eitaa logo
کوخَک
146 دنبال‌کننده
413 عکس
30 ویدیو
4 فایل
بسم الله عکس کانال: اثر فاطمه سادات مظلومی من اینجام👇 @m_borzoyi
مشاهده در ایتا
دانلود
کوخَک
. *بدون سانسور با یک مدافع حرم به روایت نود‌و‌نهمین نفر* وقتی آقا رضا دامرودی ساکش را بست و از گوشه خانه پنجاه متری و ماشین پراید مدل هشتاد که خرج زندگی درمی‌آورد ازش، رفت سوریه، هیچ‌کس نفهمید. اصلا می‌فهمید چه می‌دانست مدافع حرم یعنی چه که یک بچه روستایی بیست و چند ساله را کشانده دنبال خودش، آن طرف مرزها. اما خبر شهادتش که آمد، سکوت همه خبرگزاری‌ها و آدم‌‌های شهر شکست. گفتند؛ دارند اولین شهید مدافع حرم سبزوار را می‌آورند. آقا رضا آن‌قدر در حاشیه بود که اسمش به زور به گوش بسیجی‌ها خورده بود چه برسد باقی مردم. ولوله‌ای افتاد به جان جوان‌های شهر. گردان امام حسین علیه‌السلام که تا دیروز پرنده تویش پر نمی‌زد، جای سوزن انداختن نداشت. همه جوان‌های بسیجی می‌خواستند مدافع حرم بشوند. آقا مهدی یکی از همان جوان‌ها بود. نگذاشت پیکر بنشیند توی خاک. وسط تشییع، دست زنش را گرفت و برد پیش مسئول اعزام که تو بیا راضی‌اش کن من بروم. نه این که خیال کنی از بس سر به مُهر و تسبیح به دست بود یا صف اول روضه، نه. جایش، ته مجلس بود و مدام در رفت و آمد. بهش می‌گفتند؛ اگر گوش نسپری به روضه که آدم نمی‌شوی. اما این حرف‌ها توی کتش نمی‌رفت. رسم و رسوم خودش را داشت. آقا مهدی قیصر ننه، با موتورش تک چرخ می‌زد. آرام و قرار نداشت. یک پایش قهوه خانه بود و قلیان آتش می‌کرد، یک پایش پایگاه شهید شجیعی. لابد به اینجای قصه که برسی خیال می‌کنی، پایگاه و مسجد، بالاخره آقا مهدی را ساخت و انداخت‌ش توی همان مسیری که همه‌مان دلمان می‌خواهد از یک شهید در ذهنمان بسازیم. این که یک روز صبح بیدار شد و دیگر آن آدم سابق نبود. قلیان و قهوه‌خانه و دعوا را سه طلاقه کرد، یقه پیراهنش را محکم بست، ساک برداشت و رفت سوریه؛ اما زهی خیال باطل! نودو‌نهمین نفر، قصه‌‌اش مثل آن چیزی که تا حالا به گوش و چشم‌مان خورده نیست. آقای مهدی شهید، قطره قطره مثل رودی شد و خودش را به دریا رساند، ذره ذره نرم شد و جوانه زد. کتاب نود‌و‌نهمین نفر با یک روایت چابک و پرسرعت، درست مثل شخصیت شهید، روایت همین رشدی‌ست که لای تک‌تک خاطرات پنهان شده. خاطراتی از زبان همسر، مادر، برادر و دوست و رفیق‌هایش و تو باید خوب دل بدهی به زندگی آقا مهدی، تا نخ تسبیح بیاید دستت. بفهمی چه جور رخت شهادت را اندازه تنش می‌کند. روایت کتاب نود‌و‌نهمین نفر، به قلم محمد حکم‌آبادی، ماجرای همان آخرمجلس‌هاست‌. نه این که فقط حرف‌ش باشد. اصل اصل است. آدمی که حتی گاهی همان آخر مجلس هم هرچه چشم می‌چرخاندی به زور پیدایش می‌کردی. @koookhak
هدایت شده از حسینیه هنر سبزوار
35.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مادرانی که نه شرقی‌اند نه غربی! 🎙 سخنان نویسنده کتاب «مادران میدان جمهوری» و «دختران ایران» در شبکه خراسان رضوی 🏷 تهیه کتاب «مادران میدان جمهوری» و «دختران ایران» 🔻 📬 بیهق ۱۸ ، انتهای اولین بن بست سمت چپ، حسینیه هنر سبزوار 📦 غرفه‌‌ باسلام 🚩 همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید ➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
کوخَک
مادرانی که نه شرقی‌اند نه غربی! 🎙 سخنان نویسنده کتاب «مادران میدان جمهوری» و «دختران ایران» در شبکه
. تو سخنان گهرباری که این‌جا بیان فرمودم، یه چیزایی شاید به نظر شعار بیاد. شاید انقد شنیدیم و کنفرانس و همایش و فلان براش بوده، تو ذهن‌مون یه حرف کلیشه‌ای شده اما معتقدم با همه مصیبت‌هایی که داریم می‌کشیم چه سر این‌که خودمون تو مسیر الگوی سوم حرکت کنیم چه روایتش کنیم، واقعا اون الگویی که به زن آرامش میده و در نهایت آرامش انسان و جامعه رو به دنبال داره، همین الگوی سومه. چون فک می‌کنم این الگوی سوم زن نیست. الگوی سوم انسان است. اگه محقق بشه، تصویر مرد و خانواده و جامعه و انقلاب الگوی سومی که بهش معتقدیم درمیاد. حالا من به عنوان یه زن خصوصا اگه بخوام حرکت کنم سمت این قله سمت این راه سوم، ممکنه به هزار چاله چوله بخورم. سر ساختارها و دلایل دیگه ولی به چشم این ببینم که دارم بخشی ازین مسیر رو هموار می‌کنم که اون نور اصلی رخ بنماید. این‌جوری من یقین دارم شاید ما آسایش‌مونو از دست بدیم ولی آرامش‌مون پابرجاست. چون این الگو جهت فطرت ماست. راه کجکی نیست هی خراش بندازه آزار بده روان‌مون رو. که اگه اگه اگه این الگو راه نجات، راه آرامش، راه حیات انسان نبود، نه اون مردی که ما رو از سیطره طاغوت نجات داد، انقد سرش پافشاری می‌کرد و جلوی همه متحجرای زمان خودش یک تنه می‌ایستاد، نه این مردی که امروز علم انقلاب را محکم نگه داشته ما رو بهش دعوت می‌کرد.
کوخَک
🇮🇷چرا دشمن دانشمندان ما را شهید می‌کند؟ وقتی که شهید دکتر فریدون عباسی از دلایل شهادت دکتر شهریاری می‌گوید ‌ 🔸من فکر می‌کنم جنبه خطرناک آقای شهریاری عالِم‌شدن و استادشدنش در کشور، بدون نیاز به خارج رفتن در هیچ مقطعی بود. یعنی ایشان دیپلم، لیسانس، فوق‌لیسانس و دکترایش را در این کشور گرفت و در این کشور استادتمام شد. درواقع آقای دکتر شهریاری یک نماد از کفایت جمهوری اسلامی در زمینه آموزش و تحقیقات است؛ یک الگو و یک نمونه که نشان می‌دهد با امکانات کشور می‌توان پروفسورتمام شد. دکتر علی‌محمدی هم همین خصوصیت را داشت. تمام تحصیلاتش را در اینجا گذرانده و همه مقالات و همه چیزش در داخل کشور بود و او هم در همین جا استادتمام شد. ‌ 🔸اینها به صورت نماد و سمبل درمی‌آیند و دشمن حس می‌کند همه اینها خطرناکند؛ چون بااینکه آنها برایشان دعوت‌نامه می‌فرستند، حاضرند پول و کرسی دانشگاه بدهند، حاضر نیستند بروند. بدتر از همه اینکه دارند در داخل کشور آدم تکثیر می‌کنند و آموزش می‌دهند و دارند رشته‌های فوق‌لیسانس و دکترا راه می‌اندازند. اینها نه‌تنها نظام اعزام دانشجو به خارج را تغییر می‌دهند، بلکه کم‌کم در ایران دانشجوی خارجی می‌گیرند. اگر از این منظر نگاه کنیم، خطر اصلی کسی مثل آقای شهریاری، قدرت سازماندهی و مدیریتش در آموزش است که می‌تواند برای کشور متخصص تربیت کند که این برای کشورهای دیگر خیلی خطرناک است. ما اگر یک دستگاه داشته باشیم، می‌زنند آن را خراب می‌کنند، ولی با آدم‌هایی که تکثیر شده‌اند کاری نمی‌توانند بکنند. ‌ 🔸آقای دکتر شهریاری با علمش مدام در حال حل مسائل کشور بود. یک سال قبل از شهادتش، کاربرد پرتوها در حفر و آنالیز چاه‌های نفت را در شرکت ملی حفاری شروع کرد؛ خب این یعنی مختل کردن بازار شرکت‌های نفتی خارجی در ایران و کشورهای منطقه. آقای شهریاری می‌توانست محاسبات سوخت هسته‌ای را انجام بدهد و وقتی غربی‌ها سوخت راکتور تهران را که برای تولید رادیو داروها استفاده می‌شد به ما ندادند، ایشان این محاسبات را برای راکتور تهران انجام داد. ‌ 🔸دشمن به این نتیجه رسید که آقای شهریاری نه‌تنها به خارج از کشور نمی‌رود، بلکه نترس و شجاع هم هست و اگر هم او را بترسانند، از پروژه‌های استراتژیک کشور پاپس نمی‌کشد. فهمیدند که او علاوه بر حل مشکلات، می‌تواند امکانات کشور را هم توسعه بدهد و در محاسبات هسته‌ای در سطح اول جهانی قرار می‌گیرد.برای همین هم دکتر شهریاری و مانندهای او را ترور فیزیکی می‌کنند تا دیگر این آدمها تکثیر نشوند؛ تا از این طریق در جامعه علمی ما رعب ایجاد کنند. ایشان از سال ۷۸ می‌دانست که ورود به حوزه‌های علمی که غربی‌ها فقط حق خودشان می‌دانند پرخطر است، اما هیچ وقت از کاری که باید می‌کرد و از توسعه علم در کشور دست برنداشت. ‌ 🇮🇷 پرونده ‌ ‌ 🇮🇷 خانه هنر و رسانه پیشرفت‌ | راوی پیشرفت ایران @khaneh_pishraft
کوخَک
🇮🇷چرا دشمن دانشمندان ما را شهید می‌کند؟ وقتی که شهید دکتر فریدون عباسی از دلایل شهادت دکتر شهریاری م
. این چند خط رو بخونید چه‌قد جالبه! حرکت تو مدار انسان انقلاب اسلامی از تو یه شخص نمی‌سازه. از تو یه جریان میسازه. یه جریان تموم نشدنی! میبرت سمت جاودانگی. کدوم فطرته که دلش نخواد حیات جاودانه داشته باشه. تو همین درس دینی مدرسه بود که می‌گفت آدم میل به جاودانگی داره. وقتی اینا رو می‌خونی یا هی زیر و رو می‌کنی زندگی انسان‌هایی که در اون فرمول انسان انقلابی حرکت کردن، می‌بینی انگاری این میل فطری رو دارن جواب میدن. تو نه تنها دیگه یه نفر نیستی با این دستور پخت انسان انقلابی، بلکه نامیر هم میشی. خب دشمن که هرکاری کنه نمی‌تونه سر ازین دستور پخت دربیاره. چون یه چیزایی رو هرچی بچشه، ببینه سردرنمیاره ازش. لذا دستگاه محاسباتیش بهش آدرس غلط میده. میگه برو بکششون تموم میشن. امام ولی میگه زهی خیال باطل؛ بکشید ما را ملت ما بیدارتر می‌شود. حالا همه اتاق فکراشم بریزه رو هم نمیتونه سردربیاره چه جوری کشتن بیداری میاره، حیات جاودانه میاره. مثل چند وقت پیش که ظواهر امر رو گذاشت کنار هم، گفت انسجام اجتماعی تو ایران ضعیف شده برم سراغ‌شون کار تمومه. اما به قول آقا اومدن، زدن، کتک‌خوردن رفتن. و ما رو این حماقت حساب باز کردیم. پ_ن: یه وقتایی خودمون کار رو سخت می‌کنیم. مثلا میخوایم همین دستور پخت انسان انقلاب اسلامی رو به نوجوان عرضه کنیم به قول بعضیا جذب‌شون کنیم. هزار آسمون ریسمون صورتی و زرد و قرمز و آبی به هم می‌بافیم، باز می‌بینیم با یه جرقه ریسمون هزار تکه میشه. چون قلابیه. بیا از همین منظر جاودانگی، از دریچه همین آدمای بی‌نهایت، روایت کن. اگه اون ریسمون براش اتفاقی افتاد!
. این روزها فرصت کمی برای خوندن کتاب دارم. اما سعی می‌کنم به مقدار کم هم که شده لا به لای کارها در طول روز چند صفحه‌‌ای بخونم. چند شبه نشستم پای یک رمان تاریخی که نوشته براساس واقعیته. تازه هم ترجمه شده؛ درباره نقش پنهان زنان در علم است. وقایع این رمان درباره دو زن هست که ظاهراً در آینده جز دانشمندان میشن و داره تو قرن نوزده انگلیس میگذره. زمانی که زن‌ها جنس دوم و ضعیفه حساب میشدن و این دو تا بیچاره هم هرچی اکتشاف می‌کنن، مردا به اسم خودشون می‌زنن(بماند که الآنم وضعیت زن در غرب همینه فقط بهش کمی ادکلن زدن). غیر از این، ما تو این قرن تقابل جدی علم و دین داریم. دیشب رسیدم به قسمتی که خانم قهرمان قصه، اکتشافات و سوالاتش رو برمی‌داره می‌بره پیش پدر روحانی‌شون. پدر روحانی هم یه کم براش انجیل می‌خونه بلکه کفر نگه ولی فایده نداره و در آخر با یه استدلال کاملا منطقی که تو کافر شدی از کلیسا به بیرون هدایت‌ش می‌کنه. هی که میای جلو و وضعیت جامعه رو در ابعاد مختلف نگاه می‌کنی تو این رمان، قصه تقابل علم و دین و نگاه درجه چندم به زن عمیق‌تر و پررنگ‌تر میشه. و من چه قد دلم سوخت برا این حجم مستضعف بودن زن غربی. دلم خواست این دو تا زن رو دعوت کنم به یکی از دیدارهای آقا با نخبه‌ها یا بانوان. اصلا دیشب خواب می‌دیدم پرینت گرفتم چند تا ازین بیانات دیدار با نخبه‌ها رو بردم واسه اون پدر روحانی و دو تا زن قصه. بین این رمان‌ها و ماجراها آدم بیشتر می‌فهمه که وقتی آقا میگه ما تو بحث زن طلبکاریم در برابر غرب، باید فاز حمله داشته باشیم نه دفاع یعنی چی! ما خودمون داریم ذیل چه اندیشه متعالی درباره زن، درباره همگامی علم و دین زندگی می‌کنیم. آقا میگن سرزمین دین و دانش. بعد مدام تو لاک دفاعی در برابر اندیشه غربی هستیم که چنین گذشته‌ منحط و الآنم چنین روزگار به بن‌بست رسیده‌ای داره. @koookhak
. از شبی که شنیدم دچار سانحه شده‌اید، هروقت از کنار قفسه‌ کتاب‌هایتان توی خانه رد می‌شوم، برایتان حمد شفا می‌خوانم. مدام فکر می‌کنم کلمه‌ها چه قدرت عجیبی دارند که می‌توانند این‌جور روح و جان آدم‌ها را به هم پیوند بزنند، بدون این که تو حتی یک‌بار، صاحب آن کلمات را از نزدیک دیده باشی. آقای نویسنده! برای همه شب و روزهای شیرینی که از نوجوانی، با کلمات‌تان برایم ساختید، دعا می‌کنم زودتر از بستر بیماری برخیزید. @koookhak
هدایت شده از حسینیه هنر سبزوار
♨️ جلسه نقد کتاب «مادران میدان جمهوری» 🗓️ چهارشنبه، 3 دی 1404 📌 مکان: سبزوار، چهارراه دادگستری، پاتوق کتاب 🕒 ساعت: 3 عصر 📚 کتاب «مادران میدان جمهوری»، روایت تلاش جمعی از زنان و مادران سبزواری برای نمایش الگوی سوم زن در انقلاب اسلامی است. این کتاب در برگیرنده فعالیت‌های انتخاباتی گروه «مادرانه سبزوار» است که در انتخابات سال ۱۴۰۰ با حضور در کوچه‌ها، بوستان ها، مساجد و سایر مکان‌های عمومی، مردم را برای حضور در پای صندوق‌های رای دعوت می‌کردند. 🏷️ تهیه کتاب 🔻 📬 حسینیه هنر سبزوار : بیهق ۱۸ ، انتهای اولین بن بست سمت چپ 📦 غرفه‌‌ باسلام 🚩 همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید ➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
هدایت شده از روایت پیشرفت ایران
❤️نانی برای فاطمه‌ها 💠 بخشی از مطلب «غمی که ما را رشد داد»؛ روایت خانم دژگیر در
هدایت شده از روایت پیشرفت ایران
❤️نانی برای فاطمه‌ها 💠 بخشی از مطلب «غمی که ما را رشد داد»؛ روایت خانم دژگیر در 🔸در سال 87، یکی از انجمن‌های فعال تهرانی در زمینه توانبخشی، تعداد محدودی از یک نوع آرد بدون پروتئین را از آلمان آورده بود. به‌واسطه انجمن بیماران PKU همدان، یکی از این بسته‌های آرد هم به دست همسرم رسید. مرتضی هم که چند سالی می‌شد روی موادغذایی بدون پروتئین تحقیق می‌کرد، تا جایی که توانست درباره مواد روی جلد بسته تحقیق کرد. متوجه شدیم که به‌جز یکی‌دو مورد، همه‌ی آن مواد را داخل کشور داریم. به هر مشقّتی که بود، مواد اولیه را که بیشتر انواع مختلف نشاسته بودند تهیه کردیم و با آزمایش مقادیر مختلف، بالاخره توانستیم یک فرمول برای آرد نان به ‌دست بیاوریم. 🔹حالا وقتش بود از آن آرد، نان بپزیم. باید خمیر را خودمان تهیه می‌کردیم و با ماشین به نانوایی می‌بردیم تا فقط برای پخت در دستگاه تنور قرار داده شود. اما به هر نانوایی که می‌رفتیم، وقتی چشمشان به مواد آبکی ما می‌افتاد، اصلا حاضر نمی‌شدند که خمیر ما را پخت کنند. حق هم داشتند چون مواد ما اصلا شبیه خمیرهای معمولی نان نبود و ممکن بود تنورشان را کثیف کند. من به فکر پخت خانگی نان برای مصرف فاطمه بودم؛ اما همسرم همچنان می‌خواست نان را به دست همه بچه‌ها برساند تا کمی از بارِ نگرانی سیرکردن بچه‌ها از دوش خانواده‌ها برداشته شود. 🔸میان شهر تاریخ ‌و تمدن همدان، دربه‌در به دنبال یک نانوای جوانمرد می‌گشتیم که وضعیت خاص ما را درک کند و حاضر شود کار ما را راه بیندازد. یک نفر برای مدتی با ما همکاری کرد که آن هم با مخالفت صاحب‌کارش روبرو شد و به‌ناچار دیگر نتوانست کمک کند. مرتضی که نجّاری هم می‌کرد، به صرافت طراحی و ساخت یک تنور مخصوص افتاد. برای هر تراشکاری که جزئیات طرحش را توضیح می‌داد، متوجه نمی‌شد؛ خودش به تراشکاری می‌رفت و کناردست استادکار می‌ایستاد تا بتوانند قطعات تنور را طبق طراحی بسازند. برای همین هم آماده‌شدن تنور خودش یکی‌دو سال زمان برد. 🔹اولین تنوری که ساخته شد، دو متر طول داشت و نمی‌توانستیم آن را داخل خانه ببریم. به‌خاطر نجات فاطمه و سایر بچه‌ها، باغچۀ کوچک و دلنواز خانه‌ی مادر همسرم را که برای ما و فاطمه بسیار خاطره‌انگیز بود، خراب کردیم. آن قسمت را کاشی‌کاری کردیم تا تمیز بماند.معمولا چهارشنبۀ هر هفته ترکیب آرد را آماده می‌کردیم و پنجشنبه و جمعه هم پخت نان داشتیم. صبح زود ساعت 6 بیدار می‌شدم و خمیر را آماده می‌کردم. بعد از ورآمدن خمیر، تنور را روشن می‌کردیم و یکسره نان می‌پختیم. 🔸چون خمیر باید در جای گرم می‌ماند که خصوصیاتش تغییر نکند، لگن خمیر را در اتاق و کنار بخاری می‌گذاشتم و هر بار به اندازه یک تنور از آن را می‌بردم توی حیاط. همه‌ی دو روز آخر هفته‌‌ها را مدام در حال بالاوپایین رفتن از پله‌ها بودیم. نتیجه همه این مشقّت‌ها و مشکلات، 5 تا 10 نان هفتگی برای هر کدام از خانواده‌های بیماران همدانی می‌شد که می‌آمدند از ما می‌خریدند و در طول هفته در فریزر نگه‌داری می‌کردند. همه به ‌همین مقدار قانع بودیم که وقتی سفرۀ غذا باز می‌شود، چیزی شبیه نان باشد که به دست بچه‌ها بدهیم و آن‌ها حس گرسنگی و حسرت کمتری را تجربه کنند. 🎁 خرید شماره سوم مجله با تخفیف از طریق لینک زیر 🌐https://ketabresan.net/w/zvCwa 🇮🇷 خانه هنر و رسانه پیشرفت‌| راوی پیشرفت ایران @khaneh_pishraft