.
فرازهایی از خطبه رهبر انقلاب در اولین نماز جمعه بعد از شروع جنگ تحمیلی
در میدان جنگ خندق که به نام جنگ احزاب نیز معروف است -یعنی جنگی که همهی گروههای کافر در آن دست به دست هم دادند تا اسلام را به زانو درآورند- وقتی سرباز شجاع اسلام علی بن ابی طالب (علیهالسلام) به میدان عمروبنعبدود وارد شد، پیغمبر فرمود: «قَد بَرَزَ الاِیمانُ کُلُّه إِلَی الکُفرِ کُلِّه» کفار همهی نیروی خود را در عمروبنعبدود متمرکز کردند، او را به میدان اسلام فرستادند و او با غرورش میاندیشید که شکست حکومت اسلامی بدست اوست.
اما نیروی رزمندهی مؤمنِ اسلام یعنی امیرالمؤمنین او را در خاک و خون غلتاند و همانجا بود که دروازهای که نظام اسلامی را به سوی منطقهی نفوذ ابرقدرتها میگشود، باز شد. همهی نیروهای دستبهدستِ همداده منهدم شدند. وقتی عمروبنعبدود به خاک و خون غلتید، در حقیقت کفار همه به خاک و خون غلتیده بودند. فتوحات اسلام آغاز شد.
عمروبنعبدود امروز در میدان ایران است. ای سربازان مؤمن فداکار! این مغرورِ جاهلِ متعصب، امروز با پای خود به میدان مبارزهای که گور او در آن کنده شده است قدم نهاده است «قَد بَرَزَ الاِیمانُ کُلُّه إِلَی الکُفرِ کُلِّه» امروز ایمان مجسم -جمهوری اسلامی- در قالب رزمندگان شجاع مسلمان، در مقابل کفر و همهی کفر قرار گرفته است «قد کان لکم آیة فی فئتین التقتا» قرار است آیت خدا ظاهر شود، قرار است دروازهای که ما را به سوی کاخهای قیصر و کسرای امروز یعنی کاخهای ابرقدرتهای شرق و غرب روانه خواهد کرد باز شود. ای جنودالله قرار است به سراغ فتح منطقهی ابرقدرتها بروید.»
۱۳۵۹/۰۷/۰۴
@koookhak
بِسمِ الله الرحمن الرحیم
نادِ عَلیاً مَظهَرَالعَجائِب تَجِدهُ عَوَناً لَکَ فِی النَوّائِب لی اِلیَ اللهِ
حاجَتی وَعَلَیهِ مُعَوَّلی کُلَّما اَمَرتَهُ وَ رَمَیتَ مُنقَضی فی ظِللّ اللهِ وَ یُضِلل اللهُ لی
اَدعُوکَ کُلَّ هَمٍ وَغَمًّ سَیَنجَلی بِعَظَمَتِکَ یا اللهُ بِنُبُوَّتِکَ یا مُحَمَّدَ بِوَلایَتِکَ یا عَلِیُّ یا
عَلِیُّ یا عَلِیُّ اَدرِکنی بِحقِّ لُطفِکَ الخَفیَّ اللهِ اَکبَرُ. اَنا مِن شَرِّ اَعدائکَ بَریءٌ اللهُ
صَمَدی مِن عِندِکَ مَدَی وَعَلَیکَ مُعتَمِدی بِحقِّ إِیاکَ نَعبُدُ وَ إِیاکَ نَستَعینُ یا اَبا
لغَیثِ اَغِثنی یا اَبَا الَحَسَنَین اَدرِکنی یا سَیفَ اللهُ اَدرِکنی یابابَ اللهِ اَدرِکنی یا حُجَّه
اللهِ اَدرِکنی یا وَلِیَّ اللهِ
اَدرِکنی بِحَقَّ لُطفِکَ الخَفیَّ یا قَهّارُ تَقَهَّرتَ بِا لقَهرِ وَ القَهر ُفی قَهرِ قَهرکَ یا قَهارُ یا
قاهِرَ العَدُوّ یا واِلیَ الوَلِیَّ یا مَظهَرَ العَجائِبِ یا مُرتَضی عَلِیُّ رَمَیتَ مِن بَغی عَلَیَّ
بِسَهمِ اللهِ وَ سَیفِ اللهِ القاتِلِ اُفَوَّضُ اَمری اِلیَ اللهِ اِنَّ اللهُ بَصَیرٌ بِالعَبادِ وَ اِلحُکُم
اِلهٌ واحِدٌ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الرَّحمنُ الرَّحیمُ یا غیاثَ المُستَغییَنِ یا دَلیلَ المُتَحیِّرِینَ یا اَمانَ
الخائِفینَ یا مُعینَ المُتَوَکِلینَ یا رَاحِمَ المَساکینَ یا اِلهَ العالَمَینَ بِرَحمَتِکَ وَ صَلَّی اللهُ عَلی سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ الِهِ اَجمَعین وَ الحَمدُ اللهِ رَبِّ العالَمینَ.
کوخَک
.
هروقت کلاس داشتیم تا چند دقیقه اول، یک دور نظام را نمیشست و روی بند پهن نمیکرد، دست و دلش به تدریس نمیرفت.
بچهها هم اغلب همراهیاش میکردند و چهارتا فحش دیگر میگذاشتند روی حرفهایش.
من میماندم و یک کلاس پانزده نفره. میگذاشتم حرفهایم را لابهلای تکلیف کلاسیام بزنم. وقتی قرار بود طرح بنویسیم، صحنهبندی کنیم یا پیرنگ بسازیم.
استاد هم دیگر دستم را خوانده بود. گاهی میآمد وسط خواندن داستانم و میگفت: «مگه نگفتم حرفای سیاسی نزنید. ناسلامتی کلاس داستانهها.» لبخند میزدم و اجازه میگرفتم بقیهاش را تمام کنم. استاد هم یک آهی میکشید و میگفت: «تو حیفی! خوب مینویسی فقط باید رو محتوات کار کنی. حالا بخون بقیهاش رو.»
دیشب یک داستان پر و پیمان استکبارستیز آماده کرده بودم. گروه را که باز کردم استاد نوشته بود فعلا کلاس تعطیل است. خورد توی پرم. با خودم گفتم عیبی ندارد میگذارم توی گروه، خودشان بخوانند.
چند ساعت بعد دیدم یک خروار پیام نخوانده آمده به گروه داستان نویسی شنبهها.
هرچی میآمدم پایینتر نظرها برایم باورنکردنیتر میشد.
مدام نگاه میکردم به اسم گروه ببینم اشتباه باز کردهام یا نه.
آخریاش پیام استاد بود: «من موافق جنگ نبودم اما حالا که شروع کردن از صمیم قلب امیدوارم یه مورچه هم توی اسرائیل زنده نذارن. مریم نوشتن قصه نابودی اسرائیل هم راست کار خودته.»
#وقتیدشمنمحوروحدتملیمیشود
@koookhak
.
دیشب تا مشهد شلوغ پلوغ شد، خطهای تلفن هم قاطی کرد. مامان هرچی تماس میگرفت، صدایش وصل نمیشد. آخرش پیام دادم ما زندهایم. فردا تماس میگیرم.
اول صبح خودش زنگ زد.
مامان: سلام مامان جان خوبین؟
من: نمیدانم
مامان: خونهای؟
من: نمیدانم
مامان: یعنی چی نمیدانم! کجایی الان؟!
من: نمیدانم
مامان: محسن کجاست؟
من: اصلا نمیدانم
مامان دیگر طاقت نیاورد. دستار از سر برگرفت و گذاشت به سر و صدا:
«از دیشب سکته دادین ما رو. حالا هی نمیدانم، نمیدانم.»
زدم زیر خنده. گفتم: «مامان این یه پویشه. باید تا میتونیم اطلاعات ندیم.»
مامان کمی مکث کرد: «این پویش جواب دادن به مامانها رو دربرنمیگیره دفعه آخرت باشه!»
#وقتی_پویشها_آدم_را_جوگیر_میکند
@koookhak