eitaa logo
کوخَک
146 دنبال‌کننده
413 عکس
30 ویدیو
4 فایل
بسم الله عکس کانال: اثر فاطمه سادات مظلومی من اینجام👇 @m_borzoyi
مشاهده در ایتا
دانلود
کوخَک
. چند شب است که دارم یادداشت‌های روزانه جلال را می‌خوانم. هرچه این ور و آن ور گشتم، الکترونیکش گیر نیامد. ناچار رفتم سراغ نسخه چاپی. خیلی مرسوم است بین توصیه‌ها به اهل قلم که یادداشت‌نویسی روزانه داشته باشید. البته این توصیه به نظرم فقط به درد نویسنده‌ها نمی‌خورد برای همه مفید است. اما خصوصا برای نو نویسنده‌ها یا آدم‌های کمالگرا خیلی پا نمی‌گیرد. چون خیال می‌کنند لابد هر روز باید یک اتفاق ویژه‌ بیفتد که ارزش ثبت و ضبط داشته باشد. کتاب جلال را هم اصلا به همین بهانه برداشتم که ببینم تویش چه خبر است و جلال روزش را چه جوری شب می‌کرده. هی خواندم و دیدم بابا خیلی هم چیز خاصی نبوده. یعنی همان روزمرگی شکل زندگی همه‌مان. اما حالا که من بعد از چندین سال نشسته‌ام پای خواندنش از همین روزمرگی و به قول جلال اباطیل کلی اطلاعات می‌آید دستم. مثلا وقتی جلال با ناشرها دست به یقه می‌شود یا سر ترجمه‌ی کتاب‌هایش قیل و قال راه می‌اندازد، یا وقتی از اوضاع مدرسه‌ای که درس می‌داده، خانه و محله و همسایه‌ها و پول دوا و دکتر و سفر و...می‌گوید، از نبود برق، آب، گاز و سختی زندگی در تابستان و زمستان، اوضاع سیاسی، اجتماعی، فرهنگی آن موقع را بهتر درک می‌کنی. اصلا می‌فهمی یک آدمی مثل جلال، آثارش در چه بستر اجتماعی و فرهنگی متولد شده و درد و رنج منعکس شده در آثارش از کجا می‌آید. البته لازم به ذکر است که از چهارصد، پونصد کلمه روزانه نصفش فحش و بدوبیراه‌های جلال است که مثل نقل و نبات پخش می‌شده روی کاغذ. بعضی جاها هم که احتمالا فحشش گیر ارشادی داشته، حرف اولش را فقط آورده‌‌اند که اگر دایره لغات فحش‌تان غنی باشد از پسش برمی‌‌آیید. وگرنه باید هزار و یک حدس بزنید. یکی نیست بگوید خب تدوین‌کننده محترم این دیگر چه کاری بوده. کلا نمی‌آوردی. اولش را می‌نویسی که چه بشود. ذهن مردم را مشغول کنی. تا دیشب که میخواندم دلم خوش بود جلال تا امروز با هرکس دست به یقه شده و گرفته‌اش به باد فحش، احترام سیمین را نگه می‌دارد که فکرم غلط از آب درآمد. دیشب بدجور زدند به تیپ و تار هم. آن‌قدر که جلال داشت حساب و کتاب می‌کرد بگذارد سیمین را برود و حتما اگر برود این سیمین است که ضرر می‌کند و همین که در را باز کند دنیایی از فرصت از زن خوب گرفته تا خانه و زندگی بهتر نصیبش می‌شود. بعد که بیشتر فکر کرد دید خانه که به اسم سیمین است، خودشم هم که شپش توی جیبش ملق نمی‌زند. هزار و یک جور امراض جسم و روحی هم که دارد پس فعلا بی‌خیال دعوا، بنشینم سرجایم. سیمین هم زن خوبی است. زن و شوهرها ازین دعواها زیاد باهم دارند. القصه این همه حرف زدم که بگویم قفل روزانه‌نویسی را برای خودتان باز کنید. تاریخ برای آینده‌ها لای همین سطرهای مردمان به ظاهر معمولی خوابیده. به قول جلال بس دیگر خیلی نوشتم. دستم درد گرفت. @koookhak
کوخَک
. یک روز آمد خانه، هنوز از راه نرسیده، گفت: «فرزانه، بار و بندیل رو ببند که می‌خوایم بریم ماه عسل». اسم سفر جنوب را که آورد، جا خوردم. فکرش را نمی‌کردم آنجا را برای ماه‌عسل نشان کرده باشد. از بسیج روداب ثبت‌نام کرد. برادرش، مرتضی، هم اسمش را نوشت و همراهمان آمد. اول رفتیم تهران. بعد برای زیارت در قم توقف کردیم و افتادیم توی جاده جنوب. صبح زود از خوابگاه می‌زدیم بیرون و غروب برمی‌گشتیم. به این‌طور سفرها عادت نداشتم. زود خسته می‌شدم. گاهی وسط روایتگری‌ها خوابم می‌گرفت و با سُقلمه رضا چرتم پاره می‌شد. «فرزانه! فرزانه! بلند شو، اینجا که جای خواب نیست؛ مثلاً برای ما داره گلوش رو پاره می‌کنه بنده‌خدا»؛ اما همیشه حریفم نمی‌شد. یک بار رفتیم فکه. کفش‌هایمان را گرفتیم توی بغل. به سختی توی رمل‌ها قدم برمی‌داشتیم. وسط راه نفسم گرفت. رضا کنارم نشست و به روبه‌رویش خیره شد. یک مشت خاک ریختم روی شلوارش: «کجا سیر می‌کنی آقارضا؟!». پاهایش را توی بغلش جمع کرد و جواب داد: «فرزانه، می‌بینی ما حتی حاضر نیستیم رو خاکی که این رزمنده‌ها توش شهید شدن با کفش بیایم. چه عزتی خدا بهشون داده». خاک‌های چادرم را تکاندم و گفتم: «حیف این‌همه خون ریخته شده اینجا؛ یعنی الان جنگ بشه، کسی می‌ره مثل اون موقع‌ها؟». سرش را چرخاند به طرفم: «معلومه که می‌رن. به ظاهر مردم نگاه نکن. بیشتر نرن، کمتر نمی‌رن». کفش‌هایش را زد زیر بغلش و از جا بلند شد. پ‌ن: تصویر توی عکس، متعلق به پاسدار شهید محمد‌علیزاده، شهید سبزواری جنگ رمضان که فروردین ماه، در حمله آمریکایی‌‌صهیونیستی در هرمزگان به شهادت رسید. اثاث خانه‌اش را چیده بود. همان روزها می‌خواست دست زنش را بگیرد و بروند سر خانه و زندگی‌شان. @koookhak
. دخترم امروز بالاخره بعد از چند ماه تلاش بی‌وقفه، توانست روی پاهایش بایستد و قدم بردارد. از صبح تا همین یک ساعت پیش که خوابش برد، صدبار زمین خورد و بلند شد. انگار با خودش می‌گفت چه معنی دارد آدم وقتی ایستادن یاد گرفت، بنشیند. یادم باشد وقتی بزرگتر شد، بهش بگویم تو روزی راه رفتن را یاد گرفتی که مردها و زن‌هایی زیر این پرچم مقدس، محکم روی پاهایشان ایستادند و حاضر نشدند جلوی ظلم بنشینند و تماشا کنند. @koookhak
. «...فردا دیدم دوباره رفته توی فکر. نشستم کنارش: «زینب، کاپشن رو دادی؟ دلت آروم گرفت؟». دستش را ستون کرد زیر چانه: «نه راستش. دیدی تو اخبار چند هزار تا بچه بی‌آب‌وغذا موندن؟ یه کاپشن کمه. باید یه کار دیگه بکنم». دست‌هایش را گرفتم توی دستم: «تو فقط نُه سالته. چه کاری ازت برمی‌آد؟». گفت: «نه‌ساله باشم. شمع درست‌کردن که یاد دارم. سفارش می‌گیرم». چند هفته‌ای زینب می‌رفت کلاس شمع‌سازی و تازه دستش گرم شده بود. نزدم توی ذوقش. گفتم چند بار درست می‌کند، خودش خسته می‌شود و ول می‌کند...» ماجرای کامل زینب و شمع‌هایش را می‌توانید در کتاب آرایش جنگی بخوانید. https://www.gisoom.com/book/45055817/کتاب-آرایش-جنگی-مقاومت-مردمی-به-روایت-زن-ایرانی/ پ‌ن: عکس مربوط به روزی است که رفتم خانه زینب‌شان. تازه نوشتن روایتش را تمام کرده بودم. وقتی متوجه علاقه زیاد زینب به آقا شدم و نامه‌ای که نوشته بود تا به آقا بگوید که او هم برای جبهه مقاومت کاری کرده، همش دعا می‌کردم کاش یک دیدار قسمتش شود. تا این‌که یکی تحت‌تاثیر خواندن روایت زینب، چفیه متبرک آقا را برایم فرستاد. چفیه‌ای که بالاخره رسید دست دخترک نه‌ساله‌ای که با شمع پشتیبان جبهه مقاومت شد. @koookhak
. شاگرد اول‌ها که بودند و چه کردند؟ آن‌ها هم آدم‌هایی بودند از جنس من و شما. مثل ما محرم به محرم می‌نشستند پای روضه اباعبدالله علیه السلام از همان دوران کودکی. حتما هزار بار هم مثل ما زیر لب گفته بودند ای کاش ما عاشورا کنار شما بودیم حسین جان! ولی چه می‌شود که از میان همه گریه‌کن‌های اباعبدالله علیه السلام عده‌ای می‌شوند شاگرد اول و اشبه‌الناس به راه و رسم حسین علیه‌السلام در روزگار و زمانه خودشان؟ به قول نویسنده مقدمه در کتاب، این شخصیت‌ها کاشکی‌هایشان را در زمین کربلا کاشتند و سبز شد. حالا می‌خواهد چند قرن بعد از قیام حسین بن علی پا به این دنیا گذاشته باشند. رفقایم در انجمن بازی چرخ‌فلک قصه این آدم‌ها را سوا کرده‌اند و همراه بازی‌های مفهومی گذاشته‌اند جلویمان. توی این کتاب از شهدای دفاع مقدس داریم تا مدافعان حرم و شهدای جهان اسلام. بد نیست این شب و روزهای حسینی، بنشینیم پای این کتاب و کاشکی‌های بچه‌های خودمان و بچه‌های دور و اطراف‌مان را بکاریم توی سرزمین کربلا؛ پا به پای کسانی که کاشکی‌هایشان سبز شد. https://ble.ir/rahyarpub/-5172662947348530869/1780741123165 @koookhak
. ما از شر رضاخان و محمدرضا خلاص شدیم، لکن از شر تربیت یافتگان غرب و شرق به این زودی‌ها نجات نخواهیم یافت. اینان برپادارندگان سلطه ابرقدرت‌ها هستند و سر سپردگانی می‌باشند که با هیچ منطقی خلع سلاح نمی‌شوند، و هم اکنون با تمام ورشکستگی‌ها دست از توطئه علیه جمهوری اسلامی و شکستن این سد عظیم الهی برنمی‌دارند. صحیفه امام؛ ج15؛ ص446 | پیام به فرهنگیان؛ 7 دی 1360 @koookhak
کوخَک
. ما از شر رضاخان و محمدرضا خلاص شدیم، لکن از شر تربیت یافتگان غرب و شرق به این زودی‌ها نجات نخواهیم
. بسیار حق فرمودید امام! الان هم باز همین تربیت‌یافته‌های شرقی، غربی چشم‌شان به یک تفاهم‌نامه افتاده و ذوق‌مرگ شده‌اند. تو روزنامه و کانال و دم و دستگاه‌شان عریضه‌ها می‌نویسند در ستایش صلح و تفاهم. یکی نیست بگوید بنده‌خدا ما کجا جنگ‌طلب بودیم. ما دفاع کردیم. بعد هم اگر همان موشک‌ها نبود که تو داشتی کفش‌های ترامپ را واکس می‌زدی. تفاهم‌نامه را هم برده بودند یک جای دیگر امضا کرده، مملکتت را بین خودشان تقسیم می‌کردند. کی تو را آدم حساب می‌کرد که تربیون برداری نظر بدهی. این جماعت که اصلاح بشو نیستند. نیاز به جایگزینی مغز دارند. ولی ما حواسمان باشد بازی دست این‌ها نیفتد. که صلح و وحدت و تفاهم و جنگ و دفاع را با ادبیات وامانده خودشان برای مردم تعبیر و تفسیر کنند. @koookhak
کوخَک
. بخشی از روایت غم‌خوار لبنان از کتاب «...فردا صبح قرار شد یک سر بزنیم به مردم جنوب لبنان و وضعیتشان را از نزدیک ببینیم. به پنج شش تا خانواده سر زدیم. داخل خانه‌ها که می‌رفتی مثل این بود که زمستان توی حیاط نشسته باشی. ما را بردند توی آشپزخانه. به خاطر اجاق، به نسبت قسمت‌های دیگر خانه گرم‌تر بود. موقع خواب وقتی رفتیم توی اتاق، سرما تا مغز استخوانمان را می‌سوزاند. چهارپنج تا پتو کشیدیم روی خودمان. حتی نماز را زیر پتو می‌خواندیم. خانه‌هایشان ساده بود و جز اسباب واجب زندگی چیزی به چشم نمی‌خورد. دلشان می‌خواست یک یادگاری به ما بدهند. هرچه در صندوقچه‌هایشان داشتند باز کردند و دادند به من و خواهرم. فیلم کمک زنان ایران را که نشان دادم سر ذوق آمدند و اشک ریختند. ایران که برگشتیم هرزچندگاهی که مراسمی برای سید و شهید صفی‌الدین می‌گرفتیم عکسش را می‌فرستادم. عکس کارهایی که زنان ایرانی برای کمک به جبهه مقاومت می‌کردند را هم می‌فرستادم. تازه بعد از این سفر معنای آیه قل سیرو فی الارض دستم آمد. خیال می‌کردیم سفر فقط خوردن و گشتن و تفریح کردن است. اما این دو سه روز توی لبنان ورق را در ذهن من برگرداند. دیدم ما تحمل یک سرما و گرسنگی نداریم، آن وقت آن‌ها توی آن هوا آن بی‌برقی و بی‌نانی، سپر بلای ما در برابر ظلم شده‌اند. خواهرم می‌گفت: «خجالت می‌کشم تو خونه بغل بخاری بشینم» من هم تا می‌توانستم شعله را کم می‌کردم. رویَم نمی‌شد زبان به غرزدن باز کنم. توی خیابان‌های لبنان همه‌اش می‌دیدم روی بنرهای شهری نوشته‌اند: «الف ألف شُکر»؛ یعنی خدایا، هزار بار شکرت. می‌رفتی خانه طرف شوهرش شهید شده بود. پسرش مجروح بود. پدرش سرطان داشت، ولی یک دقیقه دستش از دعا و شکر پایین نمی‌آمد. دِین می‌دانستیم به گردن خودمان که همه این صحنه‌ها را برای مردم روایت کنیم. هرجا برنامه‌ای بود با خواهرم می‌رفتیم و بساط گفتگو را پهن می‌کردیم...» عکس: امشب هیات لبیک؛ عزاداری با پرچم‌های حزب‌الله قهرمان @koookhak