هدایت شده از روایت پیشرفت ایران
💢سها پناهگاهی در مدرسه
خانم شایسته صادقی، از معلمهای دبیرستان مهدیه تهران، در شبهایی که صدای انفجار، آرامش شهر را کمرنگ کرده بود، دانشآموزانش را دور هم جمع کرد تا با هم از صفحات «مجله سُها»، داستان ایستادگی و پیشرفت زنان توانمند ایران را بخوانند.
⭕️ او با استفاده از عکسها، روایتها و حتی تولید محتوای ساده با کمک هوش مصنوعی، دانشآموزان را از هیاهوی بیرون به دنیای روشن قصهها برد؛ جایی که امید و استقامت، نه در افسانهها، که در دل زندگی زنان این سرزمین جاری است. این یعنی «روایت پیشرفت»؛ این یعنی تبدیل امید به یک تجربه ملموس در کلاس درس.
🔻تماشای این فیلم برای ما بسیار جذاب و شیرین بود؛ وقتی دیدیم روایت فعالیتهای الهامبخش زنان کشورمان در «مجله سُها» بیشتر دیده و خوانده شده. تصمیم گرفتیم این تجربه متفاوت از راه یافتن روایت پیشرفت به دل مدارس را با شما هم به اشتراک بگذاریم.
🔅این دقیقا تحقق همان آخرین پیام #رهبر_شهید پیش از شهادت است که فرمودند: «روایت پیشرفتهای کشور را با کارهای خلاقانه به گوش و #دل جوانان و #دانشآموزان برسانید.»
#روایت_پیشرفت #مدرسه #زنان_پیشرفت #معلم #دانشآموران #ساخت_آینده #پیشرفت #جریانسازی
📹 فیلم در کانال بله
🎁 خرید شماره چهارم با تخفیف
🌐https://ketabresan.net/w/7WH43
🇮🇷 خانه هنر و رسانه پیشرفت| راوی پیشرفت ایران
@khaneh_pishraft
.
امروز صبح توی صف آزمایشگاه نشسته بودم، متصدی آزمایشگاه با چند مرد دیگر مشغول صحبت بودند. حرفشان سر حج بود. یکی میگفت آقا سالی صدبار مردم بیایند بروند کربلا ما حرفی نداریم ولی پولشان را توی شکم آل سعود نریزند. مرد دیگر میگفت چه کاریست ما اصلا پایمان را میگذاریم توی عربستان که هرسال یک بلایی سرحاجیهایمان بیاید. نفر بعد هم گذاشت به نفرین مسئولین سازمان حج که لابد ریگی به کفش دارند.
در ادامه هم همزمان بحث را کشاندند به اعزام حاجیان امسال به اضافه مقادیری بد و بیراه.
مشابه این حرفها را نه امسال که قبلا هم زیاد جاهای مختلف شنیده بودم. گمان میکنم مسأله حج، ضرورت حج و اصلا معنای این اجتماع عبادی-سیاسی خصوصا از نوع ایرانیاش، درست جا نیفتاده و تبیین نشده که حاصلش میشود این جور تحلیلها و خروجیها و اجماعها در اذهان عمومی. اصلا چه بسا سعودیها از خدایشان باشد ایرانی جماعت حج را تحریم کند تا ذیل خانه خدا هر مدل شکری که دوست دارند بخورند، تو انگار کن بخشی از مرزهای ما آنجاست. من اهمیت قضیه را در بیانات آقای شهید و نَقلهای به حج رفتهها در این سطح دیدم. اگر مرز باشد که پس پاسداری میخواهد نه تحریم! اگر مرز باشد که پس سرش کشته و زخمی میدهیم و قرار نیست برایمان حلوا پخش کنند و مثلاً خیلی شیک و بدون خط و خش برویم و برگردیم.
فارغ از اعزامهای امسال، باید فکر اساسی برای روشن کردن قضیه حج برداشت. تا جایگاهش از یک امر اگر نرویم هم به جایی برنمیخورد، بیاید توی پازل اصلی خودش.
@koookhak
🔰گرامیداشت قائد شهید امت و یاد و خاطره شهدا
📚همراه با رونمایی کتاب #گل_اول
(خاطرات اولین شهید مدافع حرم سبزوار
#شهید_رضا_دامرودی)
🗣 سخنران : حجت الاسلام والمسلمین دکتر خداشاهی
🔸 با حضور خانواده معظم شهید دامرودی
📆 چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت
⏰ ساعت۲۱
📌 میدان دکتر شریعتی، موکب دانشجویی خیمه انتقام
🆔 @bsj_azad_sbz
هدایت شده از ریحانه
🇮🇷 #برای_معلم_ایران | انفاق آقا معلم
🔰 روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب
▪️ روزهای آخر ماه رمضان بود و چوبخطم داشت پر میشد. چند روز بیشتر از فرصت تبلیغم توی روستا باقی نمانده بود و من هنوز نتوانسته بودم راهی پیدا کنم. هر بار چهرهی زن و بچههایی که با ذوق و شوق میدویدند طرف کیسهی کتابها جلوی چشمم میآمد، بیشتر کلافه میشدم که چرا کاری از دستم برنمیآید. کلی چرتکه انداخته بودم اما حسابوکتابهایم جور درنمیآمد. با هفت، هشت جلد کتاب هم که نمیشد کتابخانه راه انداخت. دلم با رو زدن به دهیار و آقای فلانی و خانم بهمانی هم همراه نبود. میخواستم هرچه هست بیمنت مال خود مردم باشد.
▫️ یک شب همینطور که داشتم کتاب «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» را میخواندم، یکدفعه چشمم روی چند عبارتش متوقف شد. انگار «آقا» درست روبهرویم نشسته بود و داشت گرههای ذهنم را یکییکی باز میکرد: «انفاق آن است که خلائی را پر کنی...» کلمات جان گرفتند و دویدند جلوتر: «تا حالا چقدر از حیثیت، از آبرو، از مال و از داراییات انفاق کردهای؟» گوشم به صحبتهای آقا بود و چشمم میدوید سمت قفسههای کتابخانهام؛ پی کتابهایی که بند دلم به آنها وصل بود و از جانم عزیزتر بودند. اما این بار آقا مثل یک معلم ایستاده بود بالای سرم و داشت آدرس اصلی را نشانم میداد؛ نه آن آدرسی که در خانهی این و آن میجستم.
▪️ صبح اول وقت معطل نکردم و دلم را زدم به دریا. کارتن آوردم و پنجاه جلد کتاب کودک، نوجوان و بزرگسال سوا کردم. ماشین گرفتم و یکراست رفتم سمت روستا. مسجد را مرتب کردم و آن قفسهی بیروح جان گرفت و شد یک کتابخانهی نقلی.
▫️ حالا آن روستا کتابخانهای دارد که من درس «آقا معلم» را با خط خودم روی صفحه اول تمام کتابهایش نوشتهام: «انفاق آن است که خلائی را پر کنی...»
✍🏻 مریم برزویی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
📣 *«آرایش جنگی» منتشر شد / روایت ۴۰۰ ساعت همدلی زنان ایرانی با جبهه مقاومت*
💢 در آستانه هفتمین نمایشگاه مجازی کتاب، انتشارات راهیار از تازهترین اثر خود با عنوان «آرایش جنگی» رونمایی کرد. این کتاب به بازخوانی نقش موثر و مجاهدانه زنان ایرانی در پشتیبانی از جبهه مقاومت با محوریت تحولات لبنان و فلسطین میپردازد.
🇮🇷 روایتهای این اثر طیف گستردهای از فعالیتها را شامل میشود؛ از اهدای طلا و داراییهای شخصی تا روشنگری و تشریح قصه فلسطین که همگی نشاندهنده پویایی بخش بزرگی از جامعه زنان ایران در مواجهه با تحولات منطقه است.
📌 «سمانه آتیه دوست»، مدیریت گردآوری اطلاعات را بر عهده داشته و مجموع روایتها از میان ۴۰۰ ساعت مصاحبه با فعالان هشت استان مختلف کشور گلچین شده است. نگارش نهایی این روایتها نیز توسط «مریم برزویی» به رشته تحریر درآمده است.
🏷️ کتاب «آرایش جنگی» با تیراژ ۱۰۰۰ نسخه، از جمله عناوین ویژه انتشارات راهیار در هفتمین نمایشگاه مجازی کتاب خواهد بود.
💠 @Rahyarpub | [Link](https://book.icfi.ir/)
کوخَک
📣 *«آرایش جنگی» منتشر شد / روایت ۴۰۰ ساعت همدلی زنان ایرانی با جبهه مقاومت* 💢 در آستانه هفتمین نمای
.
ما نمیدانستیم تولد این کتاب، قرار است آنقدر کش بیاید که برسد به روزهای جنگ رمضان.
حالا قرار است روایت مقاومت زن ایرانی در روزهای بعد از طوفان الاقصی و پیام فرض رهبری برای کمک به جبهه مقاومت، دستش را بگذارد توی دست روزهایی که زن ایرانی یک آرایش جنگی تمام عیار در برابر دشمن در خاک خودش گرفته.
این روایتها یعنی تبار مقاومت زن ایرانی در هرجا و هر زمانی که دشمن جلویش قد علم کند.
کوخَک
.
«مشتم را محکمتر گره کردم. ادامه دادم:
«وقتی ما خودکفا بشیم، باهاشون جنگیدیم. کاری که میکنیم ساده نیست؛ اما پشتشه یه باور بزرگه. هرکسی راه خودش رو انتخاب میکنه. ما این راه رو انتخاب کردیم. حالا وقتشه محکمتر وایسیم.»
و همان روز، همان ساعت کار را با دقتی بیشتر، با دلی قویتر و مشتی محکمتر ادامه دادیم. در روزهایی که خبر تلخی؛ مثل شهادت سیدحسن نصرالله، ما را لرزاند دل ما هم لرزید؛ اما متوقف نشدیم، کار را ادامه دادیم؛ چون فهمیدهایم اگر چیزی در چنته داشته باشی، اگر بتوانی علمی را به عمل برسانی آن وقت است که در میدان واقعی جنگیدهای. هرکسی باید سهمش را از این میدان ادا کند. یکی با کلمه، یکی با خاکریز، یکی با دارو و یکی با دستگاهی که جانی را نجات میدهد یا وابستگی و منتی را کم میکند.
شاید مشتهایمان دیده نشود؛ اما محکم گره خوردهاند به ریشههای این سرزمین.»
.
هرچه بیشتر زندگی این فناورها و دانشمندها را میخوانی، توی ذهنت با لباس یک سرباز ظاهر میشوند تا آدمی گوشه آزمایشگاه. آدمهایی که همه یک فصل مشترک دارند؛ جنگیدن و خسته نشدن و کم نیاوردن. حرفهای شدن و ایستادن و ساختن.
با خواندن این سرگذشتها بهتر میفهمم که علم توی این مملکت به دست چه آدمهای ریشهداری دارد جلو میرود. آنوقت دلم قرص میشود که به این راحتی نابودشدنی نیست، حالا استکبار میخواهد با همه اعوان و انصارش هم بیاید، ولی از مختصات علم آدم انقلاب اسلامی سخت غافل است. برای همین فکر میکند میتواند علم این سرزمین را بریزد توی چمدان و ببرد یا با یک بمب ریشهاش را بخشکاند.
پ_ن۱: اگر حال اراده خودتان یا آدمهای دور و برتان روبهراه نیست، حتما بخوانیدش.
پ_ن۲: سلام بر آقای شهیدی که یادمان داد، گره مشتمان توی هر سنگری که هستیم تا دم مرگ نباید باز شود.
#کتابفناورینجات
#دکتربخشی
@koookhak
کوخَک
.
چند شب است که دارم یادداشتهای روزانه جلال را میخوانم. هرچه این ور و آن ور گشتم، الکترونیکش گیر نیامد. ناچار رفتم سراغ نسخه چاپی. خیلی مرسوم است بین توصیهها به اهل قلم که یادداشتنویسی روزانه داشته باشید. البته این توصیه به نظرم فقط به درد نویسندهها نمیخورد برای همه مفید است. اما خصوصا برای نو نویسندهها یا آدمهای کمالگرا خیلی پا نمیگیرد. چون خیال میکنند لابد هر روز باید یک اتفاق ویژه بیفتد که ارزش ثبت و ضبط داشته باشد.
کتاب جلال را هم اصلا به همین بهانه برداشتم که ببینم تویش چه خبر است و جلال روزش را چه جوری شب میکرده. هی خواندم و دیدم بابا خیلی هم چیز خاصی نبوده. یعنی همان روزمرگی شکل زندگی همهمان. اما حالا که من بعد از چندین سال نشستهام پای خواندنش از همین روزمرگی و به قول جلال اباطیل کلی اطلاعات میآید دستم.
مثلا وقتی جلال با ناشرها دست به یقه میشود یا سر ترجمهی کتابهایش قیل و قال راه میاندازد، یا وقتی از اوضاع مدرسهای که درس میداده، خانه و محله و همسایهها و پول دوا و دکتر و سفر و...میگوید، از نبود برق، آب، گاز و سختی زندگی در تابستان و زمستان، اوضاع سیاسی، اجتماعی، فرهنگی آن موقع را بهتر درک میکنی.
اصلا میفهمی یک آدمی مثل جلال، آثارش در چه بستر اجتماعی و فرهنگی متولد شده و درد و رنج منعکس شده در آثارش از کجا میآید.
البته لازم به ذکر است که از چهارصد، پونصد کلمه روزانه نصفش فحش و بدوبیراههای جلال است که مثل نقل و نبات پخش میشده روی کاغذ. بعضی جاها هم که احتمالا فحشش گیر ارشادی داشته، حرف اولش را فقط آوردهاند که اگر دایره لغات فحشتان غنی باشد از پسش برمیآیید. وگرنه باید هزار و یک حدس بزنید.
یکی نیست بگوید خب تدوینکننده محترم این دیگر چه کاری بوده. کلا نمیآوردی. اولش را مینویسی که چه بشود. ذهن مردم را مشغول کنی.
تا دیشب که میخواندم دلم خوش بود جلال تا امروز با هرکس دست به یقه شده و گرفتهاش به باد فحش، احترام سیمین را نگه میدارد که فکرم غلط از آب درآمد. دیشب بدجور زدند به تیپ و تار هم. آنقدر که جلال داشت حساب و کتاب میکرد بگذارد سیمین را برود و حتما اگر برود این سیمین است که ضرر میکند و همین که در را باز کند دنیایی از فرصت از زن خوب گرفته تا خانه و زندگی بهتر نصیبش میشود. بعد که بیشتر فکر کرد دید خانه که به اسم سیمین است، خودشم هم که شپش توی جیبش ملق نمیزند. هزار و یک جور امراض جسم و روحی هم که دارد پس فعلا بیخیال دعوا، بنشینم سرجایم. سیمین هم زن خوبی است. زن و شوهرها ازین دعواها زیاد باهم دارند.
القصه این همه حرف زدم که بگویم قفل روزانهنویسی را برای خودتان باز کنید. تاریخ برای آیندهها لای همین سطرهای مردمان به ظاهر معمولی خوابیده.
به قول جلال بس دیگر خیلی نوشتم. دستم درد گرفت.
@koookhak