eitaa logo
کوخَک
146 دنبال‌کننده
413 عکس
30 ویدیو
4 فایل
بسم الله عکس کانال: اثر فاطمه سادات مظلومی من اینجام👇 @m_borzoyi
مشاهده در ایتا
دانلود
. بالاخره در آخرین نفس های سال ۱۴۰۲ رسید. اقلیما در این شماره، ویژه و مفصل به مسئله حجاب پرداخته و از زوایای مختلف با کمک اساتید کار بلد، حسابی موضوع را بررسی کرده. توفیق شد در این شماره من هم از بانو بنویسم. زنی که چادر را از همون روزی که روی سرش گذاشت، برایش حکم لباس مبارزه داشت. او با این لباس رزم پا به میدان های مختلفی گذاشته که خواندنش خالی از لطف نیست. @eqlima_mag @koookhak
🌙🇵🇸 امسال قطعه‌های هفت سین‌ را جور دیگری کنار هم چیدیم. إن شاء الله در سال پیش رو، راه امام که برخاسته از قرآن و سیره اهل بیت علیهم السلام است، ما را برساند به مقصد ظهور و نجات مردم غزه. قرآن هدیه آقا ۲۱جلد صحیفه امام روح الله سبحه الاقصی به رنگ پرچم فلسطین گل های نرگسی که توی یک سال گذشته جمع کردم @koookhak
. محور بیانات نوروزی امسال آقا، یک کلمه بود؛ و نخ تسبیحی که حافظ این محور و حرکت دهنده اش به سمت قله است؛ @koookhak
کوخَک
هرچه این در آن در زدم هیچ کس حاضر نشد چهارجلد کتاب قابل دار بگذارد کف دستمان. آن هایی هم که دلشان رضا داد، آن قدر شرط و شروط ردیف کردند که دیدم باید تمام انرژی ام را بگذارم برای امانت داری و فراغت و حلاوت گفت و گوهای احتمالی برنامه فردا را از دست می دهم. راهم را کج کردم به طرف خانه. در را که باز کردم تا چشمم افتاد به کتابخانه چسبیده به در ورودی، چراغی توی ذهنم روشن شد. کیفم و چادرم را گذاشتم روی مبل و ایستادم جلوی کتابخانه. به چشم خریدار نگاهی به سرتا پای قفسه ها انداختم. چند کتاب را تا نیمه کشیدم بیرون و رفتم سراغ کتابخانه های اتاق مطالعه. همه چیز داشت توی ذهنم می گذشت. با تردید چند جلد دیگر هم تا نیمه بیرون کشیدم و عقب ایستادم. با انگشت شروع کردم به شمردن کتاب های نشان شده. یک دو سه چهار پنج شش هفت... با کتاب های نشان شده کتابخانه پذیرایی، روی هم رفته ده دوازده کتاب می شد که با اغماض اسمشان را گذاشتم کتاب هایی با موضوع مقاومت. صداهای زیادی تو مغزم رژه می رفت‌. گاهی تشخیص نمی دادم فرشته سمت چپ یا راست دارد فرمان صادر می کند. _میخوای کتاب هات رو بدی بره _می‌دونی چه قد گرون خریدی _اِ اون یکی یادگاری هاااااا _اون یکی رو مگه به بدبختی پیدا نکردی؟! نشستم روی صندلی رو به روی کتابخانه و دست هایم را گذاشتم زیر چانه ام. انگار می خواستم سخت ترین تصمیم زندگی ام را بگیرم. یک ور ذهنم برایم آیه و روایت و حدیث می خواند و یک ور ذهنم نصیحت می کرد که آدم به همین راحتی چوب حراج به کتاب های عزیزتر از جانش نمی زند. دو ور ذهنم افتاده بودند به جان هم. منتظر بودم ببینم عاقبت کدام پیروز می شوند. از یک جایی احساس کردم دارند با هم توافق می کنند تا از سرگردانی نجاتم بدهند. قرار کردم کتاب‌ها را بگذارم کنار و تا پله معرفی بیشتر پیش نروم. تا پشیمانی سراغم نیامده، از جا بلند شدم و تندی از قفسه ها آوردمشان بیرون و چیدم روی میز. الان چند ساعت گذشته و از روی میز، رفته اند توی پلاستیک و جلوی در منتظر نشسته اند برای فردا. احساس می کنم از من بیشتر عجله دارند از در بزنند بیرون. نکند بیخودی حبس شان کرده بودم تا حالا. فکر می کنم همان موقع که از قفسه جدا شدند ازشان دل کندم. از چه چیزها که این روزها دل نکنده اند آدم هایی آن سر این دنیا... @koookhak
کوخَک
هرچه این در آن در زدم هیچ کس حاضر نشد چهارجلد کتاب قابل دار بگذارد کف دستمان. آن هایی هم که دلشان رض
و اما بعد به توافق نامه پایبند ماندم و دست به کتاب‌ها نزدم. یعنی فقط حرفشان را چرخاندم و صحیح و سالم برگرداندم سر خانه و زندگی شان. شاید یک جای دیگر به کار آمدند. فقط فرق مهم اش با قبل این است که ازشان دل کنده ام. دو دو تا چهارتا که کردم دیدم تعداد آن قدری نیست آدم های بیشتری را دور خودش جمع کند. خانه پرش ده یازده نفر بتوانند دستشان را دورش گرم کنند. همان دم، یعنی چند دقیقه مانده به صبح، فکری به سرم زد. قیچی را انداختم به جان کاغذها و مستطیل های کوچکی درست کردم. کتاب ها را چیدم جلویم و هرچه دندان گیر به نظرم آمد در مورد هرکدام نوشتم روی تکه های کاغذ. حالا دستم بازتر شده بود. از کتاب های غایب هم می توانستم لقمه درست کنم. ضرر که نداشت. به خودم که آمدم یک ساعت گذشته بود و دورم را سی چهل تایی کاغذ دست نویس گرفته بود. همه را چیدم روی هم و هل دادم گوشه جیب کوچک کیفم. چند ساعت بعد وسط راهپیمایی، لقمه های کاغذی را بین مردم پخش می کردم و از خواصش می گفتم. اگر کتاب متناسب با لقمه موجود بود، در می آوردم و نشان می دادم. آدم ها می خندیدند خیره نگاهم می کردند سوال می پرسیدند ذوق می کردند به به و چه چه سر می دادند توی نگاه بعضی هایشان هم برو بابا دلت خوش است، غریبی موج می زد با همه تفاسیر، به امتحان کردنش می ارزید. حتما در یک اجتماعی‌، غیر اجتماعی مزه اش کنید. @koookhak
. ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللهَ رَمى @koookhak
. ما امشب آرزوی خیلی ها را زندگی کردیم. و لله الحمد... @koookhak
*شیرینی تلخ* صبح جمعه توی دعای ندبه، شیرینی خوران بود. هرکدام از مادرها، یک کیک پخته و به سلیقه خودشان تزیین کرده بودند. یک دفعه وسط جماعت کیک هایی که کنار هم قطار شده بودند، چشمم روی یک دانه شان ایستاد. کیک کوچک گردی که وسطش یک شیشه شیر بود. کنارش هم کاغذی بود که رویش نوشته بود؛ برای هبه زیاده. همان نوزاد اهل غزه که می گفتند بر اثر گرسنگی جان داده. نمی توانستم لحظه ای ازش چشم بردارم. پرده اشک افتاد جلوی چشمم. احساس کردم مادری که این کیک را پخته، در تمام لحظاتی که آرد و تخم مرغ و شیرش را بر هم می زده، هزار بار دلش به یاد هبه زیاده آشوب شده و بغض چنگ انداخته به سر تا پای مادری اش. شاید از جنس بغضی که مادر هبه را تنگ در آغوش گرفته. همان موقعی که مشغول تماشای جان دادن نوزادش بوده. @koookhak
. همان روزی که گذرنامه ام رسید، تندی پریدم توی اتاق و یک قدم دیگر از صف کتاب ها کشیدمش جلوتر. انگار داشتم قدم به قدم به چیزی که عمری توی خواب و بیداری برایش نقشه کشیده بودم، نزدیک می‌شدم. هروقت کسی ازم حلالیت می‌طلبید و می‌گفت حتما به جایم مخصوص زیارت می‌کند، حس کودکی را داشتم که پول های کاغذی‌اش را با چند سکه ناقابل یر به یر کرده‌اند و یک کلاه گشاد گذاشته‌اند سرش. کشکول زیارت نیابتی‌ام تا خرخره پر بود. تنها یادگاری ام ازت، چند سفر نصف و نیمه بود. باید یک بار هم که شده درست و درمان، با پای خودم عازم می‌شدم. پایی که وقتی چشمش توی تلویزیون به پای زائرهای پیاده ات می‌افتاد، سست می‌شد اما چاره ای جز تماشا کردن نداشت. ولی دلش خوش بود این تماشا یک روز به آخر عمرش هم که شده، تمام می شود. همین خیال خوش تا امروز مرا با خودش کشاند که تک تک مسیرهای منتهی به حرمت را دربیاورم. بروم توی گوگل همه کوچه پس کوچه هایی که به تو می‌رسد را نشان کنم تا وقتی به دیدنت آمدم، هی ازشان پیاده بیایم به سمت حرم. به جبران همه اربعین‌هایی که زمین ما به آسمان می‌رسید و راهی برای عبور نبود. آقای امام حسین! من ساکم را بسته‌ام. کتاب عراقم را هم امروز بعد از رسیدن تیک سبز، از قفسه بیرون کشیده‌ام و توی زیپ بغل کوله‌ام جا داده‌ام. باقی‌اش دیگر با شماست. نگذار زور زمین به آسمان برسد. @koookhak
. اگر ابتدای کارمان، از کسانی که برای برایشان اهمیت قائل هستیم، جمله البته که تو می تونی را به اندازه کافی بشنویم، طنینش تا سال‌های سال، در قلب‌مان باقی خواهد ماند! پ_ن: خیلی حق @koookhak
. بله! این تصاویر زنده است. زنده تر از همیشه! استکبارستیزی، در جایی که متولد شده و سال‌ها برای تطهیر چهره خودش کار کرده. همه درها را بسته تا صدایی جز خودش نباشد. اما حالا حوان‌هایش با بیش‌ترین صدایی که از حنجره‌یشان بلند می‌شود، فریاد ظلم ستیزی علیه دولت‌های خود سر می‌دهند. طوفان الاقصی هم‌چنان دارد برای جبهه مظلوم یارگیری می‌کند و خون هزار هزار زن و مرد و کودک فلسطینی، این روزها دارد جوانه می‌زد. سلام بر حقوق بشری که دارد از قلب دانشگاه‌های آمریکا و اروپا متولد می‌شود. @koookhak