هدایت شده از ریحانه
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | خرید عروسی با پرچم
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 دیروز در حالی که ملت در به در دنبال خلبان آمریکایی میگشتند من توی راسته بلورفروشهای مشهد، پی لنگه کاسهای بودم که دخترم زد توی مهمانی شکست. هرچند صاحبخانه خودش را کشت که اگر بروی از سرش بخری بقیهاش را هم میشکنم ولی خب وجداندرد آدم را ول نمیکند.
🔻 همینطور که مغازه به مغازه میرفتم و چشم لای چینیها میچرخاندم. یک زن و شوهر جوان با لباس مشکی و پرچم ایرانبهدوش توجهم را جلب کردند. سرم را گرم تماشای کاسه، بشقابها کردم ببینم از فروشنده چی میپرسند. نه اینکه خدای نکرده فضول باشیم، اقتضای کارمان است.
🔻 خانم جوان داشت از تعداد هردست چینی میپرسید و شوهرش میگفت هرکدام کمتر است بردار. خانهمان کوچک است جای این همه ظرف و ظروف ندارد. دو زاریام افتاد که آمدهاند برای خرید جهیزیه. خانوم که از شوهرش فاصله گرفت. رفتم بغل دستش. گفتم: «مبارکه. هیچی اندازه جهیزیه خریدن لذت نداره.» سرش را آورد بالا و تشکر کرد. لبخند زدم و گفتم: «ولی لذتی که شما میبرید خیلی فرق داره. من تا حالا به عمرم ندیده بودم کسی با پرچم ایران بره خرید عروسی.»
🔻 خنده پهن شد روی صورتش. پرچم را روی شانه جابهجا کرد و گفت: «اگه یه ساعت باهامون نباشه انگار یه چیزی گم کردیم.» گفتم: «آره مثل خیلی از مردم که پرچم جزء زندگیشون شده. من حتما مینویسم که یه روز عروس و دامادی دیدم که پرچم ایران به دوش داشتن جهیزیه میخریدن.»
🔻 از مغازه که آمدم بیرون پیش خودم گفتم؛ عجب کاری کرد این رییسجمهور دیوانهی آمریکا! قشنگ صد سال ما را جلو انداخت. حالا باید شونصد جور برنامه فرهنگی ردیف میکردیم که آقا پرچم چیز خوبی است. آدم باید پرچم کشورش را بگذارد روی سرش. نباید خجالت بکشد از بالا بردن پرچم جلوی در خانهاش. مگر فیلمهای آمریکایی را ندیدهاید توی همه صحنههایش پرچم دارد و هزار حرف و طرح ریز و درشت دیگر. اما یک دفعه عرض یک ماه رسیدیم به نقطهای که ملت با پرچم مهمانی میروند، سفر میروند، سیزده به در میکنند، حتی خرید عروسی میروند.
🔻 رییسجمهور آمریکا، یکشبه زحمات چهل و هفت سالهی جنگ نرم جبههی استکبار علیه ملت ما را شست و برد. تنگه یک جای کوچکیست که الان امانش را بریده. ازین پس با ملتی طرف است که هویت دینی و ملی با بند، بند وجودش عجین شده و دارد هر لحظه محکمتر میشود.
✍🏻 مریم برزویی
🗓 شماره ٢١٣
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
.
تندی گوشی را درآوردم و یک عکس ازش انداختم. خدا خدا میکردم چراغ قرمز شود و بتوانیم برویم جلوی تاکسی. جمله پشت شیشه عقباش خیلی توجهم را جلب کرد. خوشم آمد که یک خلاقیتی توی فضای کار خودش به خرج داده.
از قضا زد و چراغ قرمز شد. به محسن گفتم: «بهش بگو چه جمله جالبی پشت ماشینش زده.» یک اسیر شدیم خاصی توی چشمهای محسن بود.
وقتی به راننده گفت چه کار جالبی کرده، مرد دستی به ریشهای جوگندمیاش کشید و گفت: «تازه یه سری سوالم نوشتم اگه مسافرا بلد باشن، کرایه رو ازشون نصف میگیرم.» محسن پرسید: «مثلا چی حاجی؟» تکه کاغذ کوچکی از جیب روی لباسش درآورد: «مثلا اسم ناوی که فراری دادیم. اسم جنگندههایی که ساقط کردیم. اسم پهپادهای ایرانی. ازین جور چیزا.» محسن مشتاش را گره کرد و گفت: «حاجی دمت گرم. خدا به خودت و تاکسیت برکت بده.»
اگر به من بود، میگفتم همانجا بزنیم کنار. ماشین را پارک کنیم و تا خانه با تاکسیای برویم که دربست خودش را در اختیار نابودی اسراییل گذاشته.
@koookhak
.
ساعت شش صبح برایم پیام گذاشته که امروز هم بیاییم؟ مینویسم: «آره چرا میخواین نیاین؟ کلی کار داریم. من امروز از چهار صبح رفتم بزرگترین قابلمه جهیزیهام رو آوردم و گذاشتم رو گاز.»
استیکر خنده و گریه را کنار هم میگذارد و مینویسد: «چه خبره امشب؟ تازه من میخواستم کنسل کنم نیام. حسش نیست.»
گفتم: «امشب که خیلی کار داریم. خیابونا حتما شلوغتره. پس خوراکیهای متنوعتر و بیشتری لازمه. به بودن کنار هم بیشتر احتیاج داریم. شاید لازم باشه کلی حرف بزنیم.»
.
نشستهایم به ریش ریش کردن مرغها. لیلا میگوید: «خانم چه دل خوشی داری! مگه الان ما شکست نخوردیم همه که ناراحتن مرغ میخوایم چیکار؟!»
میگویم: «میخوای به نشانه اعتراض به آتشبس، مرغا رو از طبقه چهارم بریزیم پایین؟»
میزند زیر خنده: «بابا منظورم یه چیز دیگهاس خانم.»
میگویم: «میدونم منظورت چیه. حالت رو میفهمم از فضا که نیومدم. منم خستهام. گیجم. غم و شادیم قاطیه. خوشحالم اون مردک رو یکی تو این دنیا نشوند سرجاش. غم دارم که نکنه اتفاق بدی با آتشبس بیفته.»
بلند میشوم و میروم سراغ میزم. برگهای که همان اول صبح آماده کردهام را میآورم و نشانش میدهم: «بیین من نشسته فک کردم امشب ممکنه چه اتفاقاتی بیفته و ما باید به چه سناریوهایی براش فک کنیم. مثلا ممکنه بعضیا خیلی خوشحال باشن که جنگ دیگه تمومه و فازشون جشن پیروزی باشه. بعضیا زیادی ناراحت باشن و یه گوشه وار رفته باشن. بعضیا مثل ما گیج باشن.
باید برا همهاش به جواب فک کنیم.»
میگوید: «حتی پلاکارد هم باید فرق کنه نه؟»
میگویم: «آره خیلی حرفا رو با اونا میشه زد. مطالبهتمون از حاکمیت. حالا دارم از صبح زنگ میزنم مشورت میگیرم.»
پ_ن: این سه نفر که یکی دو هفته است میآیند کمکم، تره هم برای انقلاب خورد نمیکردند. روز اول که خبرشان کردم بیایند، یکیشان گفت خانم ما برای انقلاب کار نمیکنیم. ادای ادبیات خودم را درمیآورد. گفتم؛ فدای سرم. حالا کی گفته انقلاب کار شما را لازم دارد که بلد نیستید یک ظرف آب بجوشانید! بیایید زینب را نگه دارید. اسم دخترم را که میآوردم همیشه با سر میآمدند.
روزهای اول فقط تماشا میکردند. چند شب آمدند توی تجمع دخترم را نگه میداشتند که من بروم سراغ گفتوگو و مصاحبه. یکی دو شب خوراکی پخش کردند. گاهی برای مسخره بازی پرچم هم تکان دادند.
میدانستم هوای این جمعیت گیر میاندازدشان. کمکم خودشان را قاطی کارهایم کردند. حتی وقتی میگفتم راهتان نمیدهم هم میآمدند. میدانستم یک چیزی ته قلبشان تکان خورده. شاید همین بعثت که حرفش همه جا هست. نشان به آن نشان که امروز صبح برای ایران مضطرب شده بودند؛ مثل همه مردمی که اگر وطن تکه جانشان نشده بود این جور دلشان برایش شور نمیزد. راستش دلم خیلی سوخت برای آنها که در همه این شب و روزها چشمشان برای وطن نه خندید نه گریه کرد.
@koookhak
کوخَک
. ساعت شش صبح برایم پیام گذاشته که امروز هم بیاییم؟ مینویسم: «آره چرا میخواین نیاین؟ کلی کار داری
* 🔻#پیشنهاد | شعار و نوشته برای حمایت از حزبالله لبنان 1 *
حزب الله یار روزهای سخت ماست. تنهایش نمیگذاریم.
اگر لبنان شامل آتشبس نشود، رژیم صهیونیستی هم شامل آتش بس نمیشود.
با غلط دوباره
موشک ادامه داره
بین ایران و لبنان
فرقی وجود نداره
حزب الله حزب الله
چشم و چراغ ایران
پایگاه آمریکایی
یا تخلیه یا تخریب
هم ضاحیه هم تهران
باید باشند در امان
- لبنان تنها نیست
- لانترک لبنان
لبنان همان ایرانه
بیروت همین تهرانه
حزب الله دلاور
کنارتیم تا آخر
برادران لبنان
ما همه با شماییم
ای ملت مسلمان
همه کنار لبنان
زیر پرچم الله
سنگر ما حزب الله
لبنان برادر ماست
حزب الله یاور ماست
آتش بس، بی لبنان
خیانت است به اسلام
سید مجید، قهرمان
پشت حزبالله بمان
🇮🇷 قرارگاه مردمی شجره طیبه:
🌐 https://ble.ir/ShajareT
🌐 https://eitaa.com/shajareT
کوخَک
* 🔻#پیشنهاد | شعار و نوشته برای حمایت از حزبالله لبنان 1 * حزب الله یار روزهای سخت ماست. تنهایش ن
ادامه شعارها رو هم میتونید تو کانال قرارگاه ببینید.
.
گفت: «حیوونا هم توی این مملکت آسایش ندارن. بیخود نبود اون آقاهه میخواست بره یه گاوی توی خارج بشه.»
از حرفش خندهام گرفت. گفتم: «چرا حاج خانم؟ چی شده؟»
همانجور که پرچم را پُر زور میچرخاند گفت: «چند شب پیش که صدای پدافند و بمب بلند شد، گوسفندام از طویله ریختن بیرون. چند روزه زبون بستهها هیچی نمیخورن.»
گفتم: «حق دارید. این اسراییل و آمریکا آسایش برای هیچ جنبدهای روی زمین نذاشتن. خدا زودتر نابودشون کنه.»
میله پرچم را گذاشت روی زمین و تکیه داد بهش: «سی و خوردهای شبه غروب که میشه بیلم رو میذارم گوشه دیوار حیاط، چادر میبندم به کمرم و از روستا میکوبم میام اینجا پرچم تاب بدم. قلبم گواهی میده این قوم ظالم از زیر همین پرچم تموم میشن.»
پ_ن: بابت کیفیت بالای عکس پیشاپیش عذر خواهم:)
@koookhak
کوخَک
https://ble.ir/rahbar_enghelab_ir/5905780225367113973/1775756043380
.
دیشب یک خانوم توی تجمع روی پلاکاردش نوشته بود، اینترنشنال رو خاموش کن، حرف خدا رو گوش کن!
تا حالا چنین شعاری نشنیده بودم. الان که بند دوم این قسمت پیام آقا را خواندم یاد متن آن پلاکارد افتادم.
.
شهید ما هم بالاخره خودش را به روزهای جنگ رمضان رساند.
#شهیدرضادامرودی
#اولینمدافعحرمسبزوار
@koookhak
.
یک
🌹
شب تاسوعای سال ۹۴ ایستاده بودم بالای پیکرش. چفیه و تکهپارچهها را از دستهایی که به سمت پیکر میآمد میگرفتم، میکشیدم به پرچم ایران و برمیگرداندم. هنوز درست نمیفهمیدم کجا هستم. یاد سه ساعت قبل افتادم که زنگ زدند امشب دانشگاه مهمان دارد، زود همه را خبر کنید که وقت نداریم. بدو راه افتادیم طرف خوابگاههای دانشگاه. در اولین اتاق را زدم. گفتم امشب بیایید مهدیه شهید مدافع حرم داریم، پرسیدند؛ مدافع حرم یعنی چه؟ فامیلش است؟ سوالی که هرچه اتاقهای بیشتری را در میزدم، بیشتر تکرار میشد. این دو تا کلمه غریبتر ازین حرفها بود که فکرش را میکردم.
حیران مانده بودم. با خودم میگفتم آخر یک جوان بسیجی بیست و چند ساله کجا و سوریه کجا؟
تو چهطور سر از جنگی درآوردی که نه تنها آدمهای شَهرت که حتی مردم کشورت هم هنوز درست چیزی ازش نمیدانند؟
آخر تو از گوشه یک روستا چهجوری پایت به جنگ داعش باز شد؟
یک نگاهام به جمعیت بود، یک نگاهام به چشمهای سرخ زن جوانش که با نوزاد شیرخوار تقلا میکرد دستش را به پیکر برساند و سوالاتی که دست از سرم برنمیداشت.
دنیا چرخید و درست ده سال بعد، شهید دوباره آمده بود سراغم. این بار یک خروار کلمه گذاشته بودند جلویم تا از لابهلایش آن مرد جوان بیستوچند ساله مدافع حرم را روایت کنم.
#گُلاول
#شهیدرضادامرودی
#اولینمدافعحرمسبزوار
@koookhak
هدایت شده از روایت پیشرفت ایران
💢سها پناهگاهی در مدرسه
خانم شایسته صادقی، از معلمهای دبیرستان مهدیه تهران، در شبهایی که صدای انفجار، آرامش شهر را کمرنگ کرده بود، دانشآموزانش را دور هم جمع کرد تا با هم از صفحات «مجله سُها»، داستان ایستادگی و پیشرفت زنان توانمند ایران را بخوانند.
⭕️ او با استفاده از عکسها، روایتها و حتی تولید محتوای ساده با کمک هوش مصنوعی، دانشآموزان را از هیاهوی بیرون به دنیای روشن قصهها برد؛ جایی که امید و استقامت، نه در افسانهها، که در دل زندگی زنان این سرزمین جاری است. این یعنی «روایت پیشرفت»؛ این یعنی تبدیل امید به یک تجربه ملموس در کلاس درس.
🔻تماشای این فیلم برای ما بسیار جذاب و شیرین بود؛ وقتی دیدیم روایت فعالیتهای الهامبخش زنان کشورمان در «مجله سُها» بیشتر دیده و خوانده شده. تصمیم گرفتیم این تجربه متفاوت از راه یافتن روایت پیشرفت به دل مدارس را با شما هم به اشتراک بگذاریم.
🔅این دقیقا تحقق همان آخرین پیام #رهبر_شهید پیش از شهادت است که فرمودند: «روایت پیشرفتهای کشور را با کارهای خلاقانه به گوش و #دل جوانان و #دانشآموزان برسانید.»
#روایت_پیشرفت #مدرسه #زنان_پیشرفت #معلم #دانشآموران #ساخت_آینده #پیشرفت #جریانسازی
📹 فیلم در کانال بله
🎁 خرید شماره چهارم با تخفیف
🌐https://ketabresan.net/w/7WH43
🇮🇷 خانه هنر و رسانه پیشرفت| راوی پیشرفت ایران
@khaneh_pishraft