eitaa logo
کوخَک
146 دنبال‌کننده
413 عکس
30 ویدیو
4 فایل
بسم الله عکس کانال: اثر فاطمه سادات مظلومی من اینجام👇 @m_borzoyi
مشاهده در ایتا
دانلود
کوخَک
. چند خط برای سپیده کاشانی؛ مادر ادبیات پایداری ‌ اولین بار من هم وقتی مثل پسر کوچکت علی شعرهایت را شنیدم از جا پریدم و برای تک‌تک ابیاتش، توی دلم حسابی ذوق کردم. همان بیت‌ها که شب تا صبح می‌نشستی پشت میز و برای برادرهای رزمنده‌ توی جبهه می‌سرودی: ‌ برادر مبارزم زمزمه کن بهار را بچین ز شاخه یقین میوه انتظار را نشسته خصم خاروش به ساقه نگاه تو به حربه مقاومت بکن ز ریشه خار را ‌ وقتی بهم گفتند قرعه نگارش روایت سپیده کاشانی افتاده به نام تو، من هیچی ازت نمی‌دانستم. فقط شنیده بودم بهت می‌گویند؛ مادر شعر پایداری. چه‌قدر این اسم برازنده‌ات بود. رد مادری‌ات را اولین بار از اشک گوشه چشمت دیدم. وقتی دخترت سودابه و پسرت علی سخت در آغوشت گرفته بودند و ذوق می‌کردند که شعرهای مادرشان دارد از رادیو و تلویزیون پخش می‌شود. اما تو دلت یک جای دیگر بود. زل زده بودی به رزمنده‌هایی که میان ابیات تو، وسط گلوله و خمپاره می‌دویدند. طاقتت طاق شده بود. یک روز صبح بالاخره تصمیمت را گرفتی. ساک بستی و با پسر بزرگت همراه کاروان شاعرها شدی. پایت را که از اتوبوس روی زمین منطقه گذاشتی بهت گفتند؛ اینجا جای زن‌ها نیست. قرص ایستادی. رویت را تنگ گرفتی و گفتی: «فکر کردم خودم بیام شعرهام رو برای برادرها بخونم تا همه رو از پشت رادیو بشنون.» شب‌ها که رزمنده‌ها توی سنگر دور شاعرها حلقه می‌زدند، وقتی نوبت بهت می‌رسید، همه توانت را هل می دادی توی صدایت و می‌خواندی: ‌ به بانوی توسل و به اشفعی لنا قسم که خصم می‌زند نفس لحظه احتضار را سپیده در سپیده‌دم طلوع آفتاب بین که سیل نور می‌کند ریشه شام تار را ‌ بیت‌های آخر را که زمین می‌گذاشتی صدای صلوات رزمنده‌ها می‌رفت بالا. ‌ شب‌ها شعرهایت را دوره می‌کردی و روزها با پسرت سعید سنگر به سنگر می‌نشستی پای درد دل رزمنده‌ها. سه سال از جنگ می‌گذشت، تو هر بار با شعرهای تازه ساک می‌بستی و راهی جبهه می‌شدی. شوهرت که مریض شد و باید تهران می‌ماندی بیکار ننشستی. تا وقت گیر می‌آوردی چادر سر می‌کردی و راه می‌افتادی توی بیمارستان‌ها برای عیادت مجروح‌های جنگ. بعضی‌ها تو را خوب یادشان بود. بال چادرت را قرص می‌چسبیدند که با خودت ببری‌شان منطقه. آن‌ها هم مثل تو نمک‌گیر شده بودند. می‌دانستند بزودی برمی‌گردی. ‌ خبر پیروزی عملیات فتح‌المبین را که بهت دادند، روی پا بند نبودی. فوری خودت را رساندی به کاروان شاعرهای حوزه هنری. شب رفتی مسجد جامع خرمشهر و آخرین سروده‌ات را وسط صدای وقت و بی وقت خمپاره‌ها پشت بلندگو خواندی. ‌ راستی چه قدر خوب در جواب خبرنگار روزنامه که ازت پرسیده بود تا کی می‌خواهید شعر برای جبهه بگویید؛ گفته بودی: «تا دشمن توی خانه باشد من سلاح‌ام را زمین نمی‌گذارم.» اصلا برای همین اسم قصه‌ات را گذاشتم؛ سلاح سپید. ‌ پ_ن: روایت زندگی سپیده کاشانی را می‌توانید در کتاب بخوانید. ‌ @koookhak
. از غروب که پایمان رسیده به تهران، خانه سه چهار نفر از اقوام سر زده‌ایم. این اولین دیدار بعد از دفاع مقدس دوازده روزه بود. طبیعتا داغ‌ترین موضوعی که سرش گپ و گفت، شکل گرفت، روزهای جنگ بود. چه روایت‌های دست اول و متنوعی که زیر سقف خانه‌های پس از جنگ، نخوابیده. یک آن به خودم آمدم دیدم مهمانی تبدیل شده به جلسه مصاحبه. نمی‌توانستم از خیر جزییات چنین روایت‌هایی بگذرم. به همسر پیشنهاد دادم، در صورتی که وقت کفاف داد، چند مهمانی دیگر هماهنگ کنیم:) پ_ن: توصیه می‌کنم حتما بنشینید به ثبت و ضبط احوالت خود، خانواده، در و همسایه از روزهای جنگ. شاید روزی به کار آمد. @koookhak
. من کی شما را شناختم؟ وقتی در یک معرکه سخت، پا پیش گذاشتید. آمدید جلوی میلیون‌ها ایرانی، در قاب رسانه ملی و گفتید؛ کاش مرده بودم و چنین حادثه‌ای را شاهد نبودم. گفتید؛ همه مسئولیت را می‌پذیرید. گفتید؛ گردن‌تان از مو باریک‌تر است. آن روز برای من و خیلی‌ها، یک جور دیگر محبوب شدید. خدا گردن و همه اعضا و جوارحی که سال‌ها برای خدمت به مردم خرج کردید، خرید. شما نمردید، شهید شدید. آن هم چه شهادتی. ‌ @koookhak
هدایت شده از روایت پیشرفت ایران
سومین شماره سُهــــا منتشر شد شماره جدید مجله «سُها»، روایتی از نقش‌آفرینی زنان در عرصه پیشرفت کشور، منتشر شد. این مجله با هدف روایت حضور و تأثیر زنان در حوزه‌های مختلف پیشرفت، به‌ویژه در عرصه علم و فناوری، توسط «خانه هنر و رسانه پیشرفت» و به سفارش مرکز راهبری امور بانوان سازمان تبلیغات اسلامی در ۲۰۰ صفحه تولید شده است. مجله «سُها» تلاشی است برای روایت داستان‌ها و دستاوردهای الهام‌بخش زنان در مسیر پیشرفت کشور. 🔻
هدایت شده از روایت پیشرفت ایران
سومین شماره سُهــــا منتشر شد شماره جدید مجله «سُها»، روایتی از نقش‌آفرینی زنان در عرصه پیشرفت کشور، منتشر شد. این مجله با هدف روایت حضور و تأثیر زنان در حوزه‌های مختلف پیشرفت، به‌ویژه در عرصه علم و فناوری، توسط «خانه هنر و رسانه پیشرفت» و به سفارش مرکز راهبری امور بانوان سازمان تبلیغات اسلامی در ۲۰۰ صفحه تولید شده است. مجله «سُها» تلاشی است برای روایت داستان‌ها و دستاوردهای الهام‌بخش زنان در مسیر پیشرفت کشور. 🔻سرمقاله 🔅 زنانِ سرزمین دین و دانش 🔅 زنان، رکن پیشرفت و اقتدار 🔻میدان پیشرفتِ دانش‌بنیان 🔅ما سلول‌هایی می‌سازیم که تسلیم نمی‌شوند 🔅وقتی نانو به داد برق قدرت می‌رسد! 🔅مادرانِ داروساز، مکمل‌های خوراکی‌شان فرق می‌کند! 🔻پیشرفت بر مدارِ جامعه 🔅سلام خانومِ زیست فناوری 🔅از صفرِ بی‌اعتمادی تا یازدهِ کارآفرینی 🔅به تماشای قدرتِ ایل در روستای قره‌چپق 🔅مدالم را پَس می‌گیرم! 🔅همچو موج از خود برآوردیم سَر 🔻دانشِ ثروت‌آفرین در همه ایران 🔅پسته به کرمان بردن 🔅جایی که فلسفه، کودک و خلاقیت به‌ هم می‌رسند 🔻مادرانه‌ها و همسرانه‌های پیشرفت 🔅غمی که ما را رشد داد 🔅محسنِ من، آرامش را از دشمن گرفته بود 🔅قصۀ ما به صبر رسید... 🔻یادداشت 🔅خیزش جدید سرزمین دین و دانش 🔅زنان، چگونه تکیه‌گاه مقاومت و پیروزی می‌شوند؟ 🔅آینه در آینه 🔖همکاران این شماره: رعنا مرادی‌نسب، مریم برزویی، فاطمه نجبایی، فرناز ایزدبین، فرزانه غلامشاهی، پریسا میرزایی، ریحانه رزم‌آرا، نیلوفر محمدپور، فروزان ایزدبین، زهرا رضاپور، فاطمه فتحی‌فر‌، زهره فرهادی، مهناز کوشکی، مرضیه احمدی، مرتضی اسدزاده، جواد احسانی، امین ماکیانی. مدیر مسئول: سارا طالبی سردبیر: پژمان عرب دبیر اجرایی: مریم حنطه‌زاده مجری طرح: خانه هنر و رسانه پیشرفت 📍خوانندگان عزیز جهت تهیه شماره سوم مجله «سُــها» به آیدی @soha_magiran پیام ارسال کنید. 🇮🇷 خانه هنر و رسانه پیشرفت‌| راوی پیشرفت ایران @khaneh_pishraft
کوخَک
⭕ سومین شماره سُهــــا منتشر شد شماره جدید مجله «سُها»، روایتی از نقش‌آفرینی زنان در عرصه پیشرفت کش
. داشتم بیانات امروز آقا رو می‌خوندم که خبر انتشار شماره جدید سها رو دیدم. اگر مصداق تک تک جملات امروز آقا رو می‌خواین سها رو بخونید. جوان‌هایی مظهر پیشرفت، امیدواری، تلاش برای کشور و سایر جملاتی که امروز فرمودن. یک جایی از بیانات اشاره کردن همان پیشرفت‌هایی هم که در عرصه‌های مختلف وجود داره دشمن دنباله مغشوش جلوه بده. آثاری مثل سها دقیقا مقابل این بازی دشمن هستند. پس هم خودتون بخونید هم به دیگران برسونید.
. امشب رفتیم سینما دیدن شهید زین‌الدین در فیلم مجنون. همون اول بسم‌الله یه خانم نشست کنارم حدودا پنجاه ساله. خوش سر و زبان. پسر به قول خودش ناخلف‌اش رو آورده بود دیدن شهید. پسرش می‌خورد بیست اینا رو داشته باشه. تا حالا شاهد این سطح کار فرهنگی خانواده رو بچه‌شون نبودم. ده دقیقه اول فیلم، کل اطلاعات شخصی من رو درآورد و بعد رفتیم سر تحلیل فیلم. یه خط درمیون درباره میزان اثر سینما و صحنه‌های فیلم روی تغییر عادات ناپسند پرسید. واقعا تو عمرم با چنین چیزی تو سینما مواجه نشده بودم. خیلی یواش جواب می‌دادم و باز آخر حرفم می‌گفتم ولی فک کنم صدامون مزاحم بقیه بشه. تقریبا بی‌اثرترین حرفم همین جمله آخر بود. چون به گفت و گو ادامه می‌داد. وسط سوالای حاج خانم، یه چیزکی از فیلم سردرآوردم. قشنگ بود. حس فیلم رو دوست داشتم. مثل همیشه یادآوری کرد این خاک چه قدر مجاهد پروره. چه قدر حاصل‌خیز و به درد بخوره. از همون فرزندان امام تو خط مقدم دفاع مقدس، بگیر تا نواده‌های حضرت روح‌الله امروز، تو خط مقدم پیچیده‌ترین جنگی که در بسترش به سر می‌بریم. بشکنه دهان‌هایی که میگن این وطن زمین‌ش سوخته‌اس. ‌ موقع خروج، پسر حاج خانم جلو می‌رفت و مادر پشت سرش. پسر بلند می‌گفت: «چه‌قد مرد بود ولی خوشم اومد. دیدی جنازه رفیقشو بست کمرش آورد پشت خط. راستی اسمش چی بود؟ شهید چی چی؟» ‌ @koookhak
هدایت شده از ریحانه
هدایت شده از ریحانه
 🖥 از کرمان تا آمریکا ❤️ هفت برش از زندگی طاهره صفارزاده 🔸١. مکتب بی‌بی: پنج سالش بیشتر نبود که پدرش را از دست داد. هنوز چهل روز از مرگ بابا نگذشته بود که مادر هم از دنیا رفت. حالا طاهره مانده بود و خواهر و برادرش. دستشان را گرفت و سه‌تایی راهی خانه‌ی بی‌بی در کرمان شدند. بی‌بی که نمی‌توانست بنشیند و بی‌اعتنا به آینده‌ی بچه‌ها باشد، طاهره را گذاشت مکتب‌خانه. روزهای اول، دخترک طاقت نداشت. مدام به در و دیوار نگاه می‌کرد و به سقف کوتاه اتاق‌ها. اما بی‌بی که هوش و استعدادش را می‌دید، دلش نمی‌آمد رهایش کند. شب‌ها کنارش می‌نشست، با صدای آرام، شعر و آیات قرآن را یادش می‌داد تا کم‌کم با درس و مکتب انس بگیرد. 🔹٢. حیاط گِلی: صبح تا غروب، دور حیاط گلی خانه‌‌ی بی‌بی می‌چرخید و شعرها و آیات قرآن را دوره می‌کرد تا سیزده سالگی که خودش شعر گفت. شعری که حسابی زیر زبان آقای باستانی پاریزی، مدیر مدرسه مزه کرد و بهش یک دیوان شعر جامی هدیه داد. شب‌ها اما دنیای دیگری انتظارش را می‌کشید. کنار بی‌بی، سرش را روی پیراهن بلند او می‌گذاشت و همان‌جور که با بال‌های چارقدش ور می‌رفت، ذهنش پر می‌زد به سال‌هایی که به قول مادربزرگ، هیچ‌کدام از آباء و اجدادشان جلوی توپ و تشر خان‌و‌خان‌زاده‌ها سر خم نکردند. 🔸٣. اسمم را نزنید! ارثیه‌‌ی ظلم‌ستیزی از اجدادش به او هم رسیده بود. توی دانشگاه شهید بهشتی رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی می‌خواند که خبرنگار سازمان زنان بهش تلفن کرد. می‌خواست به عنوان یک زن شاعر، باهاش مصاحبه کند. طاهره اما قرص و محکم جلوی‌شان ایستاد و گفت: «نمی‌خوام اسمم توی نشریه‌ای باشه که شوهرهاشون حکم قتل مردم رو صادر می‌کنن.» اصلاً برای همین اسم سبک شعرش را گذاشته بود طنین. خودش می‌گفت طنین توی ذهن مخاطب آغاز می‌شود. بیدارش می‌کند و او را به حرکت می‌اندازد. ساواک هم چوب لای چرخش گذاشت و کاری کرد که در ایران دوام نیاورد. 🔹۴. از کلاس به آمریکا: بار و بندیلش را بست و برای ادامه تحصیل رفت آمریکا. از بس زبان شعر و سرودنش، خوش‌قد و قامت بود، بالاترین رتبه را در جمع گروه نویسندگان بین‌الملل گرفت. بارها مترجم‌ها و شاعرها که برای پیدا کردن معنا و مفهومی به در بسته می‌خوردند، راه می‌کشیدند طرف خانه‌ی دکتر طاهره صفارزاده. اما مگر همین بود؟ از آمریکا که برگشت استاد دانشگاه شهید بهشتی شد و ترجمه را به عنوان علم در دانشگاه پایه‌گذاری کرد. 🔸۵. ترجمه‌ی دو زبانه‌ی قرآن: آنقدر با قرآن مأنوس بود که عاقبت لباس خادم‌القرآنی به تن کرد. او اولین کسی بود که ترجمه دو زبانه‌ای از قرآن نوشت. عنوانی که از همه‌ی افتخاراتش بیشتر به دلش می‌نشست. تا وقت گیر می‌آورد عینکش را می‌گذاشت روی بینی و قرآن‌ را جلویش باز می‌کرد. کلماتی که همدم طاهره در تمام روزهای یتیمی تا غربت بودند. 🔹۶. تقدیر غیرمنتظره: اواخر سال ۷۰، اعضای فرهنگستان زبان و ادب فارسی رفتند دیدار رهبر معظم انقلاب. آقا در حالی که درباره‌ی زبان فارسی و اهمیت حفظ آن صحبت می‌کردند، به حضور خانم صفارزاده در جلسه اشاره کردند: «در جمع شما خانم صفّارزاده که خب بحمدالله رتبه‌‌ى شعرى بسیار والاى برجسته‌‌اى دارند که خیلى جاى خوشحالى است... زبانشان هم بسیار زبان خوبى است، یعنى سطح شعرشان واقعاً خیلى بالا است.» 🔸٧. دانشمند نخبه‌ی مسلمان: طاهره در روزهای آخر زندگی‌اش، بانویی شناخته‌شده بود؛ شاعر، نویسنده و مترجمی با شهرت جهانی. سازمان نویسندگان آفریقا و آسیا او را «دانشمند نخبه‌ی مسلمان» لقب داده بودند. اما مرگ این چیزها سرش نمی‌شد. ضایعه مغزی، روز به روز بیشتر از پا می‌انداختش. کار به بستری در بیمارستان کشید. دو سه هفته بیشتر دوام نیاورد. عاقبت آخرین برگ زندگی طاهره در بعدازظهری پاییزی، به زمین افتاد و پیکرش را در امامزاده صالح به خاک سپردند. ✍🏻مریم برزویی، رسانه «ریحانه» 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 📲 @khamenei_reyhaneh
. امروز ششم آبان، سالگرد پیام معروف عدالت‌خواهی است. پیامی که با تک‌تک کلمه‌هایش در دوران دانشجویی زندگی کردیم. از بس با هم خوانده بودیم از بر شده بودیم. از بس، یکسره می‌زدیم سردر نامه‌های سرگشاده‌مان برای مسئولین شهر و دانشگاه. الان که از روی پیام می‌خوانم، دلم تنگ می‌شود برای روزهایی که با همان فهم نوزده بیست سالگی‌مان برای برقراری عدالت، می‌جنگیدیم. چه قدر یقین داشتیم که عدالت همین چیزهایی‌ست که ما برایش می‌دویم و عالم همین دو سه تا اتاق کوچیکی‌ست که در طبقه منفی یک دانشگاه داریم. سال آخر دانشجویی یک شب رفتم برنامه ثریا. قرار بود به عنوان نماینده تشکل‌، درباره آخرین وضعیت یک پروژه شهری که پیگیرش بودیم، ارائه بدهم. ساعت ۱۲ شب وقتی از استودیو آمدم بیرون، گوشی‌ام زنگ خورد. شماره ناشناس بود. تا جواب دادم گفت: «فلانی‌ام از شورای شهر. این حرف‌ها چی بود امشب نسبت دادین به مدیریت شهری و شهرداری؟ آبروی شهر خودتون رو می‌برین؟» این آخرین تماس نبود. تا یک هفته از شهردار و فرماندار و اعضای شورا مدام تماس می‌گرفتند و در لفافه تهدید می‌کردند که درِ نشریه و تشکل‌‌تان را تخته می‌کنیم. تخته که نکردند هیچ وادار به پاسخ‌گویی هم شدند. آن‌جا بود که می‌فهمیدی چرا آقا گل سرسبد دغدغه‌هایش در جمهوری اسلامی را گذاشته روی گرده جوان دانشجو. ‌ @koookhak
. کجا پیدا کنم دیگر شراب از این طهوراتر بهشت اینجاست، اینجایی که دارم چای می‌نوشم ‌ @koookhak
. امشب دیدم یکی از این رسانه‌های نان‌خور آمریکا، یک جمله از یامین‌پور درباره آقای رییسی را تیتر کرده تا مردم بیایند برایش جوک بسازند و او هم به تعداد جوک‌ها نان، از اربابش بگیرد. دلم به حال نادانی و بدبختی این قبیل رسانه‌ها سوخت. هنوز که هنوز است حالی‌شان نشده خون شهید، مثل خون مرده نیست که سرد بشود، خشک بشود، برود زیر خاک. خون شهید تازه بعد از شهادت، از گوشت و پوستش راه می‌گیرد توی عالم. من این را به چشم خودم دیدم. به گوش خودم شنیدم. نه از حرف‌های فلان حزب‌اللهی یا فلان شخص شیفته حاج آقا نه! از همین همسایه و قوم و خویش و رفیق و هم‌وطن‌های معمولی که روزی چند بار سلام و علیک داریم. نمیشد یکی در میان، اسم رییس جمهور شهید، توی مصاحبه‌ها نباشد. هر کدامش هم مال یک گوشه کشور. مادر چهار تا بچه بود. می‌گفت من نشسته بودم کنج خانه داشتم بچه‌هایم را بزرگ می‌کردم، فعالیت اجتماعی کیلویی چند بود برایم.حاجی که شهید شد، انگار یکی خواباند توی گوشم. یک جوری بیدار شدم که هنوز خواب به چشمم نیامده. حالا نه به همین بی‌مزگی که من تعریف کردم. از یک سیر تحولی درون و بیرون خودش گفته بود. او و خیلی‌های دیگر شبیه‌اش. یادم است شبی که مصاحبه‌های پروژه تمام شد، رفتم حرم. نشستم بالاسر آقای رییس جمهور شهید. همه قصه‌ها را برایش تعریف کردم. آخرش گفتم: «حاج آقا شما خیلی زرنگ بودید؛ طوری رفتید ازین دنیا که بعد از مرگ هم به آدم‌ها خدمت کنید.» شادی روح مطهرشان صلوات @koookhak