هدایت شده از حسینیه هنر سبزوار
14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 رونمایی از کتاب «آرایش جنگی» در رویداد ملی «ره بانو»
🔻 کتاب «آرایش جنگی»، مقاومت مردمی به روایت زن ایرانی به قلم مریم برزویی و سرپرستی پژوهش سمانه آتیهدوست، با حضور رئیس، قائم مقام و مدیر مرکز راهبری بانوان سازمان تبلیغات اسلامی در رویداد ملی «ره بانو» در رامسر رونمایی شد.
📌 این اثر که به کوشش هستههای روایت زنان در هشت استان ایران جمعآوری شده است، دربرگیرنده روایتهای زنان ایرانی در حمایت از جبهه مقاومت است. این هستههای روایت، با همت و همکاری پژوهشگران واحد تاریخ شفاهی دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی شکل گرفتهاند.
🔺 کتاب «آرایش جنگی» به زودی توسط نشر راهیار منتشر میشود.
💠 @hhonar_ir
کوخَک
💢 رونمایی از کتاب «آرایش جنگی» در رویداد ملی «ره بانو» 🔻 کتاب «آرایش جنگی»، مقاومت مردمی به روایت ز
.
الحمدلله این کتاب به ایستگاه آخر نزدیک شد.
حاصل یک تلاش جمعی برای این که دوباره چهره زن انقلاب اسلامی، اینبار در قامت حمایت از جبهه مقاومت به تصویر کشیده بشه.
تصویری بیبدیل از حرکت زنان کشور در عرصههای مختلف هنری، علمی، فرهنگی، تبیینی و... برای پشتیبانی از جریان مقاومت بعد از طوفانالاقصی.
إن شاءالله این روایتها، حرکتآفرین و اثرگذار باشه.
دبیری ادبی یه مجموعهی روایت دیگه داره تمام میشه
مجموعه روایتهای میانسالی
از آدمهایی که به قول خیرالنسا:
گرچه پیرند
با جوانان ناز دارند.....
امیدم اینه که در آینده این روایتها با تبدیل شدن به عنصرهای رسانهای وارد فرهنگ عمومی ما بشن.
#انتشارات_راهیار
https://ble.ir/rozhaye_khob
کوخَک
دبیری ادبی یه مجموعهی روایت دیگه داره تمام میشه مجموعه روایتهای میانسالی از آدمهایی که به قو
وقتی نشستم پای مطالعه تحقیق این پروژه، برای نوشتن، داشتم چیزی به اسم بحران سیسالگی را تجربه میکردم. روزهایی که این عدد جلوی چشمام رژه میرفت و احساس میکردم روزگار پیری آغاز شده و من چه قدر کار نکرده دارم.
توی همین فکر و خیالها، هرچه زندگی آدمهای این پروژه را بیشتر ورق میزدم، محاسبات ذهنیام عوض میشد.
من داشتم سرگذشت آدمهایی را میخواندم که تازه از پنجاه، شصت سالگی پا در یک مسیر نو گذاشته بودند. مسیری که سرمایهاش اندوختههای ایام جوانی بود.
آنها با ورود به دوران بازنشستگی به جای نشستن، یک حرکت تازه آغاز کرده بودند و کلی آدم را توی شهر و روستا و محله خودشان به خط کرده بودند.
تلاش کردم در این روایتها نمای کوچکی از این آدمها را به تصویر بکشم. آدمهایی که به قول خودشان تا نفس دارند، نمیخواهند الکشان را آویزان کنند.
کوخَک
.
چند خط برای سپیده کاشانی؛ مادر ادبیات پایداری
اولین بار من هم وقتی مثل پسر کوچکت علی شعرهایت را شنیدم از جا پریدم و برای تکتک ابیاتش، توی دلم حسابی ذوق کردم. همان بیتها که شب تا صبح مینشستی پشت میز و برای برادرهای رزمنده توی جبهه میسرودی:
برادر مبارزم زمزمه کن بهار را
بچین ز شاخه یقین میوه انتظار را
نشسته خصم خاروش به ساقه نگاه تو
به حربه مقاومت بکن ز ریشه خار را
وقتی بهم گفتند قرعه نگارش روایت سپیده کاشانی افتاده به نام تو، من هیچی ازت نمیدانستم. فقط شنیده بودم بهت میگویند؛ مادر شعر پایداری. چهقدر این اسم برازندهات بود. رد مادریات را اولین بار از اشک گوشه چشمت دیدم. وقتی دخترت سودابه و پسرت علی سخت در آغوشت گرفته بودند و ذوق میکردند که شعرهای مادرشان دارد از رادیو و تلویزیون پخش میشود. اما تو دلت یک جای دیگر بود.
زل زده بودی به رزمندههایی که میان ابیات تو، وسط گلوله و خمپاره میدویدند. طاقتت طاق شده بود. یک روز صبح بالاخره تصمیمت را گرفتی. ساک بستی و با پسر بزرگت همراه کاروان شاعرها شدی.
پایت را که از اتوبوس روی زمین منطقه گذاشتی بهت گفتند؛ اینجا جای زنها نیست. قرص ایستادی. رویت را تنگ گرفتی و گفتی: «فکر کردم خودم بیام شعرهام رو برای برادرها بخونم تا همه رو از پشت رادیو بشنون.»
شبها که رزمندهها توی سنگر دور شاعرها حلقه میزدند، وقتی نوبت بهت میرسید، همه توانت را هل می دادی توی صدایت و میخواندی:
به بانوی توسل و به اشفعی لنا قسم
که خصم میزند نفس لحظه احتضار را
سپیده در سپیدهدم طلوع آفتاب بین
که سیل نور میکند ریشه شام تار را
بیتهای آخر را که زمین میگذاشتی صدای صلوات رزمندهها میرفت بالا.
شبها شعرهایت را دوره میکردی و روزها با پسرت سعید سنگر به سنگر مینشستی پای درد دل رزمندهها.
سه سال از جنگ میگذشت، تو هر بار با شعرهای تازه ساک میبستی و راهی جبهه میشدی.
شوهرت که مریض شد و باید تهران میماندی بیکار ننشستی. تا وقت گیر میآوردی چادر سر میکردی و راه میافتادی توی بیمارستانها برای عیادت مجروحهای جنگ. بعضیها تو را خوب یادشان بود. بال چادرت را قرص میچسبیدند که با خودت ببریشان منطقه. آنها هم مثل تو نمکگیر شده بودند. میدانستند بزودی برمیگردی.
خبر پیروزی عملیات فتحالمبین را که بهت دادند، روی پا بند نبودی. فوری خودت را رساندی به کاروان شاعرهای حوزه هنری. شب رفتی مسجد جامع خرمشهر و آخرین سرودهات را وسط صدای وقت و بی وقت خمپارهها پشت بلندگو خواندی.
راستی چه قدر خوب در جواب خبرنگار روزنامه که ازت پرسیده بود تا کی میخواهید شعر برای جبهه بگویید؛ گفته بودی: «تا دشمن توی خانه باشد من سلاحام را زمین نمیگذارم.»
اصلا برای همین اسم قصهات را گذاشتم؛ سلاح سپید.
پ_ن: روایت زندگی سپیده کاشانی را میتوانید در کتاب #دخترانایران بخوانید.
@koookhak
.
از غروب که پایمان رسیده به تهران، خانه سه چهار نفر از اقوام سر زدهایم. این اولین دیدار بعد از دفاع مقدس دوازده روزه بود. طبیعتا داغترین موضوعی که سرش گپ و گفت، شکل گرفت، روزهای جنگ بود.
چه روایتهای دست اول و متنوعی که زیر سقف خانههای پس از جنگ، نخوابیده. یک آن به خودم آمدم دیدم مهمانی تبدیل شده به جلسه مصاحبه.
نمیتوانستم از خیر جزییات چنین روایتهایی بگذرم.
به همسر پیشنهاد دادم، در صورتی که وقت کفاف داد، چند مهمانی دیگر هماهنگ کنیم:)
پ_ن: توصیه میکنم حتما بنشینید به ثبت و ضبط احوالت خود، خانواده، در و همسایه از روزهای جنگ. شاید روزی به کار آمد.
@koookhak
.
من کی شما را شناختم؟ وقتی در یک معرکه سخت، پا پیش گذاشتید. آمدید جلوی میلیونها ایرانی، در قاب رسانه ملی و گفتید؛ کاش مرده بودم و چنین حادثهای را شاهد نبودم. گفتید؛ همه مسئولیت را میپذیرید. گفتید؛ گردنتان از مو باریکتر است.
آن روز برای من و خیلیها، یک جور دیگر محبوب شدید.
خدا گردن و همه اعضا و جوارحی که سالها برای خدمت به مردم خرج کردید، خرید.
شما نمردید، شهید شدید. آن هم چه شهادتی.
@koookhak
هدایت شده از روایت پیشرفت ایران
⭕ سومین شماره سُهــــا منتشر شد
شماره جدید مجله «سُها»، روایتی از نقشآفرینی زنان در عرصه پیشرفت کشور، منتشر شد. این مجله با هدف روایت حضور و تأثیر زنان در حوزههای مختلف پیشرفت، بهویژه در عرصه علم و فناوری، توسط «خانه هنر و رسانه پیشرفت» و به سفارش مرکز راهبری امور بانوان سازمان تبلیغات اسلامی در ۲۰۰ صفحه تولید شده است. مجله «سُها» تلاشی است برای روایت داستانها و دستاوردهای الهامبخش زنان در مسیر پیشرفت کشور.
🔻