.
طبیعتا آدم نباید دلش برای جنگ، تنگ شود اما من دلم برای روزهای جنگ تحمیلی دوازده روزه تنگ شده.
برای صدای مارش نظامی که از تلویزیون پخش میشد.
برای موسیقیهای پی در پی و تکراری مرحبا لشکرالله حزبالله که روزی بیست، سی وعده میرفت توی خوراکمان.
برای رقص موشکها در آسمان تلآویو و حیفا که این آخریها دیگر خیلی ردش توی آسمان مدلدار شده بود.
برای صدای آقای سخنگوی وعده صادق که خیلی صاف و عصاقورت داده میرفت پشت تربیون و با خواندن گزارش جنگ، یک دور برای دشمن رجز میخواند.
برای روزنوشتهای آبکی از جنگ
برای قرائتهای دستهجمعی فتح
برای اهتزاز پرچم ایران، توی هیاتهای عزاداری.
برای سینی شربت در صف پمپ بنزین.
برای رانندهای که کرایهاش را نگرفت.
برای کاسبی که مغازهاش را نبست.
برای نانوایی که دو شیفته نان پخت.
برای مردمی که شهرشان را دو دستی زیر صدای پدافند چسبیدند.
برای میوه فروشی که میوههایش را به قیمت خرید، فروخت.
برای محسن چاووشی که فهمید، علاج در وطن است.
برای انگشت اشارهای که خدا بالا برد تا صدای حقیقت خاموش نشود.
برای دلهای گرم و ذهنهای سرد در میانه بحرانها
برای آقایی که شب عاشورا گفت؛ حاج محمود اگر خسته نیستی ای ایران برایمان بخوان.
برای محمود کریمی که آن شب، روی پله آخر منبر حسینیه امام(ره) یک ایران شد و به نیابت از همهمان زمزمه کرد؛
ای میهن خدایی صحن امام رضایی
ایران ذوالفقار و ایران عاشورایی
@koookhak
کوخَک
. طبیعتا آدم نباید دلش برای جنگ، تنگ شود اما من دلم برای روزهای جنگ تحمیلی دوازده روزه تنگ شده. برا
راستش بیشتر از همه دلم برای امام روحالله تنگ میشود. آخر او به ما یاد داد که چگونه میشود از میان گلوله و خون و مرگ و آتشِ جنگ، دفاع مقدس ساخت.
او به ما یاد داد چگونه میشود جای جنازه پیکری حیاتبخش، سپرد به دل خاک که به تعبیر خدای قرآن از هر خوشهاش صد دانه بروید.
@koookhak
هدایت شده از مجله هفده دی
🟢 پیششمارۀ یک منتشر شد❕
«پیشکسوت مقاومت زنانه»
افقهای تازهٔ مقاومت، چشمانتظار زن مسلمان ایرانی
بهار 1404 | در سه پرونده | 236 صفحه | 190 هزارتومان
🔺سردبیر: فاطمه صادقی
دبیر تحریریه: فاطمه غفوری
🔺همکاران این شماره:
فرزانه باطنی، مسیحا بختیاری، مریم برزوئی، فاطمه بهرامی، رها پارسا، زینب تاج الدین، محدث تکفلاح، نرگس جوارشکیان، زهره حسنی سعدی، فاطمه راعی، زهرا سادات رضوی علوی، نرجس سادات سجادی نسب، سعیده سیدی فرد، مریم شیدپیلهور، زهرا صادقی فرد، عاطفه صفدری، زهرا ظرفچی، رها عبداللهی، زهرا عدالتفر، یگانه عدالتیان، حمیده عرب سرخی، زینب علی اشرفی، زهره عیسی خانی، فاطمه غفوری، ماجده محمدی، فاطمه مرادی، فاطمه مظلومی، سیده نرگس نظام الدین، زهرا یزدانی
با مصاحبههایی از محیا اسراری، محبوبه زمانی، پریسا رضایی، حریر عادلی، حانیه قاسمیان، مریم منصوری، زهره نوربخشان
ویراستار: سیده نرگس نظامالدین
نمونهخوان: زینب آزاد
حروفچین: فاطمه محرابیون، سید حسن امینجواهری
طراح جلد و صفحهآرا: مجتبی غریبنواز
لینک سفارش:
Gesostu.ir/mag_17dey/
📝 فصلنامه «هفده دی»
روزگار زنانهتر میشود ...
📗 @mag_17dey
.
غروبی زنگ زد. پشت تلفن هق هق میکرد. نه برای انگشترش که سرظهر افتاده بود توی چاه حمام. چون چند وقت پیش هزار بار پیچیده بود لای کاغذ و آورده بود ببرم برای مزایده مقاومت اما باز زنگ زده بود که این دفعه جایش پول میدهد و دست نگه دارم.
انگشتر را شوهرش سر تولد بچه اول خریده بود. مثل چشمش دوستش داشت. ولی امروز بعدازظهر از چشمش افتاده بود. به خودش بد و بیراه میگفت که چرا نگذاشته خاطره خوب تولد بچهاش که با انگشتر سیزده سال، به دوش کشیده عاقبت بخیر شود؛ هرجا خواست نقلش کند، بگوید چشم روشنی تولد پسرم را دادم برای روشن کردن چشم پسرها و دخترهای دیگری که ظالم ایستاده بالای سرشان.
یاد یک تکه از کتاب خیرالنساء افتادم. وقتی زن همسایه با چشم گریان، آمده بود پیش خیرالنساء. میگفت پسرش تصادف کرده و مرده. همان زنی که خیرالنساء را به خاطر فرستادن پسرهایش به جبهه سرزنش میکرد.
خودمانیم ولی، انگار اگر چیزی خرج راهش نشود، میافتاد ته چاه و میمیرد. میخواهد انگشتر باشد، جان آدمیزاد یا موشک و پهپاد. برکت که نمیکند هیچ وبال گردن هم میشود.
@koookhak
کوخَک
. غروبی زنگ زد. پشت تلفن هق هق میکرد. نه برای انگشترش که سرظهر افتاده بود توی چاه حمام. چون چند وق
وسط هقهقهایش تا توانستم بهش عذاب وجدان دادم. گفتم الان ملک منتقم، دور خانهات میچرخد. تا بلای بدتری سرت نیامده همین امشب برو سر جعبه جواهراتت و آن یکی که از همه بیشتر عزیزش داری سوا کن بیاور برای مقاومت. شاید ملک منتقم راضی شد و دست از سرت برداشت.
.
نمیدانم چندمین بار است توی این چند شبی که نشستهام پای گره زدن کلمههای مقاومت، یکی اسم شما را میآورد و ازش به عنوان یک نقطه آغاز و برگشتن به زندگی یاد میکند.
شما نمردهاید؛ چنان در دل خاک، ریشه زدهاید که جوانههاش توی تکه تکه این جغرافیا سبز شده.
من از شما زندهتر ندیدهام، حتی میان زندهها.
خدا راست میگوید؛ بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُون.
@koookhak
هدایت شده از ریحانه
🖥سخنگوی کوچک مقاومت
❤️روایتهای زنانه از غزه
📝هشت، نه ساله که بودم همیشه توی مناسبتهایی مثل سیزده آبان و دههی فجر، متنهای حماسی را میدادند سر صف بخوانم. با مقنعهی سفید که دورتادورش را مامان برایم با روبان، پرچم ایران دوخته بود، میایستادم پشت تربیون. همهی نفسم را هل میدادم توی بلندگو و کلمهبهکلمه متن را محکم و پرصدا میریختم وسط حیاط مدرسه. خصوصاً وقتی به قسمت رجزخوانی برای دشمن میرسید یکجور دیگر مایه میگذاشتم که صدایم تا خود همان آمریکا و اسرائیل برسد.
امروز چشمهای این دخترک فلسطینی که چند ساعت بیشتر نیست از زیر آوار بیرون آمده، مرا برد به همان روزهای کودکی؛ اما او برخلاف من نه صدایش را بالا میبرد نه برای دشمنی چند هزار کیلومتر آن طرفتر، حماسهسرایی میکند. با همان صورت پر خاکوخل، ایستاده جلوی خبرنگار و مثل سخنگویهای جنگ دارد گزارش میدهد.
دستهای سبزه و لاغرش را حصار کرده دور برادرهایش. نرم میزند به پشتشان و از زخمهایی که دستوپا و بدنشان، برداشته میگوید. انگارنهانگار این زخمها واقعا روی تن و بدنشان جا خوش کرده است.
خوب خیره می شوم به چشمها و طنین صدایش. نه ردی از اشک پیداست و نه ذرهای بغض. قصهی کودکانه هم تعریف نمیکند. از شهادت پدر و مادربزرگش حرف میزند، جراحت مادر و خانهای که روی سرشان آوار شده و حالا پناه بردهاند به منزل عمویش.
خبرنگار خم میشود روی زانو و پای غذا را وسط میکشد. حتماً خوب میداند که این روزها بچههای غزه در قحطی، با آردهای ریخته روی زمین خودشان را سیر میکنند و اغلب شبها را سر گرسنه زمین میگذارند.
انتظار دارم الان دخترک، بچسبد به شکمش. زار بزند از گرسنگی، بگوید یک لقمه نان برای خوردن پیدا نمیشود ولی همچنان قرص و محکم ایستاده بدون آن که خم به ابرو بیاورد از مشت آردی که توی روز گیرشان میآید حرف میزند.
خبرنگار باز هم دست نمیکشد. شاید او هم میخواهد ببیند بچهها در غزه چهجوری یکشبه بزرگ میشوند. میپرسد اگر آرد گیرتان نیاید، دخترک تکانی به موهای دم اسبیاش میدهد؛ غذای کنسروی میخوریم یا نان خشک را میزنیم توی چای. یقین دارم همین الان، معدهاش خالیست اما غیرتش اجازه نمیدهد رنج گرسنگی را روایت کند. در عوض از آرزویش میگوید این که در آینده میخواهد یک خانم معلم شود. حتماً میداند صهیونیستها دارند تماشایش میکنند.
خبرنگار میرود سراغ سؤال آخرش، میپرسد چه پیامی برای دنیا داری؟ لابد دخترک پشتبند ماجرای بیآبوغذایی، میخواهد طلب نان کند. شکستن محاصره را بخواهد اما دوباره با جوابش همهی تصویرهای کلیشهای ذهن ما را بر هم میزند. نیمچهلبخندی مینشیند گوشهی لبهای غبارگرفتهاش. فقط یک کلمه میگوید؛ هیچی! این بزرگترین پیام برای همهی حکام و مدعیان حقوق بشر دنیاست که چشمشان را روی این جنایتها بستهاند.
در غزه نه فقط بزرگترها که بچهها هم با همان قد و قوارهی کوچکشان دارند تا پای جان برای زندگی صادقانه میجنگند و حتی جلوی اسرائیل دو دره بازی درنمیآورند.
راست است که میگویند کودکان فلسطینی با کودکان معمولی دنیا خیلی فرق دارند. از نظر سربازهای اسرائیلی آنها کودک نیستند، بلکه بزرگسالاند!
📝مریم برزویی، رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «مینویسم تا صدای غزه باشم»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از روایت پیشرفت ایران
20.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ سُها؛ روایت نقشآفرینی زنان در میدان پیشرفت
🔸 قصههای واقعی نیروی زیادی دارند؛ نیرویی که میتونه به جملاتی که کلیشه و تکراری شدهاند، دوباره جون بده و اونا رو پر از معنا و گرما کنه.
🔹 آدمایی که قصههای زندگیشون توی سُها اومده، قراره به یک جمله قدیمی، رنگ و معنای جدیدی بدن؛ جملهای که میگه «همون جایی که هستی رو مرکز دنیا بدون و برای آبادکردنش تلاش کن.»
🔆 #شماره_دوم سُها، پر از داستان دنیاهاییست که زنها و دختران ایرانی آبادش کردهاند؛ خوندن این قصههای شیرین و واقعی رو از دست ندین!
📍همراهان عزیز جهت تهیه شماره دوم مجله «سُــها» به آیدی @soha_magiran پیام دهید.
📲 تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام
🇮🇷 خانه هنر و رسانه پیشرفت| راوی پیشرفت ایران
@khaneh_pishraft