هدایت شده از روایت پیشرفت ایران
⭕️خیلیها از جوانی و خانم بودن ما تعجب میکنند
💠 بخشی از مطلب «فضاهای بزرگی به روی ما باز است»؛ مصاحبه با خانم مهندس قلیزاده از مهندسین ساخت ماهواره در شرکت «امیدفضا»
هدایت شده از روایت پیشرفت ایران
⭕️خیلیها از جوانی و خانم بودن ما تعجب میکنند
💠 بخشی از مطلب «فضاهای بزرگی به روی ما باز است»؛ مصاحبه با خانم مهندس قلیزاده از مهندسین ساخت ماهواره در شرکت «امیدفضا»
🔸یکی از چالشهای اصلی ما بعد از پرتاب موفق ماهوارهها، اتفاقا با کسانی بود که قبلا سابقه ساخت ماهواره داشتند! خب ما سنمان کم بود و بعضا جوری با ما رفتار میکردند که انگار چیزی بلد نیستیم و همینجوری وسط تیمِ شرکت بُر خوردهایم.
🔹یک دست از برخوردهای متعجبانه هم مربوط به خانمبودن ما میشد. بعضی وقتها ما برای تست یا رصد و دادهگرفتن از ماهواره، باید به جاهای مختلفی برویم که نیاز به هماهنگی دارند. در اینجور مواقع، بارها شده است که مسئولین آنجاها اول از آقای دکتر شهرابی خواستهاند که نیروهای خانم را با آقایان جایگزین کند؛ اما دکتر پاسخ داده است که هرکدام از این خانمها خودشان مسئول و درواقع آدمهای اصلی این تست و مأموریت هستند و جایگزینی ندارند.
🔸یک جورهایی خیلیها که از بیرون نگاه میکنند، فکر میکنند لابد خانم مهندسهای جوان، تکنیسین یا کارمند ساده هستند و اصلا فکرش را نمیکنند که همهمان تأثیر جدی در به نتیجه رسیدن کار داشتهایم و حتی بعضی از ما، مسئولیت یک تیم و یک بخش مهم از پروژه ماهواره را به عهده داشتهایم. شاید یک دلیل این ناباوریها به خاطر این است که در بیشتر شرکتها، مسئولیت فنی کمتری به خانمها داده میشود.
🔹دکتر شهرابی اما اینگونه نبود و خیلی به ما اعتماد کرد؛ هیچوقت نگفت که من مسئول این تیم را آقا میگذارم و بقیه خانمها زیرنظر او کار کنند. این دادن فرصتِ برابر طوری بود که افرادی که در قالب تیم تخصصی برای تحویل و پرتاب ماهواره کوثر به روسیه رفتند، دو نفر خانم و دو نفر آقا بودند. البته این را هم بگویم که فرصت برابر، به معنای مسئولیتپذیری برابر هم هست؛ یعنی اینطور نبوده است که در شرایط سخت تحویل پروژه که همه تیم دارند شبانهروزی کار میکنند، ما بگوییم چون خانم هستیم باید زودتر برویم. آن هفتههای آخر نزدیک به پرتاب، روزهایی بود که گاهی تا 24 ساعت نمیخوابیدیم؛ یعنی یک روز ما مجبور شدیم شب تا صبح را در شرکت بمانیم تا تیم عقب نیفتد.
#شماره_دوم_سها #ماهواره_ایرانی
#روایت_پیشرفت #پیشرفت_دانشبنیان
#روایت_زنان #دختران_فضایی
#فضایی #امیدفضا #بانوی_پیشرو
📍خوانندگان عزیز جهت تهیه شماره دوم مجله «سُــها» به آیدی @soha_magiran پیام ارسال کنید.
🇮🇷 خانه هنر و رسانه پیشرفت| راوی پیشرفت ایران
@khaneh_pishraft
کوخَک
⭕️خیلیها از جوانی و خانم بودن ما تعجب میکنند 💠 بخشی از مطلب «فضاهای بزرگی به روی ما باز است»؛ مصا
تک تک واژههای این خانم مهندسهای جوان که در مجموع تصویری از زن مسلمان ایرانی را به نمایش میگذارد چه محتوای خوبی برای ظرفیست که آقا حدود سیزده سال پیش در پیام به کنگره زنان شهید بیان کردند.
https://farsi.khamenei.ir/newspart-index?id=22138&nt=4&year=1391&tid=5170#64918
در بخشی از پیامشان آقا اشاره میکنند به اینکه هنرمندان و رسانهها و فرزانگان و سینماگران به تصویر بکشند این صحنههای جهاد زن مسلمان ایرانی را.
کاری که دوستان #سها به عنوان رسانه پیشرفت زن مسلمان ایرانی دارند انجام میدهند.
.
ملت خلاق، اینطوری از ظرفیتهای بومی و اقلیمی برای دور زدن ساواک، استفاده میکردهاند.
باز هم موقعیت خاطره اهواز است.
کیسه زنبیلی که راوی اشاره میکند، کیسههایی بدون دسته از برگ خرما بوده که برای نگهداری خرما استفاده میشده. راوی میگوید نگهداری خرما در این زنبیلها باعث میشود هیچ عیبی برندارد.
@koookhak
.
طبیعتا آدم نباید دلش برای جنگ، تنگ شود اما من دلم برای روزهای جنگ تحمیلی دوازده روزه تنگ شده.
برای صدای مارش نظامی که از تلویزیون پخش میشد.
برای موسیقیهای پی در پی و تکراری مرحبا لشکرالله حزبالله که روزی بیست، سی وعده میرفت توی خوراکمان.
برای رقص موشکها در آسمان تلآویو و حیفا که این آخریها دیگر خیلی ردش توی آسمان مدلدار شده بود.
برای صدای آقای سخنگوی وعده صادق که خیلی صاف و عصاقورت داده میرفت پشت تربیون و با خواندن گزارش جنگ، یک دور برای دشمن رجز میخواند.
برای روزنوشتهای آبکی از جنگ
برای قرائتهای دستهجمعی فتح
برای اهتزاز پرچم ایران، توی هیاتهای عزاداری.
برای سینی شربت در صف پمپ بنزین.
برای رانندهای که کرایهاش را نگرفت.
برای کاسبی که مغازهاش را نبست.
برای نانوایی که دو شیفته نان پخت.
برای مردمی که شهرشان را دو دستی زیر صدای پدافند چسبیدند.
برای میوه فروشی که میوههایش را به قیمت خرید، فروخت.
برای محسن چاووشی که فهمید، علاج در وطن است.
برای انگشت اشارهای که خدا بالا برد تا صدای حقیقت خاموش نشود.
برای دلهای گرم و ذهنهای سرد در میانه بحرانها
برای آقایی که شب عاشورا گفت؛ حاج محمود اگر خسته نیستی ای ایران برایمان بخوان.
برای محمود کریمی که آن شب، روی پله آخر منبر حسینیه امام(ره) یک ایران شد و به نیابت از همهمان زمزمه کرد؛
ای میهن خدایی صحن امام رضایی
ایران ذوالفقار و ایران عاشورایی
@koookhak
کوخَک
. طبیعتا آدم نباید دلش برای جنگ، تنگ شود اما من دلم برای روزهای جنگ تحمیلی دوازده روزه تنگ شده. برا
راستش بیشتر از همه دلم برای امام روحالله تنگ میشود. آخر او به ما یاد داد که چگونه میشود از میان گلوله و خون و مرگ و آتشِ جنگ، دفاع مقدس ساخت.
او به ما یاد داد چگونه میشود جای جنازه پیکری حیاتبخش، سپرد به دل خاک که به تعبیر خدای قرآن از هر خوشهاش صد دانه بروید.
@koookhak
هدایت شده از مجله هفده دی
🟢 پیششمارۀ یک منتشر شد❕
«پیشکسوت مقاومت زنانه»
افقهای تازهٔ مقاومت، چشمانتظار زن مسلمان ایرانی
بهار 1404 | در سه پرونده | 236 صفحه | 190 هزارتومان
🔺سردبیر: فاطمه صادقی
دبیر تحریریه: فاطمه غفوری
🔺همکاران این شماره:
فرزانه باطنی، مسیحا بختیاری، مریم برزوئی، فاطمه بهرامی، رها پارسا، زینب تاج الدین، محدث تکفلاح، نرگس جوارشکیان، زهره حسنی سعدی، فاطمه راعی، زهرا سادات رضوی علوی، نرجس سادات سجادی نسب، سعیده سیدی فرد، مریم شیدپیلهور، زهرا صادقی فرد، عاطفه صفدری، زهرا ظرفچی، رها عبداللهی، زهرا عدالتفر، یگانه عدالتیان، حمیده عرب سرخی، زینب علی اشرفی، زهره عیسی خانی، فاطمه غفوری، ماجده محمدی، فاطمه مرادی، فاطمه مظلومی، سیده نرگس نظام الدین، زهرا یزدانی
با مصاحبههایی از محیا اسراری، محبوبه زمانی، پریسا رضایی، حریر عادلی، حانیه قاسمیان، مریم منصوری، زهره نوربخشان
ویراستار: سیده نرگس نظامالدین
نمونهخوان: زینب آزاد
حروفچین: فاطمه محرابیون، سید حسن امینجواهری
طراح جلد و صفحهآرا: مجتبی غریبنواز
لینک سفارش:
Gesostu.ir/mag_17dey/
📝 فصلنامه «هفده دی»
روزگار زنانهتر میشود ...
📗 @mag_17dey
.
غروبی زنگ زد. پشت تلفن هق هق میکرد. نه برای انگشترش که سرظهر افتاده بود توی چاه حمام. چون چند وقت پیش هزار بار پیچیده بود لای کاغذ و آورده بود ببرم برای مزایده مقاومت اما باز زنگ زده بود که این دفعه جایش پول میدهد و دست نگه دارم.
انگشتر را شوهرش سر تولد بچه اول خریده بود. مثل چشمش دوستش داشت. ولی امروز بعدازظهر از چشمش افتاده بود. به خودش بد و بیراه میگفت که چرا نگذاشته خاطره خوب تولد بچهاش که با انگشتر سیزده سال، به دوش کشیده عاقبت بخیر شود؛ هرجا خواست نقلش کند، بگوید چشم روشنی تولد پسرم را دادم برای روشن کردن چشم پسرها و دخترهای دیگری که ظالم ایستاده بالای سرشان.
یاد یک تکه از کتاب خیرالنساء افتادم. وقتی زن همسایه با چشم گریان، آمده بود پیش خیرالنساء. میگفت پسرش تصادف کرده و مرده. همان زنی که خیرالنساء را به خاطر فرستادن پسرهایش به جبهه سرزنش میکرد.
خودمانیم ولی، انگار اگر چیزی خرج راهش نشود، میافتاد ته چاه و میمیرد. میخواهد انگشتر باشد، جان آدمیزاد یا موشک و پهپاد. برکت که نمیکند هیچ وبال گردن هم میشود.
@koookhak
کوخَک
. غروبی زنگ زد. پشت تلفن هق هق میکرد. نه برای انگشترش که سرظهر افتاده بود توی چاه حمام. چون چند وق
وسط هقهقهایش تا توانستم بهش عذاب وجدان دادم. گفتم الان ملک منتقم، دور خانهات میچرخد. تا بلای بدتری سرت نیامده همین امشب برو سر جعبه جواهراتت و آن یکی که از همه بیشتر عزیزش داری سوا کن بیاور برای مقاومت. شاید ملک منتقم راضی شد و دست از سرت برداشت.
.
نمیدانم چندمین بار است توی این چند شبی که نشستهام پای گره زدن کلمههای مقاومت، یکی اسم شما را میآورد و ازش به عنوان یک نقطه آغاز و برگشتن به زندگی یاد میکند.
شما نمردهاید؛ چنان در دل خاک، ریشه زدهاید که جوانههاش توی تکه تکه این جغرافیا سبز شده.
من از شما زندهتر ندیدهام، حتی میان زندهها.
خدا راست میگوید؛ بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُون.
@koookhak