#آموزش
فصلها در زبانِ کرهای🤍
계절 فصل 🍉
봄 بهار 🌸
여름 تابستون 🍃
가을 پاییز 🍁
겨울 زمستون ❄️
☆★☆★☆★☆★
مکالمهی مربوط:💗
어떤 계절을 좋아하세요?🍓
چه فصلی رو دوست داری؟
나는 .....(فصلموردنظر)을 가장 좋아해요.🥥
من فصل ........ رو بیشتر دوست دارم.
어떤 계절에 태어났습니까?🥝
توی چه فصلی به دنیا اومدی؟
나는....(فصل)에 태어났습니다.🍋
من در فصل..... بدنیا اومدم.
☆★☆★☆★☆★
جاهای خالی رو باید با فصلهای مورد نظر پر کنید🍒😉
این مکالمات و کلمات رو تمرین کنید و با دوستای کره لاورتون تمرین کنید.
از تمریناتتون واسم عکس بفرستید🥰🫀.
پس چالش امروز شد تمرین این مکالمه با دوستاتون و ارسالش به پیوی من👀😋
کسایی که برای ثبت نام پیام دادید تا فردا مهلت واریزی دارید 💗
دیگه ظرفیت ها به شدت پر شده😭😂💜
#آموزش
☆★☆★☆★☆★
معرفی کردن : 인사하다 🧏🏻♀🌷
인사해 : خودتو معرفی کن 🫴🏻
인사하세요 : لطفا خودتون رو معرفی کنید 🖐🏻
☆★☆★☆★☆★
خب همونطور که میدونید شروع مکالمه طبیعتا باید با سلام کردن شروع بشه.(😐😂؟!)
و چون در مرحلهی معرفی سعی میکنم مودبانه تر صحبت کنیم بهتره از سلامی با حالت رسمی کار رو شروع کنیم؛ پس از 안녕하세요 استفاده میکنیم.🇰🇷🌸
جوری که نه خیلی صمیمانه باشه نه خیلی محترمانه 😉💙
☆★☆★☆★☆★
حالت های گفتن اسم : 💕🌸🌈
1 ㅡ اسم + 예요 / 이에요
2 ㅡ 저는 اسم 입니다
3 ㅡ 제 이름은 اسم 입니다
4 ㅡ 저는 اسم 인데요
☆★☆★☆★☆★
برای گفتن خوشبختم : 💛✨🍃
1 - 반가워요 آمیانه
2 - 만나서 반가워요
3 - 만나서 반가웠어요
4 - 만나서 반갑습니다 محترمانه تر
☆★☆★☆★☆★
برای بیان سن : 🐢🍉🧃
1 ㅡ سن + 살이에요
2 ㅡ 저는 سن 살입니다
☆★☆★☆★☆★
چطور بگیم اهل ایران هستیم و از ایران اومدیم : 🪁🍬🌊
از ایران اومدم : 🎣
1 - 이란에서 왔어요
2 - 이란에서 왔습니다
شخص ایرانی هستم : ⛲️
3 - 이란 사람이야
4 - 이란 사람이에요
5 - 이란 사람 입니다
6 - 이란 사람 인데요
☆★☆★☆★☆★
برای بیان شغل : 🧁🤍🐚
1 ㅡ شغل + 이에요/예요
2 ㅡ شغل + 입니다
3 ㅡ شغل + 인데요
☆★☆★☆★☆★
👩🏻💻 : خب دختر خوشگلا اینم بود از درس این جلسه ؛ امیدوارم که خوب یادش گرفته باشید ~
برای تمرین خودتون رو معرفی کنید و برام ارسال کنید 💘
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#آموزش #کیدراما
•☆•🇰🇷•☆•
그거 인터넷어 울린데. ☂⛓
☆•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
اونو توی اینترنت آپلودش میکنه.🔗👾
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•☆
بریم یکم تحلیلش کنیم:👀🔍
★
☆ 그거 اون ☆ ☂⛓
★
☆ 인터넷 اینترنت ☆ 🔗👾
★
☆ 울린데 گذاشتن☆ ☂⛓
★
وقتی گذاشتن با اینترنت میاد معنی آپلود کردن میگیره ⚔🎆
☆•°•°•°•°•°•°•°•☆
https://eitaa.com/koreanhangeoki 💜🎤
#آموزش
☆★☆★☆★☆★
عبارت های پرسشی در کره ای پارت ۱ 💘
왜 چرا
مثال: 🐳
왜 이렇게 울어? چرا اینجوری گریه میکنی
어디 کجا
مثال: 🐳
어디에 가요? کجا میری
뭐 چی
مثال: 🐳
뭐 먹을까요? غذا چی بخوریم
뭘 먹었어요? چه چیزی رو خوردی
어느 کدام
مثال: 🐳
어느 나라 사람 입니까? اهل چه کشوری هستی
언제 چه وقت
مثال: 🐳
언제 시간이 있어요? چه موقع زمان داری
☆★☆★☆★☆★
آکادمیبلوبری| کـرهای🇰🇷
#رمان #가짜_계약_진짜_감정 💕가짜 계약, 진짜 감정💕 (قرارداد ساختگی، احساسات واقعی) ☀️장르(ژانر) 로맨스 · 코미디 · 학
امروز بعد از مدت ها با یه پارت نسبتا طولانی برگشتم 🤍
#رمان
##가짜_계약_진짜_감정
Part3💕🍃
✨(شایعه هایی که همهجا پیچید)✨
صبح روز بعد، یاسمین هنوز امیدوار بود شاید ماجرای دیروز فقط در حد چند نگاه و شوخی باقی مانده باشد.
اما درست لحظهای که وارد حیاط مدرسه شد، فهمید اوضاع خیلی بدتر از چیزیست که فکر میکرد.
همه نگاهش میکردند.
نه فقط نگاه معمولی…
بلکه همان نگاههایی که انگار همه یک راز مشترک را میدانند.
دو دختر سالپایینی که از کنارش رد شدند، پچپچکنان خندیدند.
دانشآموزها:
진짜래? 이지훈이랑 야스민 사귄대!
(راسته؟ میگن یاسمین و لی جیهون باهمن!)
دانشآموز دیگر:
어제 카페에서도 같이 있었다며!
(میگن دیروز توی کافه هم باهم بودن!)
یاسمین همانجا خشک شد.
یاسمین (فکر خودمانی):
‘…뭐?’
(…چی؟)
با عجله گوشیاش را بیرون آورد.
و همان لحظه قلبش فرو ریخت.
پست جدید جیهون.
سه عکس.
یکی وقتی یاسمین پشت پنجره کافه نشسته بود و حواسش نبود.
یکی وقتی داشت با اخم چای میخورد.
و آخری…
وقتی باد موهایش را به هم ریخته بود و داشت صورتش را میپوشاند.
و زیر عکسها نوشته شده بود:
오늘도 여자친구가 귀엽네.
(امروز هم دوستدخترم بانمکه.)
و پایینش یک قلب مشکی گذاشته بود.
یاسمین نزدیک بود از شدت عصبانیت منفجر شود.
یاسمین:
미쳤어요?!?!
(دیوانه شدییی؟!؟!)
در همان لحظه صدایی آرام پشت سرش آمد.
جیهون:
반응 좋네.
(بازخوردش خوبه.)
یاسمین با عصبانیت برگشت.
جیهون خیلی خونسرد ایستاده بود، دستهایش داخل جیب پالتوی مشکیاش، انگار نه انگار زندگی یک نفر را نابود کرده.
یاسمین:
당장 지워요!!!
(همین الان پاکش کن!!!)
جیهون (آرام):
왜? 커플이면 올릴 수도 있지.
(چرا؟ اگه زوجیم، میشه پست گذاشت.)
یاسمین:
누가 커플인데요?!
(کِی گفته ما زوجیم؟!)
جیهون (با لبخند کج):
학교 애들은 이미 믿는데?
(ولی بچههای مدرسه که باور کردن.)
یاسمین خواست چیزی بگوید که ناگهان صدایی آشنا شنید.
مینسئو:
…야스민?
(...یاسمین؟)
قلبش ایستاد.
هونگ مینسئو چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
با همان موهای مرتب همیشگی، هودی خاکستری و نگاهی که ترکیبی از تعجب و ناباوری بود.
چشمهایش از روی جیهون به یاسمین رفت.
مینسئو:
이거… 진짜야?
(این… واقعیه؟)
یاسمین برای چند ثانیه نتوانست حرف بزند.
گلویش خشک شده بود.
و همان لحظه، ناخودآگاه خاطرهای قدیمی داخل ذهنش زنده شد.
🍂 فلشبک — یک سال قبل
باران آرامی میبارید.
یاسمین آن روز تقریباً یک ساعت جلوی فروشگاه کوچک لوازم تحریر ایستاده بود تا بالاخره جرأت کند وارد شود.
در دستش یک جعبه کوچک بود.
داخلش یک جاکلیدی دستساز با اسم مینسئو.
آن شب تا صبح برایش درستش کرده بود.
وقتی مینسئو را جلوی زمین بسکتبال دید، قلبش آنقدر تند میزد که فکر میکرد بیهوش میشود.
یاسمین (با صدای لرزان):
민서 오빠… 이거 줄 게 있어요.
(مینسئو… یه چیزی برات دارم.)
مینسئو اول متعجب نگاهش کرد.
اما چند نفر از دوستانش همان موقع از راه رسیدند.
یکی از پسرها با خنده گفت:
دوست مینسئو:
뭐야~ 고백이야?
(چیههه؟ اعتراف عشقه؟)
صورت یاسمین فوراً سرخ شد.
اما قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، مینسئو خندید.
بلندتر از چیزی که باید.
مینسئو:
에이, 설마.
(اِی بابا، امکان نداره.)
دوستانش خندیدند.
یکی دیگر گفت:
دوستش:
야~ 인기 많네 홍민서~
(اوههو، چقدر طرفدار داری هونگ مینسئو~)
یاسمین همان لحظه حس کرد قلبش آرام آرام ترک خورد.
مینسئو بعد از رفتن دوستانش، وقتی صورت یاسمین را دید، خندهاش آرام محو شد.
مینسئو:
…야스민, 미안.
(...یاسمین، ببخش.)
اما یاسمین فقط لبخند زورکی زد.
یاسمین:
괜찮아요.
(اشکالی نداره.)
ولی اشکال داشت.
خیلی هم داشت.
چند روز بعد، مینسئو آرام سر میزش آمد و یک نوشیدنی توتفرنگی و یک پاکت کوچک روی میزش گذاشت.
داخل پاکت، یک نامه کوتاه بود.
야스민에게
미안해.
그날 친구들 앞에서 멋있어 보이려고 했어.
근데 너 상처받았을 거 알아.
넌 좋은 애야.
그래서 더 조심하고 싶어.
우리 그냥 지금처럼 편한 친구로 지내자.
— 민서
(برای یاسمین
ببخش.
اون روز جلوی دوستام خواستم باحال به نظر برسم.
ولی میدونم ناراحتت کردم.
تو دختر خوبی هستی.
برای همین میخوام بیشتر مراقب باشم.
بیاین مثل الان فقط دوستای راحتی برای هم بمونیم.
— مینسئو)
یاسمین بعد از آن روز دوباره با او دوست شد.
مثل قبل خندید.
مثل قبل کنارش راه رفت.
اما قلبش…
دیگر مثل قبل نبود.
غرورش شکسته بود.
و شاید برای همین، با اینکه هنوز ته دلش دوستش داشت…
دیگر نمیخواست وارد رابطهای با او شود.
🍁 زمان حال — حیاط مدرسه
صدای مینسئو دوباره او را به زمان حال برگرداند.
مینسئو:
야스민, 진짜 사귀는 거야?
(یاسمین، واقعاً باهمین؟)
یاسمین سریع نگاهش را دزدید.
و قبل از اینکه جواب بدهد، جیهون خیلی آرام کنار او ایستاد.
آنقدر نزدیک که شانههایشان به هم خورد.
#رمان
#가짜_계약_진짜_감정
ادامه ی پارت 3✨
جیهون:
응. 왜?
(آره. چطور؟)
یاسمین با ناباوری به او خیره شد.
یاسمین (آهسته و عصبی):
뭐 하는 거예요?!
(داری چیکار میکنی؟!)
اما جیهون حتی نگاهش هم نکرد.
فقط مستقیم به مینسئو خیره شده بود.
مینسئو چند ثانیه ساکت ماند.
بعد لبخند کوچکی زد، اما آن لبخند به چشمهایش نرسید.
مینسئو:
…몰랐네.
(...نمیدونستم.)
و بعد آرام از کنارشان رد شد.
یاسمین ناخودآگاه برگشت و رفتنش را نگاه کرد.
قلبش عجیب سنگین شده بود.
اما درست همان لحظه، جیهون آرام خم شد و کنار گوشش گفت:
جیهون:
이제 와서 흔들리는 거 아니지?
(الان دیگه نمیخوای مردد بشی، نه؟)
یاسمین فوراً برگشت و با عصبانیت هلش داد.
یاسمین:
누가 흔들렸대요?!
(کی گفته مردد شدم؟!)
جیهون خندید.
همان خندهی عصبیکنندهی همیشگی.
و یاسمین برای اولین بار حس کرد…
شاید فراموش کردن هونگ مینسئو، آنقدرها هم غیرممکن نباشد.