📣 *«آرایش جنگی» منتشر شد / روایت ۴۰۰ ساعت همدلی زنان ایرانی با جبهه مقاومت*
💢 در آستانه هفتمین نمایشگاه مجازی کتاب، انتشارات راهیار از تازهترین اثر خود با عنوان «آرایش جنگی» رونمایی کرد. این کتاب به بازخوانی نقش موثر و مجاهدانه زنان ایرانی در پشتیبانی از جبهه مقاومت با محوریت تحولات لبنان و فلسطین میپردازد.
🇮🇷 روایتهای این اثر طیف گستردهای از فعالیتها را شامل میشود؛ از اهدای طلا و داراییهای شخصی تا روشنگری و تشریح قصه فلسطین که همگی نشاندهنده پویایی بخش بزرگی از جامعه زنان ایران در مواجهه با تحولات منطقه است.
📌 «سمانه آتیه دوست»، مدیریت گردآوری اطلاعات را بر عهده داشته و مجموع روایتها از میان ۴۰۰ ساعت مصاحبه با فعالان هشت استان مختلف کشور گلچین شده است. نگارش نهایی این روایتها نیز توسط «مریم برزویی» به رشته تحریر درآمده است.
🏷️ کتاب «آرایش جنگی» با تیراژ ۱۰۰۰ نسخه، از جمله عناوین ویژه انتشارات راهیار در هفتمین نمایشگاه مجازی کتاب خواهد بود.
💠 @Rahyarpub | [Link](https://book.icfi.ir/)
کوخَک
📣 *«آرایش جنگی» منتشر شد / روایت ۴۰۰ ساعت همدلی زنان ایرانی با جبهه مقاومت* 💢 در آستانه هفتمین نمای
.
ما نمیدانستیم تولد این کتاب، قرار است آنقدر کش بیاید که برسد به روزهای جنگ رمضان.
حالا قرار است روایت مقاومت زن ایرانی در روزهای بعد از طوفان الاقصی و پیام فرض رهبری برای کمک به جبهه مقاومت، دستش را بگذارد توی دست روزهایی که زن ایرانی یک آرایش جنگی تمام عیار در برابر دشمن در خاک خودش گرفته.
این روایتها یعنی تبار مقاومت زن ایرانی در هرجا و هر زمانی که دشمن جلویش قد علم کند.
کوخَک
.
«مشتم را محکمتر گره کردم. ادامه دادم:
«وقتی ما خودکفا بشیم، باهاشون جنگیدیم. کاری که میکنیم ساده نیست؛ اما پشتشه یه باور بزرگه. هرکسی راه خودش رو انتخاب میکنه. ما این راه رو انتخاب کردیم. حالا وقتشه محکمتر وایسیم.»
و همان روز، همان ساعت کار را با دقتی بیشتر، با دلی قویتر و مشتی محکمتر ادامه دادیم. در روزهایی که خبر تلخی؛ مثل شهادت سیدحسن نصرالله، ما را لرزاند دل ما هم لرزید؛ اما متوقف نشدیم، کار را ادامه دادیم؛ چون فهمیدهایم اگر چیزی در چنته داشته باشی، اگر بتوانی علمی را به عمل برسانی آن وقت است که در میدان واقعی جنگیدهای. هرکسی باید سهمش را از این میدان ادا کند. یکی با کلمه، یکی با خاکریز، یکی با دارو و یکی با دستگاهی که جانی را نجات میدهد یا وابستگی و منتی را کم میکند.
شاید مشتهایمان دیده نشود؛ اما محکم گره خوردهاند به ریشههای این سرزمین.»
.
هرچه بیشتر زندگی این فناورها و دانشمندها را میخوانی، توی ذهنت با لباس یک سرباز ظاهر میشوند تا آدمی گوشه آزمایشگاه. آدمهایی که همه یک فصل مشترک دارند؛ جنگیدن و خسته نشدن و کم نیاوردن. حرفهای شدن و ایستادن و ساختن.
با خواندن این سرگذشتها بهتر میفهمم که علم توی این مملکت به دست چه آدمهای ریشهداری دارد جلو میرود. آنوقت دلم قرص میشود که به این راحتی نابودشدنی نیست، حالا استکبار میخواهد با همه اعوان و انصارش هم بیاید، ولی از مختصات علم آدم انقلاب اسلامی سخت غافل است. برای همین فکر میکند میتواند علم این سرزمین را بریزد توی چمدان و ببرد یا با یک بمب ریشهاش را بخشکاند.
پ_ن۱: اگر حال اراده خودتان یا آدمهای دور و برتان روبهراه نیست، حتما بخوانیدش.
پ_ن۲: سلام بر آقای شهیدی که یادمان داد، گره مشتمان توی هر سنگری که هستیم تا دم مرگ نباید باز شود.
#کتابفناورینجات
#دکتربخشی
@koookhak
کوخَک
.
چند شب است که دارم یادداشتهای روزانه جلال را میخوانم. هرچه این ور و آن ور گشتم، الکترونیکش گیر نیامد. ناچار رفتم سراغ نسخه چاپی. خیلی مرسوم است بین توصیهها به اهل قلم که یادداشتنویسی روزانه داشته باشید. البته این توصیه به نظرم فقط به درد نویسندهها نمیخورد برای همه مفید است. اما خصوصا برای نو نویسندهها یا آدمهای کمالگرا خیلی پا نمیگیرد. چون خیال میکنند لابد هر روز باید یک اتفاق ویژه بیفتد که ارزش ثبت و ضبط داشته باشد.
کتاب جلال را هم اصلا به همین بهانه برداشتم که ببینم تویش چه خبر است و جلال روزش را چه جوری شب میکرده. هی خواندم و دیدم بابا خیلی هم چیز خاصی نبوده. یعنی همان روزمرگی شکل زندگی همهمان. اما حالا که من بعد از چندین سال نشستهام پای خواندنش از همین روزمرگی و به قول جلال اباطیل کلی اطلاعات میآید دستم.
مثلا وقتی جلال با ناشرها دست به یقه میشود یا سر ترجمهی کتابهایش قیل و قال راه میاندازد، یا وقتی از اوضاع مدرسهای که درس میداده، خانه و محله و همسایهها و پول دوا و دکتر و سفر و...میگوید، از نبود برق، آب، گاز و سختی زندگی در تابستان و زمستان، اوضاع سیاسی، اجتماعی، فرهنگی آن موقع را بهتر درک میکنی.
اصلا میفهمی یک آدمی مثل جلال، آثارش در چه بستر اجتماعی و فرهنگی متولد شده و درد و رنج منعکس شده در آثارش از کجا میآید.
البته لازم به ذکر است که از چهارصد، پونصد کلمه روزانه نصفش فحش و بدوبیراههای جلال است که مثل نقل و نبات پخش میشده روی کاغذ. بعضی جاها هم که احتمالا فحشش گیر ارشادی داشته، حرف اولش را فقط آوردهاند که اگر دایره لغات فحشتان غنی باشد از پسش برمیآیید. وگرنه باید هزار و یک حدس بزنید.
یکی نیست بگوید خب تدوینکننده محترم این دیگر چه کاری بوده. کلا نمیآوردی. اولش را مینویسی که چه بشود. ذهن مردم را مشغول کنی.
تا دیشب که میخواندم دلم خوش بود جلال تا امروز با هرکس دست به یقه شده و گرفتهاش به باد فحش، احترام سیمین را نگه میدارد که فکرم غلط از آب درآمد. دیشب بدجور زدند به تیپ و تار هم. آنقدر که جلال داشت حساب و کتاب میکرد بگذارد سیمین را برود و حتما اگر برود این سیمین است که ضرر میکند و همین که در را باز کند دنیایی از فرصت از زن خوب گرفته تا خانه و زندگی بهتر نصیبش میشود. بعد که بیشتر فکر کرد دید خانه که به اسم سیمین است، خودشم هم که شپش توی جیبش ملق نمیزند. هزار و یک جور امراض جسم و روحی هم که دارد پس فعلا بیخیال دعوا، بنشینم سرجایم. سیمین هم زن خوبی است. زن و شوهرها ازین دعواها زیاد باهم دارند.
القصه این همه حرف زدم که بگویم قفل روزانهنویسی را برای خودتان باز کنید. تاریخ برای آیندهها لای همین سطرهای مردمان به ظاهر معمولی خوابیده.
به قول جلال بس دیگر خیلی نوشتم. دستم درد گرفت.
@koookhak
کوخَک
.
یک روز آمد خانه، هنوز از راه نرسیده، گفت: «فرزانه، بار و بندیل رو ببند که میخوایم بریم ماه عسل». اسم سفر جنوب را که آورد، جا خوردم. فکرش را نمیکردم آنجا را برای ماهعسل نشان کرده باشد. از بسیج روداب ثبتنام کرد. برادرش، مرتضی، هم اسمش را نوشت و همراهمان آمد. اول رفتیم تهران. بعد برای زیارت در قم توقف کردیم و افتادیم توی جاده جنوب. صبح زود از خوابگاه میزدیم بیرون و غروب برمیگشتیم. به اینطور سفرها عادت نداشتم. زود خسته میشدم. گاهی وسط روایتگریها خوابم میگرفت و با سُقلمه رضا چرتم پاره میشد. «فرزانه! فرزانه! بلند شو، اینجا که جای خواب نیست؛ مثلاً برای ما داره گلوش رو پاره میکنه بندهخدا»؛ اما همیشه حریفم نمیشد.
یک بار رفتیم فکه. کفشهایمان را گرفتیم توی بغل. به سختی توی رملها قدم برمیداشتیم. وسط راه نفسم گرفت. رضا کنارم نشست و به روبهرویش خیره شد.
یک مشت خاک ریختم روی شلوارش: «کجا سیر میکنی آقارضا؟!». پاهایش را توی بغلش جمع کرد و جواب داد: «فرزانه، میبینی ما حتی حاضر نیستیم رو خاکی که این رزمندهها توش شهید شدن با کفش بیایم. چه عزتی خدا بهشون داده». خاکهای چادرم را تکاندم و گفتم: «حیف اینهمه خون ریخته شده اینجا؛ یعنی الان جنگ بشه، کسی میره مثل اون موقعها؟».
سرش را چرخاند به طرفم: «معلومه که میرن. به ظاهر مردم نگاه نکن. بیشتر نرن، کمتر نمیرن». کفشهایش را زد زیر بغلش و از جا بلند شد.
پن: تصویر توی عکس، متعلق به پاسدار شهید محمدعلیزاده، شهید سبزواری جنگ رمضان که فروردین ماه، در حمله آمریکاییصهیونیستی در هرمزگان به شهادت رسید. اثاث خانهاش را چیده بود. همان روزها میخواست دست زنش را بگیرد و بروند سر خانه و زندگیشان.
#ازکتابگلاول
#خاطراتاولینشهیدمدافعحرمسبزوار
#شناسنامههایشهرما
@koookhak
.
دخترم امروز بالاخره بعد از چند ماه تلاش بیوقفه، توانست روی پاهایش بایستد و قدم بردارد. از صبح تا همین یک ساعت پیش که خوابش برد، صدبار زمین خورد و بلند شد. انگار با خودش میگفت چه معنی دارد آدم وقتی ایستادن یاد گرفت، بنشیند.
یادم باشد وقتی بزرگتر شد، بهش بگویم تو روزی راه رفتن را یاد گرفتی که مردها و زنهایی زیر این پرچم مقدس، محکم روی پاهایشان ایستادند و حاضر نشدند جلوی ظلم بنشینند و تماشا کنند.
@koookhak
.
«...فردا دیدم دوباره رفته توی فکر. نشستم کنارش: «زینب، کاپشن رو دادی؟ دلت آروم گرفت؟». دستش را ستون کرد زیر چانه: «نه راستش. دیدی تو اخبار چند هزار تا بچه بیآبوغذا موندن؟ یه کاپشن کمه. باید یه کار دیگه بکنم». دستهایش را گرفتم توی دستم: «تو فقط نُه سالته. چه کاری ازت برمیآد؟».
گفت: «نهساله باشم. شمع درستکردن که یاد دارم. سفارش میگیرم».
چند هفتهای زینب میرفت کلاس شمعسازی و تازه دستش گرم شده بود. نزدم توی ذوقش. گفتم چند بار درست میکند، خودش خسته میشود و ول میکند...»
ماجرای کامل زینب و شمعهایش را میتوانید در کتاب آرایش جنگی بخوانید.
https://www.gisoom.com/book/45055817/کتاب-آرایش-جنگی-مقاومت-مردمی-به-روایت-زن-ایرانی/
پن: عکس مربوط به روزی است که رفتم خانه زینبشان. تازه نوشتن روایتش را تمام کرده بودم. وقتی متوجه علاقه زیاد زینب به آقا شدم و نامهای که نوشته بود تا به آقا بگوید که او هم برای جبهه مقاومت کاری کرده، همش دعا میکردم کاش یک دیدار قسمتش شود. تا اینکه یکی تحتتاثیر خواندن روایت زینب، چفیه متبرک آقا را برایم فرستاد. چفیهای که بالاخره رسید دست دخترک نهسالهای که با شمع پشتیبان جبهه مقاومت شد.
#آرایشجنگی
#مقاومتبهروایتزنایرانی
@koookhak
.
شاگرد اولها که بودند و چه کردند؟
آنها هم آدمهایی بودند از جنس من و شما. مثل ما محرم به محرم مینشستند پای روضه اباعبدالله علیه السلام از همان دوران کودکی. حتما هزار بار هم مثل ما زیر لب گفته بودند ای کاش ما عاشورا کنار شما بودیم حسین جان!
ولی چه میشود که از میان همه گریهکنهای اباعبدالله علیه السلام عدهای میشوند شاگرد اول و اشبهالناس به راه و رسم حسین علیهالسلام در روزگار و زمانه خودشان؟
به قول نویسنده مقدمه در کتاب، این شخصیتها کاشکیهایشان را در زمین کربلا کاشتند و سبز شد. حالا میخواهد چند قرن بعد از قیام حسین بن علی پا به این دنیا گذاشته باشند.
رفقایم در انجمن بازی چرخفلک قصه این آدمها را سوا کردهاند و همراه بازیهای مفهومی گذاشتهاند جلویمان.
توی این کتاب از شهدای دفاع مقدس داریم تا مدافعان حرم و شهدای جهان اسلام.
بد نیست این شب و روزهای حسینی، بنشینیم پای این کتاب و کاشکیهای بچههای خودمان و بچههای دور و اطرافمان را بکاریم توی سرزمین کربلا؛ پا به پای کسانی که کاشکیهایشان سبز شد.
https://ble.ir/rahyarpub/-5172662947348530869/1780741123165
@koookhak
.
ما از شر رضاخان و محمدرضا خلاص شدیم، لکن از شر تربیت یافتگان غرب و شرق به این زودیها نجات نخواهیم یافت. اینان برپادارندگان سلطه ابرقدرتها هستند و سر سپردگانی میباشند که با هیچ منطقی خلع سلاح نمیشوند، و هم اکنون با تمام ورشکستگیها دست از توطئه علیه جمهوری اسلامی و شکستن این سد عظیم الهی برنمیدارند.
صحیفه امام؛ ج15؛ ص446 | پیام به فرهنگیان؛ 7 دی 1360
@koookhak