کوخَک
.
نماز جماعت حرم که تمام میشود مکبر پشت بلندگو شروع میکند به شعار دادن:
مرگ بر آمریکا
مرگ بر اسراییل
خانم بغل دستیام تسبیح فیروزهای را از روی جانمازش برمیدارد و میگوید: « سر نمازم دست از آمریکا برنمیدارن. تا نیاد همهمونو بکشه اینا راحت نمیشن.»
من هم که انگار اگر زبانم را نگه دارم خدا قهرش میآید. یکی نیست بگوید زن به تو چه مربوط نمازت را خواندی جمع کن برو سر خانه زندگیات مگر تو نکیر و منکری. اما گوش زبانم، به این حرفها بدهکار نیست. خودم را شبیه آدمهای مهربان میکنم و میگویم: «حاج خانم ولی نماز بیلعنت به آمریکا انگار نصف نیمهاس. یه چیزیش کمه.» با عینکش میآید توی صورتم: «استغفرالله هرچی میکشیم از شما جووناس. پاچه آمریکا رو ول نمیکنین. سوراخ سوراخش کردین باز میخواین کاریتون نداشته باشه.»
میزنم زیر خنده. میگویم: «حاج خاااااانم آمریکا ما رو آبکش کرده. یه جای درست تو منطقه نذاشته.»
چادرش را میگیرد جلوی دهانش: «تو هم مثل دختر من حرفای سیاسی میزنی فرداس بیان بگیرن ببرنت. بهت آمپول هوا بزنن بمیری.»
نمیتوانم جلوی خندهام را بگیرم.
ادامه میدهد: «ها بخند! فک میکنی دلشون سوخته برا شماها. مثل همین دوازده هزار نفری که تو مشهد کشتن و ابایی نداشتن.»
الله اکبر! تا دیروز دوازده هزار آمار کل کشور بود. میگویم: «نههه من شنیدم پنج میلیون نفر رو کشتن تو مشهد.» مینشیند روی دو زانو :«پنج میلیون؟ مشهد کلا چند تا آدم داره. هرکی هرچی گفت که باور نمیکنن.»
میگویم همین است دیگر حاج خانم ته که ندارد. هرکس هرچی بخواهد زیاد و کم میکند اینجوری سنگ رو سنگ بند میشود؟
دستم را میگذارد توی دستش: «مامان جان من برا خودت میگم. نمازتونو بخونید روزهتونو بگیرید. جوونیتونو حروم این حرفا نکنید. راه خداتونو داشته باشید. اون بالاییها هم دلشون به حال شما نسوخته که سینه چاک میدین براشون.»
حرفهای حاج خانم فکریام میکند. به نمازخانهها و مسجدها و مجلسهایی فکر میکنم که أنعبدواللهاش به واجتنبوا طاغوتش چربیده. و إلا چرا آمریکا با این همه کثافتکاریاش توی عالم هنوز میتواند خودش را حتی لای ذهن مذهبی جماعت مظلوم جلوه بدهد. آن وقت، جمهوری اسلامی که از ازل تا ابدش را زیر و رو کنی یک بار به کشوری تعرض نکرده شده جلاد و یزید.
خب یک جای کار که چه عرض کنم، خیلی جاهایش میلنگد. به این فکر میکنم که کاش امام جماعتها، روی منبر بعد از هر وعده نماز توی مسجد و مدرسه و دانشگاه و حرم و اداره و هرجا که امتی جمعاند و نمازی به کمر مبارک میزنند، یکی دو خطی آمریکاخوانی و پهلوی شناسی بگذارند.
حداقل جماعت نمازخوان و مذهبیهایمان موضوعات، کمی توی ذهنشان حل و فصل شود. بعد برویم سراغ قشر خاکستری و قهوهای و آبی.
امشب برای دست گرمی گفتم از همین مسجد خودمان شروع کنم. محسن را جلو انداختم که برود سراغ پیشنماز. حاج آقا یک قول نصفه نیمه داده تا ببینیم فرداشب چی در انتظارمان است.
@koookhak
.
فردا روز مهمی است. گفتنیها را گفتهاند و نیاز نیست ما کوچکها منبر برویم. ولی تا میتوانیم باید لشکر جمع کنیم. چون عدهای رفتهاند توی فاز اینکه ما عزاداریم و این همه جوان از دست دادهایم و همین مانده برویم وسط خیابان شادی کنیم. حالا انگار قرار است مثل خارجکیها در جشن ملیمان فسق و فجور کنیم.
بابا میخواهیم برویم دستهجمعی بزنیم توی دهان همانی که این جوان را کشته و گذاشته روی دست من و شما. به قول آقا وقتی یک دشمنی اذیتت میکند باید بیایی خودت را بهش نشان بدهی تا مایوس شود.
پس دست دست نکنید. تلفن بردارید. با پیامک، چت چه میدانم هرچی که حسش را دارید آدمها را به خط کنید برای فردا. بنشینبد ده دقیقه نیم ساعت به حرف. یک کمی درد دل کند، سبک شود چهار کلمه هم شما بگویید و بیاریدش به میدان فردا. اگر وسیله ندارد، حوصله ندارد، بروید دنبالش سرپایش کنید و راهش بیندازید.
خیال کنید دارید لشکر جمع میکنید برای سپاه امام. اصلا خیال چرا. دارید واقعا لشکر جمع میکنید برای سپاه امام در برابر شمرهای زمان.
به قول آقای نظام اسلامی در تلویزیون ماااا میآییییم. هم خودمان میآییم هم دست چند نفر خسته و کم جان و بیحوصله و مطالبهگر و معترض و اینها را هم میگیریم میآوریم.
پینوشت: عکس را دیشب گرفتم. گذر فرش دستبافت فروشهای مشهد. چسبیده به بابالجواد(ع)
@koookhak
.
سلام آقای روحالله!
تو تنها کسی بودی در این عالم که شاخ آمریکاییها را شکستی. آمریکایی که یک شبِ میافتد به جان کشورها و تسخیرشان میکند اما به ایران که میرسد، به معنای واقعی کلمه هیچ غلطی نمیتواند بکند. چون تو خدا را در چشم ما بزرگ کردی آقای روحالله. گفتی؛ آمریکا کی باشد که ازش بترسیم.
تو بهمان یاد دادی که فقط الله، اکبر است و بس!
حالا چهل و هفت سال است با هر جور زخمی که به روح و جسممان افتاده، با هر تهدید و تحریمی که محاصرهمان کرده، خودمان را میکشانیم بالای پشتبام و دم پنجره تا مثل تو فریاد بزنیم اللهاکبر!
@koookhak
.
خبرها میگوید امروز راهپیمایی مشهد و بسیاری دیگر از شهرهای کشور تاریخساز بوده.
انگار دشمن، هرچه بیشتر نزدیک میآید و چنگ و دندان نشان میدهد، مردم ما بیشتر باور میکنند که با یک جنگ واقعی طرفاند. دیگر جشن ملیشان را یک امر نمایشی تلقی نمیکنند، بلکه آن را به چشم فرصتی میبینند برای به رخ کشیدن غیرت و قدرتشان جلوی دشمن.
@koookhak
کوخَک
.
همیشه دستاوردهای علمی، برایم یک چیزی توی لولههای شیشهای آزمایشگاه بود. همانها که همش اخبار علمی، فرهنگی، هنری شبکه چهار نشان میداد و آقای مجری میگفت؛ دانشمندان کشورمان فلان دارو و بهمان دستگاه را درست کردهاند. از آن موقع تا همین چند سال پیش، فکر میکردم این دستاوردها قدش تا همان اتاق آزمایشگاه است و پایش به بیرون نمیرسد. تا اینکه چشمم باز شد به دنیای روایت پیشرفت. جایی که یک آدم دانشمند یا فناور میآمد مینشست سیر تا پیاز زندگیاش را تعریف میکرد. درباره چیزی که ساخته حرف میزد و تو میفهمیدی که یک فناوری چه مسیری از ایده تا بازار طی را میکند.
آن وقت بود که آن آدم، از آزمایشگاه میآمد بیرون و خودش و دستاوردش برات هویت پیدا میکرد. یکدفعه توی داروخانه چشمت به محصولش میافتاد، سایتش را پیدا میکردی و محصولاتش را از نزدیک میدیدی. حس میکردی حالا آن محصول از لوله آزمایشگاه رسیده سرسفرهات.
مثل همین خانم دکتر مریم نگهبان که چند وقت پیش، نشستم پای نوشتن روایتش برای سها. حین نوشتن، مدام یک چیزهایی که چند سال قبل شنیده و دیده بودم در ذهنم بالا میآمد. محصول پسته فامیلمان که سر سم زدن زیاد برگشت خورده بود. میوههایی که میگفتند از بس سم میزدند نباید با پوست بخورید. سبزیهایی که زن همسایه هزار بار با مایع ظرفشویی میشست و میگفت؛ پدرنیامرزیدهها صدجور سم به زبانبستهها میزنند. کشاورزهایی که آفتها امانشان را بریده بود و هی دوز سمهای مصرفی را میبردند بالاتر و این خودش عمر محصول را هم کم میکرد. این گزارهها که فقط ازش عبور کرده بودم، با حرفهای خانم دکتر نگهبان، برایم یک رنگ و روی دیگری گرفت.
فردا صبحش که رفتم میوهفروشی، آن سبزی و میوه توی چشمم مثل همیشه نبود. همش فکر میکردم چه جور سمی به اینها زدهاند. اصلا کشاورزش خبر دارد ما آفتکش گیاهی نانویی داریم که ضرری برای آدمها و محیطزیست ندارد؟ اسم شرکت طوبایو به گوشش خورده؟ میداند سازنده این آفتکش یک خانم است و چه جوری به این کشف مهم رسیده؟ خبر دارد برای پیدا کردن گیاهانی که خاصیت آفتکشی داشته یک شب زمستانی لای برفها چه قصهای از سر گذارنده؟
مطمئنم خیلیها مثل خودم، از این روایتها خبر ندارند. حالا نشریه را گذاشتهام کنار تا چند روز دیگر ببرم برای خانم گلخانهداری که گهگاه ازش خرید میکنیم. شما هم تا دیرنشده شماره چهارم #سها را بیاورید توی سبد خریدتان. سوژههای این شماره، میتواند هم برای خودتان جذاب باشد هم باب گفتوگویی باز کند با آدمهای اطرافتان. اصلا شاید خواستید هدیهاش بدهید به کسی که فکر میکنید این روزها، نیاز به امید و رویا دارد.
@koookhak
https://ketabresan.net/w/7WH43
کوخَک
. همیشه دستاوردهای علمی، برایم یک چیزی توی لولههای شیشهای آزمایشگاه بود. همانها که همش اخبار علمی
.
خیلی خیلی اعتقاد دارم که خواندن و انتشار روایتهای پیشرفت، حلقه مهمی برای تکمیل چرخه علم و فناوری در کشور هستند.
یعنی میرود جز دستهٔ کارهایی قرار میگیرد که از ما مردم برمیآید. شما اگر سخنرانیهای چند سال اخیر آقا را دقت کنید، کمتر پیش آمده که از اهمیت علم و قدرت علم در هر شرایطی برای کشور حرف نزنند. خب پس خیلی مهم است مردم هم اهمیت این علم و حضورش در زندگی را لمس کنند. انگار یک جور جمهوریتی بسازیم با روایت پیشرفت، برای دانشمندان و فناوران کشورمان.
انگار با رساندن این روایتها و قصهها دست زنان و مردان و کودکان و نوجوانان، همه را بیاوریم پای صندوق رای آری، برای جریان علمی کشور که هم یک روزی خودشان با علم قدرت بسازند و هم پشت جریان علمی کشورشان قرص و محکم بایستند. آنوقت دیگر آمریکا و امثالش حتما غلط میکنند که بگویند درِ هستهای و فضایی و موشکی و بقیه علم و دانشتان را تخته کنید.
پس انتشار این روایتها دست کم نگیریم!
کوخَک
به راویان پیشرفت، افتخار و آنها را دعا میکنم. اینها خود جزو عناصر پیشرفتاند. گامشان استور باد. ک
.
حالا هی #سها نخرید
عیدی ندهید.
به گوش و دل جوانها و نوجوانهای دوست و فامیل نرسانید.
ماه رمضان کنار سجادهتان نگذارید.
ماه رمضان توی جلسات تبلیغ و قرآنتان نبرید.
برای دانشآموزها ازش حرف نزنید.
به دانشجوها نشانش ندهید.
راوی پیشرفت کشور نشوید.
بذر امید را در دل مردم شکفته نکنید.
کی ضرر میکنه؟ همهمون!
تا دیر نشده حتما بروید سراغ این روایتهای دست اول در عرصه پیشرفت کشور.