.
هرسال چهارشنبهسوری کوچه و خیابان جهنم بود. جرات نمیکردی پایت را از خانه بیرون بگذاری. اما امسال بیعقلی دشمن نه فقط شب چهارشنبهسوری که نزدیک هجده شب است از خیابانهایمان بهشت ساخته. مردم کف خیابان، نماز میخوانند، افطار میکنند، دعای توسل و فرج زمزمه میکنند و سیل پرچم راه میاندازند. سیلی که تا حالا تاریخ کشور به خودش ندیده.
@koookhak
.
نشستهام گوشه خیابان، کمی خستگی در کنم. گوشی را درمیآورم تا چند خطی بخوانم و از مقرری گروه مطالعاتی شعاع جا نمانم. اولین کتاب برای خوانش جمعی، تاریخچه نزاع اسرائیل و فلسطین انتخاب شد.
رسیدهام به این صفحه. درست وقتی که توی خیابانهای شهرمان هستیم تا صهیونیستهای پلشت، فکر دستاندازی به آب و خاکمان را از سرشان بیرون کنند.
@koookhak
.
سالهای سال، مشهد این شب و روزهای دم عید چه حال و هوایی داشت. میرفتی حرم میدیدی دارند ازین سر تا آن سر داربست میزنند. کتیبهها را نونوار میکنند. در و دیوار شهر پر میشد از عکسهای آقا. از شب قبل، چه هول و ولایی داشتیم که کی راه بیفتیم تا آن دور دورها هم شده به رواق امام، یک جای کوچکی نصیبمان شود بلکه صدای مبارک آقا را بشنویم و همین بشود برکت کل سالمان.
از وقتی آقا پایش را میگذاشت مشهد، چه شور و شوقی به آدم دست میداد. همش با خودت میگفتی الان داریم زیر آسمان شهری نفس میکشیم که آقایمان مهمانش شده.
حالا چهکار کنیم با این همه دلتنگی. با اول فروردینی که پیام نوروزی شما را نمیشنویم. چهکار کنیم با بغضی که به قول فاطمه خانم، گیر کرده نه میرود نه میآید. فقط تبدیل شده به کار و کار و کار. چون همین است که الان از دستمان برمیآید. چون همین است که یقینا شما را خوشحال میکند.
@koookhak
کوخَک
.
نمیدانم صحبت محسن با آقای فروشنده از کجا کشید به مدرسه میناب. از بس حواسم پی دخترک بود که دست گل آب ندهد.
مرد اصرار داشت که حتما پایگاه بسیجی، انبار سلاحی چیزی بغل مدرسه بوده که دشمن هوس کرده بمبش را سر بچههای طفل معصوم خالی کند. وگرنه آمریکا که الکی جایی را نمیزند. این واژه الکی نمیزند که میگفت خیلی حرصم را درآورد. اما نخواستم بروم وسط حرفشان. منتظر بودم ببینم گفتوگویشان به کجا میرسد.
محسن خیلی خونسرد به مغازهدار نگاهی انداخت و گفت؛ حالا گیریم که ما اصلا پایگاه بسیج کنار مدرسه داشتهایم. دشمن اجازه دارد بیاید هرجایی که یک پایگاه بسیج یا مرکز نظامی است بمباران کند. توی ممکلت ما کنار هر مسجد و در هر محلهای پایگاه بسیج داریم. چون اصلا آن پایگاه مال مردم است. مگر غیر از بچه من و شما و دوست و قوم و خویشمان دارند توی این پایگاهها کار میکنند. از یک کره دیگر که نظامی وارد نمیکنیم بریزیم توی پاسگاه و پایگاه و ناحیه بسیج و... .
مرد هیچی نمیگفت و سرش پایین بود. محسن ازش پرسید؛ شما بین اعضای خانوادهتان کسی ندارید که بسیجی یا نظامی باشد. مرد سرش را به نشانه تایید تکان داد.
در تمام طول صحبت محسن با آن مرد مغازهدار داشتم فکر میکردم اصلا ما خودمان این حرفها را گذاشتیم توی ذهن و دهان مردم. از وقتی بین مردم و نظامی و بسیجی خط کشیدیم و ناخواسته به دشمن گفتیم تو مجازی خون بسیجی و نظامی ما را بریزی. تو مجازی پایگاه و پاسگاه ما را ویران کنی. در حالی که برعکس، اگر خون یک نظامی ریخت، خون یک بسیجی ریخت، باید خونمان بیشتر به جوش بیاید و رگ غیرتمان بیدارتر شود که دشمن به ستون امنیت ما دست درازی کرده.
آن هم نظامی جماعت در جمهوری اسلامی که هزار فرسخ فاصله دارد با تعریف نظامی در دنیا. کسی که یکسره کمرش را بسته وسط هر بحرانی از سیل و زلزله گرفته تا آشوب و جنگ و فتنه، مبادا آب در دل هموطنش تکان بخورد.
@koookhak
کوخَک
.
داشتم توی تاکسی برای دخترم کتاب میخواندم که آقای راننده صدای رادیو را تا ته کم کرد و گفت: «طفلک این بچهها همه عمرشون داره تو جنگ حروم میشه.»
کتاب را بستم و گفتم: «چرا حروم بشه حاج آقا؟ من اتفاقا از الان غبطه میخورم به روزگار نوجوونی و جوونی اینا که تو دنیای بدون زورگویی و ابرقدرتبازی قراره نفس بکشن.»
پوزخندی زد: «خیلی دلت خوشه خانم! انگار نمیدونی ایران با کیا سرشاخ شده. خیال میکنی آمریکا رو به این راحتی میشه از میدون به در کرد؟»
گفتم: «نه حاج آقا! خیال نمیکنم مطمئنم. اگه چند وقت قبل بود، شاید به قول شما میگفتم نمیشه نمیتونیم ولی الان که دارم با گوش و چشم خودم این روزا رو میشنوم و میبینم میگم شدنیه.»
همانجا از زیر یک پل هوایی رد شدیم که رویش بنر بزرگی زده بودند. یک طرف جملهای از آقای شهیدمان نوشته بود. همان جملهای که میگفت؛ یک وقت ممکن است قدرتمندترین ارتش دنیا چنان سیلی محکمی بخورد که نتواند از جایش بلند شود، آن طرفش هم تصویر زمینگیر شدن اف۳۵ آمریکایی را کشیده بود. توی دلم کار شهرداری را تحسین کردم و گفتم: «مثلا همین اف۳۵ آمریکا رو که برای اولین بار تو تاریخ زدیم. مگر کم چیزیه؟ اصلا نشون دادیم اگه یکی هم بخواد شاخ اینا رو بشکنه ما هستیم.»
راننده گفت: «اگه زندهمون بذارن که به اون شاخ شکستن برسیم. نمیبینید هرروز، هرروز داره تهران رو میزنه. بابا خواهر من همه دنیا پشت اینن.»
نگاهی به پرچم ایران توی دست دخترم انداختم و گفتم: «حاج آقا جنگه دیگه. قرار نیس واسته ما رو نگاه کنه. زد و خورد داره. بعدم کدوم دنیا؟ نصف کشورای گنده که پشتشو خالی کردن.»
آه بلندی کشید و گفت: «چی بگم والا پسر من که صبح تا غروب پای ماهوارهاس. جوری که اخبار اونا میگه چهار روز دیگه اینا رفتنیان.»
لبخندی زدم و گفتم: «حاج آقا چهل ساله اونا میگن جمهوری اسلامی رفتنیه. حرف امروز و دیروز نیست. همه اونا رفتن و ما هنوز به لطف خدا هستیم. اینو که دیگه خودتون دارین میبینین. اونا نونشون تو همین حرفاست.» دخترم شروع کرد به تکان تکان دادن پرچم. تا میله پلاستیکیاش را توی چشممان نکرده، پرچم را ازش گرفتم. گذاشتم روی صندلی عقب و پیاده شدیم.
@koookhak
.
ایستاده جلوی تلویزیون کوچک و مشکی بالای میز میوهفروشی. همینجور که زل زده به شبکه خبر، هی مشتش را گره میکند و میکوبد به کف دست دیگرش. انگار دارد بازی استقلال، پرسپولیس تماشا میکند. بلند بلند میگوید: «بیاااا ممممد! ای لوکاسشانم رفت پیش او آواکس و هرمس و اف سیوپنج بیصاحابشان.» بعد دستش را میگذارد روی گوشش و داد میزند: «هندوانه، خربزه، شلغم، آواکس، اف سی و پنج قراضه میخریییییم.» تا برمیگردد و مرا پشت سرش میبیند، سرخ میشود. صدایش را میآورد پایین و میرود پشت دخل.
از این ادبیات پیروزمندانه توی دهان مردم حسابی ذوق میکنم.
@koookhak