حد بود! ـادامـه‌دارد:)💙 -کپی‌بدونِ‌هماهنگی‌و‌ذکر‌نام‌نویسنده‌و‌آیدیِ‌کانال، رضایتی‌درپی‌ندارد!
💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋 🦋💙🦋 💙🦋 🦋 🦋بِـ‌‌‌سـ‌م‌ِالـ‌رَب‌ِّالـ‌عـ‌الَـ‌میـ‌نَ🦋 وَرَقِ‌پَنجآه بـ‌ه‌قلـ‌م‌حَـ‌نیـ‌فا‌|مَـ‌جهـ‌ول‌الـ‌هـ‌ویـ‌ه‍ اصلا بگذار جورِ دیگر بگویم. هرجا که ردِپایِ نحسِ صهیون هست، باید ترسید. نه از قدرتشان! از جهلِ مردم.. از همان جهلی که ابوسفیان رویش حساب باز کرد و شمشیرِ علی‌"ع" غلاف شد. از همان جهلی که تورش برایِ ایران پهن بود و ایران هم که.. از کبوترهایِ پرشکسته کم نداشت!" زنعمو دررا برایمان باز میکند. کنار حوض می‌نشینم و میگویم: من دیگه مزاحم نمیشم. برو وسیله‌هاتو بیار و بیا. اخم میکند: زشته..مامانم ناراحت میشه. بیا بریم بالا. ناچار همراهش میروم. فقط زنعمو و نورا خانم هستند. سلامی کوتاه میدهم که زنعمو درآغوشم میکشد. دستش را می‌بوسم: سلام پسرم..حالت خوبه؟ -الحمدالله. شما خوبید؟ عمو کجاست؟ -نمیدونم والا. گفت کار دارم. من کِی از کارایِ عموت سر درمیارم که الان بارِ دومم باشه؟ تک‌خنده‌ای میزنم. راست میگوید. عمو حکمِ زبل‌خان را دارد! اینجا و آنجا و همه‌جا هست و درواقع هیچ جا نیست. مثلِ نجوا.. زنعمو تعارف میزند که بنشینم و من میگویم: نه زنعمو جان؛ باید بریم خونه کار زیاد داریم..بعداً انشالله خدمتتون میرسیم. آه می‌کشد: فقط خدا میدونه این بعداً گفتنایِ شما، کِی میرسه‌..چی بگم مادر! اون از نجوا، اینم از تو..درک میکنم کارتونو ولی دلمو چیکارش کنم؟ لبخند میزنم. مثلِ مادر است. اول تمامِ گلگی هایش را در یک آه جمع میکند و چند جمله‌ای میگوید. بعد، رضایت میدهد! دستش را میبوسم: قول میدم تلاشمو بکنم زود به زود بیارمش پیشتون دستش را دور گردنم می‌اندازد و مرا پایین تر میکشد. اختلاف قد داریم. کمی خم میشوم و او بر پیشانی‌ام بوسه‌ای می‌کارد. مهربان میگوید: منکه به قولایِ نجوا اعتماد ندارم. مگه اینکه تو این بچه‌رو از ماموریت و پرونده بکنی بیاریش من دلم آروم بگیره. میخندم و چیزی نمیگویم. نجوا، با یک چمدان نسبتا بزرگ، بیرون میآید و با چشمانی ریز شده می گوید: چی میگین شما پشتِ سرِ من؟ نورا خانم می‌خندد: هیچی آبجی؛ فکر کنم ما سه تا باید بریم پرورشگاه بزرگسالان..داداش مرصاد مامانو دزدید. نجوا لبخند می‌زند. همیشه همینطور است. اوجِ خندیدنش همین تک خنده‌هاست. وقتی لبخند میزند، گونه‌اش چالِ ریزی می افتد و چشمانم را محسورِ خودش می‌کند. دلم برای همین لبخندهایِ کوتاه و گذرا، پر می‌زند. خنده‌هایش را هم دوست دارم. مثلِ خودش، وقارش، ادبش، شجاعتش، چشمان و از همه مهم‌تر.. معرفتش! نجوا خوب است.. همیشه خوب است و همه جوره! ـادامـه‌دارد:)💙
💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋 🦋💙🦋 💙🦋 🦋 🦋بِـ‌‌‌سـ‌م‌ِالـ‌رَب‌ِّالـ‌عـ‌الَـ‌میـ‌نَ🦋 وَرَقِ‌پَنجآهُ‌یِک بـ‌ه‌قلـ‌م‌حَـ‌نیـ‌فا‌|مَـ‌جهـ‌ول‌الـ‌هـ‌ویـ‌ه‍ به ساعت نگاه میکند و اشاره میزند که برویم. مادر و خواهرش را به ترتیب درآغوش می‌کشد و چمدان را به دستم می‌سپارد. خداحافظی میکنیم و بیرون می‌آییم. نگاهش میکنم: دیگه همینا بود وسایلت؟ -آره. چمدانِ سنگینی نبود؛ مختصر به خانه‌ام آمده بود. اعتقادی به وسایل زیاد و جهاز کامل و... نداشت. میگفت بدردمان نمی‌خورد. مخالفتی نداشتم. بانویِ خانه خودش بود. وقتی نمیخواست، خب نمیخواست! اجباری نداشتم. میخواستم نجوا راحت باشد؛ حالا هرطور که خودش میخواست. راه میافتم به سمتِ خانه. از گوشه‌یِ چشم دیدش میزنم. چشمانش خمار شده؛ این یعنی باتری‌اش روبه اتمام است. زمزمه میکنم: بخواب..خسته‌ای! سیخ می‌نشیند: نه‌..خوبم. میخندم: چشمات داره میره خانوم؛ بخواب، رسیدیم صدات میکنم. -گفتم که..خسته نیستم -هرطور راحتی! و دیگر تا رسیدن به خانه، حرفی میانمان رد و بدل نمی‌شود‌. ماشین را پارک میکنم و بالا میرویم. چادرش را در می‌آورد و کنار می‌گزارد. دلم می‌خواهد روسری‌اش راهم بردارد. اما نمیگویم؛ شاید دوست نداشته باشد.. باهمان لباسِ بیرون، به آشپزخانه می‌رود. میگویم: چیکار میکنی؟ -میخوام غذا درست کنم. -گرسنه‌ای؟ -نه اصلاً..واسه تو درست میکنم. -گرسنه نیستم..برو بخواب. خسته‌ای، بدنت کم میاره. شانه بالا می‌اندازد و بیرون می‌آید: این بدن باید بسازه..بعدم! شما چرا اسرار داری منو خواب کنی؟ خودت چرا نمیری بخوابی؟ میخندم: باید برم سرِ پرونده. طلبکار میگوید: باهم میریم سرِ پرونده.. تسلیم می‌شوم. لباسش را عوض می‌کند و کنارم رویِ زمین می‌نشیند. حواسم لحظه‌ای پرتِ تره‌ای از موهایش می‌شود. سرش پایین است و کلماتِ برگه را با کنجکاوی میبلعد. دسته‌ای از موهایش رویِ صورتش افتاده و قابِ نگاهم را دلچسب‌تر کرده. دلم میخواهد موهایش را ببافم. بافتن که نه..بلد نیستم! اما میخواهم با موهایِ لختش بازی کنم. برق میزند و بلند است. مثلِ دخترانِ نوجوان، جلویِ موهایش کوتاه‌تر از پشت است و مدام رویِ صورتش ریخته‌اند. با صدایِ بشکن از هپروت بیرون میآیم. ـادامـه‌دارد:)💙
کــوݪـہ بــآࢪ ؏ـاشـقــے🖤
💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋 🦋💙🦋 💙🦋 🦋 🦋بِـ‌‌‌س
💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋 🦋💙🦋 💙🦋 🦋 🦋بِـ‌‌‌سـ‌م‌ِالـ‌رَب‌ِّالـ‌عـ‌الَـ‌میـ‌نَ🦋 وَرَقِ‌پَنجآهُ‌دو بـ‌ه‌قلـ‌م‌حَـ‌نیـ‌فا‌|مَـ‌جهـ‌ول‌الـ‌هـ‌ویـ‌ه‍ نگاهِ خاکستری‌اش را که دنیایم را دگرگون کرده، به چشمانم می‌دوزد: -کجایی‌تو؟! میخندم: ببخشید! چیزی گفتی؟ -بله! عرض کردم نتیجه گیریِ کلی‌تون؟! متفکر می‌گویم: درعینِ شباهت به پرونده قبلی، خیلی فرق داره! مهم ترینش اینکه، هرچی اصلِ کاری تو این پرونده‌ست، دختره! پس.. میشه گفت هدف اصلیِ این پرونده و عملیات‌هاش شماهایید. تایید می‌کند و عکسِ دختری را بیرون می‌کشد: -ببین! اینجا زده دورگه‌یِ ایرانی-لبنانی داره. رویِ همون برگه‌ای که آقایِ حدادی (امین را میگوید) داد بهمون، استعلامش زده بود که تو خانواده‌یِ مذهبی رشد کرده! پس..پایِ یه انحراف درمیان است.. -حدسی غیر از عاملِ قبلی داری؟ -کار به جایی رسیده که حدس، فقط نشونه‌یِ ضعفه. ما مدرک میخوایم؛ نه حدس. -بنظرت از پرونده‌یِ قبلی میشه به جایی رسید؟ برگه‌یِ استعلام را به دستم میدهد: -قطعاً! چون ببین؛ نوعِ عملیات چیدنشون مثلِ پرونده قبلیه. نشون میده قانونِ فتنه‌شون مشترکه یا حداقل شبیهه. مرصاد، اینجا حتی از مایکل هم ردِ پا هست. محاله یه باتلاقی باشه واسه ایران و اسرائیل تویِ غرق شدنِ ما نقشی نداشته باشه. انگار فعلاً فقط تماشاچیه و از نیروهایِ خودمون علیهِ خودمون استفاده میکنه. به وقتش سر و دمشو نشون میده. باید عجله کنیم! -پیشنهادت چیه؟ خودکار در دستش را تاب میدهد و بانگاهی به پرونده‌ها، لب میزند: داشتم فکر میکردم اگر دختره رو بگیریم شاید بشه ازش حرف کشید؛ بعد دیدم ما هنوز دستمون خیلی خالیه! الان اگه حکمِ جلب بگیریم خودمونو بازی دادیم..مدرک میخوایم مرصاد. این فقط درحالتی ممکنه که یا از کسی استفاده کنیم، یا خودمون واردِ عمل بشیم ‌ -چی میخوای بگی؟ با زبانش، لبهایِ قلوه‌ای و درشتش را خیس میکند و با اشاره به پرونده قبلی میگوید: ببین، ما تویِ قبلی شرایطو باتوجه به موقعیت سنجیدیم و وارد عمل شدیم؛ ولی این یکی فرق داره. اینجا ما فقط وجهِ تشابه داریم بدونِ مدرک..اصلاً نمیشه پرونده‌یِ دیگه‌ای رو براش باز کرد با شک و شبهه. حتی از این دخترِ متدینِ لبنانی و خانوادش و حتی خودِ مایکل به جایی نمیرسیم. دلِ خطو باید زد ولی بدونِ دسترسی که نمیشه! باید یه آدمِ موردِ اطمینانو بفرستیم وسط که تا میتونه هرچیز بدردبخوری علیهِ مایکل و دار و دسته‌ش رو جمع کنه و بده دستمون. مات نگاهش میکنم: مثلاً کی؟ -مثلا..مثلاخودم! یاتو! متعجب صدایش میزنم: نجوا؟ -جدی میگم. من کلِ حینِ توضیحات حاجی داشتم به این موضوع فکر میکردم. ما سرِ پرونده مایکل و پول‌شویی، به جایی که نرسیدیم هیچ ضرر هم دادیم. وقت صرفِ مایکل کردن پوچه مرصاد؛ عملاً وقتمونو هدر میدیم. موضوع اینه باید واسه اصل کاری زوم کرد..وقتی چنین پرونده درشتی راه انداختند و اینهمه آدم دونه دونه داره اسم و رسمشون میریزه بیرون، یعنی مایکل آدم کوچیکه‌یِ این دم و دستگاهه. ـادامـه‌دارد:)💙 -کپی‌بدونِ‌هماهنگی‌و‌ذکر‌نام‌نویسنده‌و‌آیدیِ‌کانال، رضایتی‌درپی‌ندارد!
💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋 🦋💙🦋 💙🦋 🦋 🦋بِـ‌‌‌سـ‌م‌ِالـ‌رَب‌ِّالـ‌عـ‌الَـ‌میـ‌نَ🦋 وَرَقِ‌پَنجآهُ‌سه بـ‌ه‌قلـ‌م‌حَـ‌نیـ‌فا‌|مَـ‌جهـ‌ول‌الـ‌هـ‌ویـ‌ه‍ حرفهایش از رویِ اصول است و منطقی. همیشه همین بود؛ حرف نمیزد اما اظهار نظرهایش همیشه بدرد میخوردند. حرفش را قبول داشتم اما صلاح میدانستم با حاج‌کاظم هم مشورتِ کوتاهی داشته باشم..شاید هم دلم به این کار نبود. رضایت که میدادم، باید نجوا را که خود را وسط می‌انداخت از معرکه میکشیدم بیرون و چون من حریفش شدن را سخت میدانستم، ترجیحم به مخالفت بود. دستش را میگیرم: اجازه بده با حاجی مشورت کنم..این پرونده هنوز نقطه تاریک زیاد داره. پوفی میکشد و میگوید: واقعاً گرسنه نیستی؟ میخندم: نه؛ برو استراحت کن! خواهش‌میکنم. لبخند می‌زنم: باشه. توام انقدر اینجا بشین چشمت دربیاد. و بلند میشود و سلانه سلانه طرفِ اتاق میرود. باخنده نگاهش می‌کنم. محبت نمیکرد نمیکرد، ناگهانی طرفت هجوم میآورد! آنهم از جنسِ بی‌رحمانه‌اش نمیگویم خیلی مردِ مجنونی هستم اما، او انگار اصلاً با لیلا بودن میانه خوبی ندارد. تنها امیدم به گذرِ زمان است..کنار آمدن با این سخت بودن‌ها، برایم سنگین است. کاغذ و عکسهارا مرتب و بااحتیاط جمع میکنم. یکی‌شان که کم و زیاد شود، حسابِ تک‌تکمان با کرام‌الکاتبین است. هردو پوشه را رویِ عسلی میگذارم و بعد به اتاقمان برمیگردم. درکمالِ تعجب میبینم که به خواب رفته. مگر چند دقیقه از دل‌کندنش از پایِ برگه‌ها گذشته؟! صورتِ جدی‌اش هنگامِ خواب، مثل یک بچه‌یِ معصوم قرار میگیرد. همیشه وقتی میخوابید، لبخندِ محوی گوشه لبش دیده میشد که شاید همیشه به چشم نمیآمد. مگر چه در خواب میدید که اینگونه لبخند میزد؟ کنارش به پهلو، روبه صورتش دراز می‌کشم. نفسِ عمیقی سینه‌ام را ترک میکند و با تمانینه میپرد بیرون. نمیدانم چرا دوست داشتنش را دوست دارم. نجوا دخترِ لیلارویِ عاشق نبود! سخت بود، سرد بود، سنگین بود. نمیدانم چه چیزی تااین حد اورا از رویایِ همیشگیِ مادرش فاصله داده؛ اما میدانم فرقهایِ همیشگی‌اش با دیگران، این روزها زیاد شده. با نگاه‌کردن به نفسهایِ آرام و منظمش، برایِ بارِ هزارم بودنش را شکر میگویم. آنقدر به چشمانِ بسته و مژه‌هایِ درهم گره‌خورده‌اش نگاه میکنم که خستگی زورش به چشمانم می‌چربد و پلکهایم را رویِ هم می‌اندازد. ـادامـه‌دارد:)💙 -کپی‌بدونِ‌هماهنگی‌و‌ذکر‌نام‌نویسنده‌و‌آیدیِ‌کانال، رضایتی‌درپی‌ندارد!
💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋 🦋💙🦋 💙🦋 🦋 🦋بِـ‌‌‌سـ‌م‌ِالـ‌رَب‌ِّالـ‌عـ‌الَـ‌میـ‌نَ🦋 وَرَقِ‌پَنجآهُ‌چَهآر بـ‌ه‌قلـ‌م‌حَـ‌نیـ‌فا‌|مَـ‌جهـ‌ول‌الـ‌هـ‌ویـ‌ه‍ -نجوا- چادرم را به سر میآندازم و بعد از برداشتن کیف دستی و سویچ، میروم بیرون. صبحِ الطلوع رفته و ماشین را برایِ من گذاشته. میدانم که گیر نمی‌دهد اما دلم نمی‌خواست برایم پارتی‌بازی راه بیاندازد. دستِ خودم نبود. کسریِ خوابِ این دوهفته را دیشب جبران کردم اما، بهایش همین دیر رسیدنم بود. تا اداره ذهنم را معطوفِ سخنرانی میکنم. این عادتِ او بود که به منهم سرایت کرده بود. ماشین را ساکت نمی‌توانست تحمل کند. یا مداحی‌ای میگذاشت و یا یک موزیکِ سنتیِ بی‌کلام فضایِ ماشین را تغییر میداد. این اواخر هم رویِ دورِ کتابِ صوتی و سخنرانی افتاده بود و من هرچه او ریخته بود، بی‌چون‌وچرا جمع کرده بودم. ماشین را در پارکینگ پارک میکنم. وسایلم را تحویل میدهم و میروم بالا. جلسه‌شان شروع شده..هیچ از تاخیرم راضی نبودم. بااینکه این خوابِ چندساعته به جانم نشسته بود، اما حالا دیر رسیده بودم و دلم نمی‌خواست وسطِ جلسه بروم و بی‌خبر از حرفهایِ قبلشان، صم‌بک نگاهشان کنم. به او گفته بودم صبح برایِ آمدنم به اداره صدایم کند؛ خندیده و گفته بود، تا اطلاعِ ثانوی قراره جفتمون بی‌خوابی بکشیم. برو تخت بخواب که بعداً دلت نسوزه. نفسِ عمیقی میکشم و عقب‌گرد میکنم تا اتاقش. بیخیالِ جلسه. بعدا برایم میگوید. کمی پا رویِ پا در اتاقش می‌نشینم؛ اما حوصله‌ام کار دستم میدهد. زیرِ لب به خودم و او و اوضاع بدوبیراه میگویم. از بی‌حوصلگی و بیکاری، بیزار بودم. کمی دراتاق راه میروم به امیدِ اینکه جلسه تمام شود اما دریغ.. آخر صبرم لبریز میشود؛ پشتِ میزش می‌نشینم و میروم سرِ پرونده. بارِ دیگر از نو میخوانمش و تمامِ ریز و درشتهایی که در صحبت‌ها و بازجویی‌ها در دست داشتیم را از نظر میگذرانم. سعی میکنم درعینِ مرتبط بودن وجهِ افتراقی هم بیابم، اما در کمالِ تعجب همه‌چی باهم میخواند. پرونده دوم، از یک گزارشِ اخلاقی آغاز شده بود و کارش به جاسوسی رسیده بود. یکی از مسئولانِ مهمِ حفاظت، چندوقتی بود که تمامِ نگاه‌ها معطوفش بود و این اوضاع را وخیم‌تر میکرد. نمیدونستم تاکنون موفق به انجام کاری شده یانه! اما نگرانی به جانم دامن میزد اگر میفهمیدم ربطِ او به جریانِ پول‌شویی و زمینِ ۵۰۰۰ هکتاریِ شمال و باقیِ جریانات واقعی‌ست. البته که چیزِ بعیدی به نظر نمیرسید؛ چندین گذارش نمیتوانست ساختگی و الکی باشد! مرصاد میگفت فعلاً سپرده دل بدهند به دلش که بدانیم دلِ صاحب مرده‌اش چه میخواهد..اما گفته بود به حفاظت سپرده از دور حواس‌جمعِ رفتاراتش کنند که بیگدار به آب نزنیم. از اتاقم لپ‌تاپ را بیرون میآورم و برمیگردم اتاقِ مرصاد. رمزِ خودم را میزنم و وارد میشوم. حالاکه آنها جلسه.اند، منهم کاری که باید آنجا انجام میشد را، اینجا به اتمام برسانم‌ سیستم و جی‌پی‌اس را فعال میکنم و بعد از بدست آوردنِ تمامِ اطلاعاتِ او، بی‌وقفه همه را کنارِ عکسش مینویسم: -منصورِ حجازی، ۵۱ ساله، فوق لیسانسِ برق، سابقه جنگ و جبهه، از سالِ ۸۴ تویِ حفاظت مشغول به کارشده و برادرِ دیگرش در سپاه فرماندهیِ گردان را به عهده دارد. از خانواده‌ای اصیل و متدین، همسرش فوت کرده و یک پسرِ ۲۴ ساله دارد. باقیِ اطلاعات درباره‌یِ پسرِ جوانش هست و خواهرش. فعلاً بدردم نمیخورد. اصلِ کارِ من با منصور است و خط و ربطش با آنهایی که نباید. ـادامـه‌دارد:)💙 -کپی‌بدونِ‌هماهنگی‌و‌ذکر‌نام‌نویسنده‌و‌آیدیِ‌کانال، رضایتی‌درپی‌ندارد!
💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋💙🦋 🦋💙🦋💙🦋 💙🦋💙🦋 🦋💙🦋 💙🦋 🦋 🦋بِـ‌‌‌سـ‌م‌ِالـ‌رَب‌ِّالـ‌عـ‌الَـ‌میـ‌نَ🦋 وَرَقِ‌پَنجآهُ‌پَنج بـ‌ه‌قلـ‌م‌حَـ‌نیـ‌فا‌|مَـ‌جهـ‌ول‌الـ‌هـ‌ویـ‌ه‍ چند گافِ اطلاعاتی داده اما آنقدر چشم‌گیر نیستند. برای همین هم تاکنون متوجهشان نشده‌اند. نمیدانم انگیزه‌اش از این نشتِ اطلاعاتِ زیرمیزی چیست؛ اما بهرحال حالاکه روشن شده مجرم است. آنقدر ماجرا برایمان جدی‌ست که اگر از در رفتنِ هم‌دستانش نمیترسیدیم، همین حالا دستورِ بازداشتش را می‌دادیم. منصور مهره‌یِ مهمی بود که خوشبختانه شصتشان هنوز خبر از لو رفتنش نداده بود. به خودم که میآیم، میز از کاغذهایِ ریز و درشتم پر شده. به ساعتم نگاه میکنم؛ جلسه حالا دیگر باید تمام شده باشد. تمامِ برگه و کاغذهارا جمع می‌کنم و میخواهم بروم بیرون، که مرصاد با پوشه‌هایِ رنگی وارد میشود. چند لحظه نگاهم میکند و متعجب میگوید: کِی اومدی! حرصی میگویم: خیلی وقته؛ جنابعالی جلسه‌تونو تموم نمیکنید. میخندد: خب چرا نیومدی تو دفتر؟ -میومدم که چی؟! نصفِ جلسه رو نبودم. سری تکان میدهد و ریز میخندد. از رفتن منصرف میشوم و رویِ صندلی می‌نشینم. اوهم پشتِ میزش جا میگیرد: خب حالا چیکار میکردی؟ برگه‌هارا به دستش میدهم و او متعجب میگوید: ماشالله سرعت‌عمل!! نیشخند میزنم و میگویم: رسیدم به یه مهره‌ای که اصلاً وقت صرفش نکردیم و کارنامه‌ش سیاهه. عکس را از لایِ کاغذها میکشد بیرون و مات میگوید: این..این.. -می‌شناسیش؟ -معلومه! عمومنصوره..رفیق و هم‌رزمِ باباست. عمو حتما میشناستش. زمزمه می‌کنم: موضوع جالب شد! و بلندتر خطاب به او میگویم: هرچی که از استعلام شخصی درآوردمو دستی نوشتم. از مدارک و فعالیت‌هاشم پرینت گرفتم. یه نگاه کن ببین؛ بنظرم میشه روش تمرکز کرد. شاید مارو برسونه به همونی که میخوایم.. عینکش را به چشم می‌زند و متفکر و دقیق، به نوشته‌هایم زل میزند. این تیپش را دوست دارم..عینک به صورتش میآمد. جذبه‌یِ نگاهش با عینک دوچندان میشد و دقتش بیشتر به چشم میآمد. دلم میخواست عشق و کیفم را به چشمانم بریزم و اورا متوجهِ نگاهم کنم. اما چه کنم که سریع پررو میشد و کار دستم میداد. صدایش چون دستی از هپروت بیرونم میکشد: -اینجارو ببین نجوا. بلند میشوم و بالایِ سرش میروم. به قسمتی از نوشته‌هایم اشاره میکند: نوشته یه خواهر داره! شانه بالا میآندازم: اره. یه خواهرِ ناتنی داره. خب؟ -ببین، خواهرش دورگه‌ست! از مادر یکی نیستن. دختره کارش یکم گیر نمیزنه؟ -چطور؟ -دقیق نمیتونم بگم ولی، یکم عجیب نیست که یه دخترِ دورگه بااین شرایط داره اینجا زندگی میکنه؟ ـادامـه‌دارد:)💙 -کپی‌بدونِ‌هماهنگی‌و‌ذکر‌نام‌نویسنده‌و‌آیدیِ‌کانال، رضایتی‌درپی‌ندارد!