eitaa logo
کوخَک
146 دنبال‌کننده
413 عکس
30 ویدیو
4 فایل
بسم الله عکس کانال: اثر فاطمه سادات مظلومی من اینجام👇 @m_borzoyi
مشاهده در ایتا
دانلود
کوخَک
. اول صبح توی سکوت اتوبوس، سرم را چسبانده بودم به شیشه و داشتم شهدایی که این سفر را به نیابت ازشان می روم، توی ذهنم مرور می کردم.‌ یک دفعه اسمی رو تابلو توجهم را جلب کرد. کنگاور! گودین، کنگاور، کرمانشاه... جغرافیایی که دو ماه برای نوشتن داستان دختری میانشان، چرخیدم. دختری از اهالی روستای گودین که درست چند ماه قبل از پیروزی انقلاب، در یک تظاهرات در شهرستان کنگاور کرمانشاه، به ضربه گلوله رژیم به شهادت رسید. در حالی که بیست و سه سال بیشتر نداشت و تازه در مشهد دانشجو شده بود. همش به این فکر می کردم، طیبه تمام روزهایی که سوار همین اتوبوس ها از مشهد به کنگاور می آمده، توی ذهنش چه نقشه هایی می کشیده... نقشه نمایشگاه عکسی که روستا به روستای کرمانشاه رفت و برای مردم گذاشت تا پهلوی را رسوا کند. نقشه ساخت مستند هایی که از قیام گوهرشاد توی ذهنش ریخته بود. شاید هم نقشه زندگی‌ای که یک جور هایی راهش را به سمت شهادت کج کند. چه موقعی سراغم آمدی طیبه سادات! چک سفید امضای این سفر تمام و کمال دست خودت. یک کمی از آن نقشه هایت را برای ما هم رو کن... @koookhak
. دیدن نیمه پر لیوان، اگر عکس بود! البته این جمله به تصویر ربطی ندارد، سوژه اصلی صندلی پشتی من است. یک پیرزن سفید روی سبز پوش. تا وقت گیر می آورد، گوشی را برمی دارد و با دخترهایش تماس می گیرد. بعد هم دانه دانه وقایع سفر را برایشان شرح می دهد. آن هم چه شرح دادنی. چه زهرمار باشد مثل شکلات نود درصد چه شیرین مثل چای های شکری عراقی! آن قدر همه چیز را خوشمزه تعریف می کند که دلت می‌خواهد، یک گوش داری یک جفت دیگر هم اجاره کنی تا جمله ای از صحبت هایش را از کف ندهی. مثلا می خواهد بگوید؛ ناهار را ساعت ده صبح بهمان داده اند. بلند بلند می زند زیر خنده و تعریف می کند. یا می خواهد بگوید چهل دقیقه توی ظل گرما ایستاده بودیم و درِ اتوبوس باز نمی‌شد، از خنده روی صندلی اش وا می‌رود. یک جوری به تک تک مصیبت های سفر می خندد، آدم خیال می کند تو مغزت عیب برداشته. یا جور دیگر دیده و شنیده ای. نامبرده ایضا بدجور مرا یاد آقای همساده کلاه قرمزی می‌اندازد. بدجور حالش غبطه بر انگیز است. من خیال می کنم این آدم ها یک فیلتر توی مغزشان کاشته اند که هنگام دیدن اتفاقات مصیبت دار و غم بار، تلخی اش را می چلاند و بعد روانه مغز طرف می کند. اللهم الرزقنا! خصوصا برای مایی که همیشه نیمه خالی دیدنمان می چربد. پ_ن: گذاشته ام چند روز بگذرد صمیمی تر شویم، بروم سراغش رمز موفقیتش را به چنگ آورم. @koookhak
. همراهان محترم کوخک کوچک که منت سر نوشته های ناچیز من می گذارید و مطالعه می فرمایید، چنان چه ادامه دادن این سفرنامه اینجا براتون جذابه، در ادامه سفر مطلب بگذارم. در غیر این صورت مطالب رو همون کانال خصوصی ارسال کنم. ممنون میشم نظراتتون رو در شخصی به اشتراک بذارید. پیشاپیش دعاگو و دعاجو هستیم. @m_borzoyi
. السلام علیک یا ساقی من علیک السلام می‌خواهم... @koookhak
کوخَک
. السلام علیک یا ساقی من علیک السلام می‌خواهم... #روز_اول #ایوان_خانه_پدری @koookhak
. به نجف رسیدیم، خانه پدری! از خیلی ها شنیده بودم نجف خانه پدری‌ست. اما راستش را بخواهید معنی اش را خیلی خوب نمی فهمیدم. بیشتر حس یک ترکیب زیبا را به این دو کلمه داشتم. توی روایات خوانده بودم که پیغمبر صلوات الله علیه فرموده بود؛ من و علی بابای شما امت هستیم اما هنوز این کلمات جایش را ته قلبم پیدا نکرده بود. رسیده بودیم ورودی حرم که روحانی کاروان ترمز نرمی کشید و همه مان را به خط کرد. «...خب زائرین محترم! رسیدیم به خانه پدری... و دوباره این ترکیب برای چندمین بار در سرم پیچید.» کفش ها را تحویل دادیم و زنانه راهی ضریح شدیم. سلانه سلانه جمعیت را می شکافتیم و می رفتیم جلو. هر ثانیه که خودم را به ضریح نزدیک تر می دیدم، انگار یکی داشت، دانه دانه، بارهای روی پشتم را سبک می کرد. حتی از یک جایی وزن کیف دستی را هم حس نمی کردم. درست مثل وقتی که می‌رسیدم خانه بابا. از همان دم در فوری می آمد به استقبال تا بار و بندیل روی دوشم را سبک کند. آن قدر سبک که وقتی پیچ و خم صف تمام شد و چشمم افتاد به پنجره های مشبک رو به رو، بی هوا خودم را رها کردم و صورتم ماند زیر سیل اشک. چشم ها هم بارشان را زمین گذاشته بودند. سبک که شدیم بابا ما را راهی ایوانش کرد. همان جا که توی شعرها می گویند خیلی باصفاست. حالا می توانستی درست مثل کفتر چاهی های توی ایوان، هرجا دلت می خواهد پرواز کنی. بی آن که کسی جرات داشته باشد بگوید بالای چشمت ابروست. آخر تو پشتت به بابا گرم است. کسی که بارهای روی دوشت را خالی می کند و مثل گلدسته های برومند وسط ایوانش، پشتت می ایستد. من از امشب یک خانه پدری دیگر هم در نجف دارم.
. یک دفعه جلوی هتل چشمم بهش افتاد. من را می گویی! جوری ذوق کردم، انگار یکی از هم ولایتی‌هایم را توی غربت دیده باشم. چه می کند این حُب اشیاء الوطن با آدمیزاد! @koookhak
. حاج آقا مهدی ارفع می‌گفت، قلب تیره، مثل حرکت آدم توی خانه تاریک می‌ماند. وقتی در تاریکی راه می‌روی خدا می‌داند چه قدر چیزی زیر پایت لگد مال می کنی. چه قدر اسباب از در و دیوار فرو می‌ریزی. قلبت را با حکمت روشن کن. برای یافتن حکمت خیال نکن باید بروی سر درس فلان استاد. یا به فلان جای دنیا سفر کنی. اگر اهل باشی، از همه در و دیوار برایت حکمت فرو می ریزد. حتی اگر چکیدن یک قطره آب توی حوض باشد. @koookhak
. روز معلم بود که سر از خانه امام در آوردیم. کسی که برای من بزرگترین معلم زندگی ام بود. اصلا من اسلام را با امام شناختم. تا قبل از آشنایی با امام توی یک اسلام دیگر زندگی می کردم، اما تفکر امام روزگار مسلمانی ام را زیر و رو کرد. کسی که اسلام را انقلابی می پسندید و نمی گذاشت کنج یک اتاق شخصی بماند و بپوسد. دیروز وقتی میان اتاق های خانه اش در نجف قدم می زدم، روزهایی که به این خانه گذشته می آمد جلوی چشمم. از دیدارها، ملاقات ها و قرار و مدارهایی که در این خانه محقر و ساده رقم خورد و حاصلش شد، انقلاب اسلامی. انقلابی که هنوز دارد آدم ها و ملت ها را به عرصه حیات برمی گرداند. دیروز جایی خواندم که یک ضد انقلاب خارج نشین، نوشته بود، خمینی دانشگاه های ایران را نابود کرد کم بود حالا نوبت دانشگاه های آمریکاست. او هم با عقل ناقص خودش فهمیده بود که انقلاب خمینی هنوز زنده است و زندگی می بخشد. دوست دارم به رسم بچگی هایمان که به محض ورود معلم، بلند می شدیم و میگفتیم معلم عزیزم روزت مبارک، وسط این کوخ نورانی بایستم و بگویم؛ معلم عزیزم روزت مبارک! @koookhak