هدایت شده از ریحانه
🖥 از کرمان تا آمریکا
❤️ هفت برش از زندگی طاهره صفارزاده
🔸١. مکتب بیبی:
پنج سالش بیشتر نبود که پدرش را از دست داد. هنوز چهل روز از مرگ بابا نگذشته بود که مادر هم از دنیا رفت. حالا طاهره مانده بود و خواهر و برادرش. دستشان را گرفت و سهتایی راهی خانهی بیبی در کرمان شدند. بیبی که نمیتوانست بنشیند و بیاعتنا به آیندهی بچهها باشد، طاهره را گذاشت مکتبخانه. روزهای اول، دخترک طاقت نداشت. مدام به در و دیوار نگاه میکرد و به سقف کوتاه اتاقها. اما بیبی که هوش و استعدادش را میدید، دلش نمیآمد رهایش کند. شبها کنارش مینشست، با صدای آرام، شعر و آیات قرآن را یادش میداد تا کمکم با درس و مکتب انس بگیرد.
🔹٢. حیاط گِلی:
صبح تا غروب، دور حیاط گلی خانهی بیبی میچرخید و شعرها و آیات قرآن را دوره میکرد تا سیزده سالگی که خودش شعر گفت. شعری که حسابی زیر زبان آقای باستانی پاریزی، مدیر مدرسه مزه کرد و بهش یک دیوان شعر جامی هدیه داد. شبها اما دنیای دیگری انتظارش را میکشید. کنار بیبی، سرش را روی پیراهن بلند او میگذاشت و همانجور که با بالهای چارقدش ور میرفت، ذهنش پر میزد به سالهایی که به قول مادربزرگ، هیچکدام از آباء و اجدادشان جلوی توپ و تشر خانوخانزادهها سر خم نکردند.
🔸٣. اسمم را نزنید!
ارثیهی ظلمستیزی از اجدادش به او هم رسیده بود. توی دانشگاه شهید بهشتی رشتهی زبان و ادبیات انگلیسی میخواند که خبرنگار سازمان زنان بهش تلفن کرد. میخواست به عنوان یک زن شاعر، باهاش مصاحبه کند. طاهره اما قرص و محکم جلویشان ایستاد و گفت: «نمیخوام اسمم توی نشریهای باشه که شوهرهاشون حکم قتل مردم رو صادر میکنن.» اصلاً برای همین اسم سبک شعرش را گذاشته بود طنین. خودش میگفت طنین توی ذهن مخاطب آغاز میشود. بیدارش میکند و او را به حرکت میاندازد. ساواک هم چوب لای چرخش گذاشت و کاری کرد که در ایران دوام نیاورد.
🔹۴. از کلاس به آمریکا:
بار و بندیلش را بست و برای ادامه تحصیل رفت آمریکا. از بس زبان شعر و سرودنش، خوشقد و قامت بود، بالاترین رتبه را در جمع گروه نویسندگان بینالملل گرفت. بارها مترجمها و شاعرها که برای پیدا کردن معنا و مفهومی به در بسته میخوردند، راه میکشیدند طرف خانهی دکتر طاهره صفارزاده. اما مگر همین بود؟ از آمریکا که برگشت استاد دانشگاه شهید بهشتی شد و ترجمه را به عنوان علم در دانشگاه پایهگذاری کرد.
🔸۵. ترجمهی دو زبانهی قرآن:
آنقدر با قرآن مأنوس بود که عاقبت لباس خادمالقرآنی به تن کرد. او اولین کسی بود که ترجمه دو زبانهای از قرآن نوشت. عنوانی که از همهی افتخاراتش بیشتر به دلش مینشست. تا وقت گیر میآورد عینکش را میگذاشت روی بینی و قرآن را جلویش باز میکرد. کلماتی که همدم طاهره در تمام روزهای یتیمی تا غربت بودند.
🔹۶. تقدیر غیرمنتظره:
اواخر سال ۷۰، اعضای فرهنگستان زبان و ادب فارسی رفتند دیدار رهبر معظم انقلاب. آقا در حالی که دربارهی زبان فارسی و اهمیت حفظ آن صحبت میکردند، به حضور خانم صفارزاده در جلسه اشاره کردند: «در جمع شما خانم صفّارزاده که خب بحمدالله رتبهى شعرى بسیار والاى برجستهاى دارند که خیلى جاى خوشحالى است... زبانشان هم بسیار زبان خوبى است، یعنى سطح شعرشان واقعاً خیلى بالا است.»
🔸٧. دانشمند نخبهی مسلمان:
طاهره در روزهای آخر زندگیاش، بانویی شناختهشده بود؛ شاعر، نویسنده و مترجمی با شهرت جهانی. سازمان نویسندگان آفریقا و آسیا او را «دانشمند نخبهی مسلمان» لقب داده بودند. اما مرگ این چیزها سرش نمیشد. ضایعه مغزی، روز به روز بیشتر از پا میانداختش. کار به بستری در بیمارستان کشید. دو سه هفته بیشتر دوام نیاورد. عاقبت آخرین برگ زندگی طاهره در بعدازظهری پاییزی، به زمین افتاد و پیکرش را در امامزاده صالح به خاک سپردند.
✍🏻مریم برزویی، رسانه «ریحانه»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
.
امروز ششم آبان، سالگرد پیام معروف عدالتخواهی است. پیامی که با تکتک کلمههایش در دوران دانشجویی زندگی کردیم.
از بس با هم خوانده بودیم از بر شده بودیم. از بس، یکسره میزدیم سردر نامههای سرگشادهمان برای مسئولین شهر و دانشگاه.
الان که از روی پیام میخوانم، دلم تنگ میشود برای روزهایی که با همان فهم نوزده بیست سالگیمان برای برقراری عدالت، میجنگیدیم.
چه قدر یقین داشتیم که عدالت همین چیزهاییست که ما برایش میدویم و عالم همین دو سه تا اتاق کوچیکیست که در طبقه منفی یک دانشگاه داریم.
سال آخر دانشجویی یک شب رفتم برنامه ثریا. قرار بود به عنوان نماینده تشکل، درباره آخرین وضعیت یک پروژه شهری که پیگیرش بودیم، ارائه بدهم. ساعت ۱۲ شب وقتی از استودیو آمدم بیرون، گوشیام زنگ خورد. شماره ناشناس بود. تا جواب دادم گفت: «فلانیام از شورای شهر. این حرفها چی بود امشب نسبت دادین به مدیریت شهری و شهرداری؟ آبروی شهر خودتون رو میبرین؟»
این آخرین تماس نبود. تا یک هفته از شهردار و فرماندار و اعضای شورا مدام تماس میگرفتند و در لفافه تهدید میکردند که درِ نشریه و تشکلتان را تخته میکنیم.
تخته که نکردند هیچ وادار به پاسخگویی هم شدند. آنجا بود که میفهمیدی چرا آقا گل سرسبد دغدغههایش در جمهوری اسلامی را گذاشته روی گرده جوان دانشجو.
@koookhak
.
کجا پیدا کنم دیگر شراب از این طهوراتر
بهشت اینجاست، اینجایی که دارم چای مینوشم
#آقایهمسایه
@koookhak
.
امشب دیدم یکی از این رسانههای نانخور آمریکا، یک جمله از یامینپور درباره آقای رییسی را تیتر کرده تا مردم بیایند برایش جوک بسازند و او هم به تعداد جوکها نان، از اربابش بگیرد.
دلم به حال نادانی و بدبختی این قبیل رسانهها سوخت. هنوز که هنوز است حالیشان نشده خون شهید، مثل خون مرده نیست که سرد بشود، خشک بشود، برود زیر خاک. خون شهید تازه بعد از شهادت، از گوشت و پوستش راه میگیرد توی عالم.
من این را به چشم خودم دیدم. به گوش خودم شنیدم. نه از حرفهای فلان حزباللهی یا فلان شخص شیفته حاج آقا نه! از همین همسایه و قوم و خویش و رفیق و هموطنهای معمولی که روزی چند بار سلام و علیک داریم. نمیشد یکی در میان، اسم رییس جمهور شهید، توی مصاحبهها نباشد. هر کدامش هم مال یک گوشه کشور. مادر چهار تا بچه بود. میگفت من نشسته بودم کنج خانه داشتم بچههایم را بزرگ میکردم، فعالیت اجتماعی کیلویی چند بود برایم.حاجی که شهید شد، انگار یکی خواباند توی گوشم. یک جوری بیدار شدم که هنوز خواب به چشمم نیامده. حالا نه به همین بیمزگی که من تعریف کردم. از یک سیر تحولی درون و بیرون خودش گفته بود. او و خیلیهای دیگر شبیهاش.
یادم است شبی که مصاحبههای پروژه تمام شد، رفتم حرم. نشستم بالاسر آقای رییس جمهور شهید. همه قصهها را برایش تعریف کردم. آخرش گفتم: «حاج آقا شما خیلی زرنگ بودید؛ طوری رفتید ازین دنیا که بعد از مرگ هم به آدمها خدمت کنید.»
شادی روح مطهرشان صلوات
@koookhak
.
آدم چنین پیامی رو ساعت یازده شب از دانشجوی تازه به دانشگاه رفته مملکت، دریافت کنه، میتونه از شدت ذوق تا صبح بخوابه؟
انقد پشت دهه هشتادیا صفحه گذاشتین که تو ایمان و تقوا و عمل صالح و علم و همه چی دارن ازتون میزنن جلو.
خدایی ما با همه ادعامون تو سن اینا فک نمیکردیم بریم سراغ نشریه #سها نامی درباره زنان پیشرفت و ازش الگو و ارائه واسه هدایت دانشجو و استاد دربیاریم.
یادمه اولین ارائهام ترم اول، سرکلاس جرمشناسی درباره قتلهای زنجیرهای بود. ته ته آرمانم ازین ارائه این بود، پسرا تا آخر سال، حساب کار دستشون بیاد، دختر چادریای کلاس رو سوژه نکنن.
@koookhak
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
* 🔻آمریکا علیه پیشرفت دیگران *
حرفهای این فیلم چقدر خوب و مهم است!
جالب است بدانید همین کشورهای عربی و شرق آسیا بارها درخواستِ فناوری و محصولات هایتک ما را داشتند. این حرف را از فناوران برجسته بسیاری شنیدم. اما ناگهان همهچیز میرفت روی هوا. فکر میکنید کار چه کسی بود؟
بله. سفارت آمریکا!
با قلدری، تهدید میکردند که حق ندارید محصول یا فناوری ایرانی بخرید.
برای نمونه، سه سال پیش، قرارداد فروش ۲۰ میلیون دلاری یک نانوداروی درمان سرطان، به عراق را نقش بر آب کردند. گفتند؛ جایی که ما هستیم، فایزر باید بفروشد.
این موضوع فقط محدود به عراق نیست. خاطراتی از عمان، فیلیپین و... دارم که همه جا این قاعده حاکم است.
#فناوری #پیشرفت #صادرات
https://ble.ir/amalpezhman
کوخَک
* 🔻آمریکا علیه پیشرفت دیگران * حرفهای این فیلم چقدر خوب و مهم است! جالب است بدانید همین کشورهای ع
.
اختلاف جمهوری اسلامی و آمریکا، ذاتی است و نه تاکتیکی
آقا/ امروز
پ_ن: سفارتخانه که نیست مرکز توطئه علیه کشورها و ملتها. بیخود نبود امام از تسخیر لانه به انقلاب دوم یاد کرد.
@koookhak
.
و هستند هنوز عدهای در کشور که معتقدند ما نباید از دیوار سفارتخانه میرفتیم بالا. ما نباید پایمان را توی خاک کشور دیگری میگذاشتیم. یادم است استاد حقوق بینالمللمان از همین دست آدمها بود. یک خط در میان لای ردیف کردن قوانین بینالمللی به گوشمان میخواند که ما غلط زیادی کردیم از دیوار کشور مردم رفتیم بالا. ما بیکلاس بازی درآوردیم. ما حقوق بینالملل را نقض کردیم ما چنین کردیم و ما چنان کردیم و درنهایت ما چه قدر عقبمانده و جهان سومایم.
به گمانم اگر آن روزها حداقل نصفمان توی کلاس یک کتابی مثل ایستگاه خیابان روزولت را خوانده بودیم، حداقل از پس افکار آشفته خودمان و بغلیدستمانمان برمیآمدیم.
حتی کمک میکردیم استاد هم عینکش را درآورد و یک دستی به شیشههای خاک گرفتهاش، بکشد.
اما چه کنیم که گاهی چنین آثاری هم وجود دارد ولی نان یک عده باز هم در این است که توی پستو بماند و خیلی صدایش بلند نشود.
پایش به فلان جشنواره و بهمان محفل و مسابقه نرسد. سرفصل درسی در مدرسه و دانشگاه که پیشکش.
این کتاب ارزشمند با آن تقریظ متفاوت و بیسابقهاش را دریابید. واجب برای هر خانهایست. وگرنه بعد از چهل پنجاه سال هنوز آقا باید بیاید روز ۱۳ آبان برایمان بگوید که بابا جان اختلاف ما با آمریکا ذاتی است نه تاکتیکی!
@koookhak
کوخَک
. و هستند هنوز عدهای در کشور که معتقدند ما نباید از دیوار سفارتخانه میرفتیم بالا. ما نباید پایمان
حالا وسط این همه غر که زدیم بیاین از یک برنامه جذاب درین باره براتون بگم.
🇮🇷 کارگاه داستانبازی 🇮🇷
" آنجا سفارت نبود "
📡 روایتی زنده از
کشف یک جاسوسخانه
مادر گرامی!
این بار شما و دختر و پسر نوجوانتان، میهمان روزهایی فراموشنشدنی از تاریخ معاصر ایران خواهید بود.
✨ در این کارگاه:
فرزندتان در فضایی کاملاً جذاب و تعاملی، قدم به دل یک رویداد تاریخی مهم میگذارند و شما شاهد این تجربهٔ منحصربهفرد خواهید بود.
بله بچههای ما در مادرانه سبزوار دست به یک حرکت جذاب زدن.
و اون بازسازی وقایع لانه جاسوسی بود. یه نمایش و بازی زنده گیرا براساس همین کتاب ایستگاه روزولت و منابع دیگه.
این برنامه حسابی بین نوجوانها و بزرگترهاشون گرفت و استقبال شد. امروز که من با شما سخن میگویم بچهها چندین نوبت اجرا براش رفتن. انقد که تقاضا و استقبال زیاد بوده.
وقتی یک روایت هنرمندانه خلق بشه. این طوری اثرگذار میشه.
اینو من نمیگما بازخوردها میگه.
چندتاشو میذارم ببینید.
.
این فقط یه دونه از اجرای بچهها تو یک کانون تربیتیه.
فقط اون که تو نظرش نوشته اولش فک میکردم برنامه مزخرفیه:)
انقد این مفاهیم و وقایع رو یا سانسور کردیم یا درست ادبیات سازی نکردیم که با دیدن اسم این برنامهها اون نوجوان فک میکنه الان با یه چیز حوصله سربر و مزخرف طرفه:)