Final Part:
شش ماه بعد...
امشب، شب دبیوی رسمی Twilight و Shines Boy بود.
پشت صحنه، هر دو گروه با استرس منتظر اعلام اسمشون بودن.
یونا دستاش یخ کرده بود.
«من دارم از استرس میمیرم...»
جیهون آروم دستش رو گرفت.
«به من نگاه کن.»
یونا نگاهش کرد.
«ما تا اینجا رسیدیم... از این به بعد هم کنار همیم.»
یونا لبخند زد. «قول؟»
«قول.»
اون طرف...
الا نفس عمیقی کشید.
تهسونگ کنار گوشش گفت: «همون دختری باش که از روز اول بودی.»
الا خندید.
«همون پسری باش که پای منو با یه پارچه بست.»
هر دو خندیدن.
همون موقع صدای مدیر توی سالن پیچید.
"Twilight... آماده ورود!"
دخترا به سمت استیج رفتن.
نورها روشن شد.
صدای تشویق کل سالن رو پر کرد.
چند دقیقه بعد...
"Shines Boy... آماده ورود!"
تهسونگ و جیهون هم وارد استیج شدن.
اون لحظه، نگاه الا و تهسونگ از دو سمت سالن به هم افتاد.
بعد نگاه یونا و جیهون.
هر چهار نفر فقط لبخند زدن.
چون یادشون اومد...
همهچی از یه روز ساده توی ماه اول کارآموزی شروع شده بود.
از یه پای پیچخورده...
از چند نگاه دزدکی...
از خندههای توی خونه...
و حالا...
روی بزرگترین استیج زندگیشون ایستاده بودن.
وقتی برنامه تموم شد، هر چهار نفر پشت صحنه همدیگه رو بغل کردن.
الا با خنده گفت: «بالاخره... آیدل شدیم.»
تهسونگ آروم جواب داد: «و مهمتر از اون... کنار هم موندیم.»
یونا با شیطنت گفت: «خب حالا بریم جشن!»
جیهون خندید. «امشب دیگه هیچ تمرینی نداریم.»
چهار نفری، در حالی که صدای تشویق هوادارا هنوز از سالن میاومد، کنار هم از راهرو رد شدن.
پایان. 🤍
♱ Memories are thë dadliest virus ♱
🕸️ ا𐇽نوꨲاع رꨲماꨲن مຼꨶافیاꨲیی ، دꨭراꨭم ، عاꨭشقاꨭنه و تꨭاریک 🕸️
#C 𝖲𝗍𖫲𝖼𝗄𝖾𝗋 𝖵𝗂𝖻𝖾𝗌 🕸️
࣪ ָᅠ݃ 𝖨'𝗆 𝗃𝗎𝗌𝗍 𝗐𝖺𝗍𝖼𝗁𝗂𝗇𝗀... ࣪𑪎
𝖮𝗋 𝗆𝖺𝗒𝖻𝖾 𝖨'𝗆 𝗂𝗇 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗁𝖾𝖺𝖽 🕯️
🕸️ 𝖫𝗈𝗈𝗄𝗂𝗇𝗀 𝖿𝗈𝗋 𝖺 𝗇𝗈𝗏𝖾𝗅 𝖼𝗁𝖺𝗇𝗇𝖾𝗅?
𝖣𝗈𝗇'𝗍 𝗌𝖾𝖺𝗋𝖼𝗁 𝗍𝗁𝖾 𝗐𝗁𝗈𝗅𝖾 𝗂𝗇𝗍𝖾𝗋𝗇𝖾𝗍, 𝗌𝗐𝖾𝖾𝗍𝗂𝖾 ♡
Part 1
آن شب یک پارتی بزرگ و شلوغ در یکی از ویلاهای خارج شهر برگزار شده بود. نورهای رنگی روی دیوارها میرقصیدند و موسیقی آنقدر بلند بود که کسی صدای دیگری را به سختی میشنید.
یونا و اهرین با وجود اینکه حال و حوصله مهمانی نداشتند، آمده بودند. از صبح با جونگکوک و تهیونگ دعوایشان شده بود و هنوز هیچکدام حاضر نشده بودند کوتاه بیایند. برای همین هم بدون خبر دادن به آن دو، راهی پارتی شده بودند.
هر طرف را که نگاه میکردی، دخترها و پسرها کنار هم بودند و میخندیدند. اما یونا و اهرین تنها گوشهای نشسته بودند.
چند ساعت بعد، خستگی و بیحالی کاملاً روی هر دویشان اثر گذاشته بود.
یونا روی مبل بزرگی در گوشه سالن افتاده بود و انگار خوابش برده بود. کسی توجهی به او نمیکرد.
اهرین هم روی صندلی نزدیک مبل نشسته بود. سرش گیج میرفت و هر از گاهی حرفهایی میزد که خودش هم متوجهشان نبود.
در همین لحظه پسری ناشناس به او نزدیک شد و سعی کرد بیش از حد به حریم شخصیاش وارد شود. اهرین آنقدر بیحال بود که حتی نتوانست درست واکنشی نشان دهد.
همان موقع درِ ویلا باز شد.
تهیونگ و جونگکوک وارد شدند.
از وقتی فهمیده بودند یونا و اهرین به پارتی آمدهاند، تمام شب را دنبالشان گشته بودند. هر دو هنوز از دعوای صبح ناراحت بودند، اما نگرانیشان خیلی بیشتر از غرورشان بود.
چشم جونگکوک که به یونا افتاد، اخم روی صورتش نشست. مستقیم به سمت او رفت و کنار مبل زانو زد.
«یونا...»
اما یونا فقط چشمهایش را نیمهباز کرد.
جونگکوک آهی کشید و زیر لب گفت:
«با من قهری، باشه... ولی حداقل مراقب خودت باش.»
بعد آرام کمکش کرد از جایش بلند شود و او را به سمت ماشین برد.
همزمان تهیونگ هم اهرین را پیدا کرده بود. وقتی دید حالش خوب نیست، بدون گفتن حرف اضافهای او را از آن شلوغی دور کرد.
چند دقیقه بعد، هر چهار نفر داخل ماشین بودند.
تهیونگ پشت فرمان نشسته بود. اهرین روی صندلی عقب، درست پشت سر او، تکیه داده بود.
جونگکوک روی صندلی جلو کنار تهیونگ نشسته بود و یونا پشت سرش قرار داشت.
چند دقیقه سکوت برقرار بود.
سکوتی سنگین که از قهر و دلخوری صبح باقی مانده بود.
اما وقتی ماشین پشت چراغ قرمز ایستاد، جونگکوک آرام سرش را برگرداند و نگاهی به یونا انداخت.
یونا خوابش برده بود و سرش به شیشه تکیه داشت.
لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست.
«این دختر یه روز منو دیوونه میکنه...»
تهیونگ که حرفش را شنید، نگاهی به آینه انداخت. اهرین هم خوابش برده بود.
او هم بیاختیار لبخند زد.
شاید هنوز قهر بودند...
اما آن شب، هر دو فهمیدند که نگرانی و دوست داشتن، از هر دعوایی قویتر است.
²⁵کا ممبر فیک و فعال میفروشم 𓏲.💗🎂𖥻 ִ ۫
قیمت: 2k سکه کافه ایتا
پرایوتم: @Orkide_k