#داستان_ویرایش_شده
#داستان_نویسی_معکوس
امید
در نظرش دنیا جای کوچکی بود!
در دنیای کوچکش دست و پا می زد و تقلا می کرد برای زیستن!
نفس می کشید، اما در میان تاریکی دنیایش گویا مرده ای بود که نفس می کشد!
اطرافش پر بود از قطره های آبی که زندگیش را مدیون آنها بود، اما دیگر نفس کشیدن را برایش سخت کرده بودند.
در ذهنش مرتب تکرار میکرد که اگر زندگی این است، من آن را نمیخواهم...
زندگی با هدف تامین نیازهایش، برایش خوشایند نبود.
او دنبال راز درونش می گشت، اما از نظرش این دنیای کوچک، دست و پایش را بسته بود.
همیشه وقتی این افکار به سراغش میآمد، جای خون، نا امیدی در تمام رگهایش جریان پیدا میکرد و تصمیم میگرفت که بند زندگیاش را پاره کند و از این دنیای کوچک رهایی یابد!
اما درست در تمام این لحظات تکراری، صدایی در دنیایش طنین میافکند: «عزیزکم! تو به زندگی من معنایی دوباره دادی! من منتظرت هستم»
با اینکه او نمیتوانست بفهمد که چطور کسی که خودش معنای زندگی را نمیداند، میتواند به زندگی دیگران معنا ببخشد، اما این صدا را دوست داشت.
او نمیدانست که چگونه برای صاحب صدایی که نمیدانست کیست و او را ندیده، این همه با ارزش است، اما این صدای پر از مهر، قلبش را گرم میکرد.
و این مهر تنها روزنهی امیدش بود و این امید او را به ادامه تشویق میکرد.
او همیشه بعد از شنیدن این صدا با خودش فکر میکرد که شاید زندگی تاریک و کوچک و تنگ نیست.
این فکر باعث میشد که ناخواسته منتظر اتفاقی باشد تا زندگی را برایش به گونهی دیگر رقم بزند.
و سرانجام یک روز در دنیای تاریکش، نقطهای روشن دید که رفته رفته بزرگ و بزرگتر میشد و آنقدر بزرگ شد که مجبورش کرد تا چشمانش را ببندد.
با اینکه جدا شدن از دنیایش درد داشت و با صدای بلند گریه کرد، اما نور و روشنی دنیای جدید را دوست داشت.
وقتی صاحب صدای همیشگی را دید، لبخندی زد و نفس عمیقی کشید و در ذهن کوچکش این گونه گذشت: «حالا همه چیز از نو شروع میشود...»
نویسنده:فاطمه زندی
تقدیم به تمام مادران
کتاب سفید 📚
#داستان_ویرایش_شده #داستان_نویسی_معکوس امید در نظرش دنیا جای کوچکی بود! در دنیای کوچکش دست و پا م
#یادداشت_ویراستار
ا عرض سلام و احترام به شما نویسندهی جوان
خدا قوت بزرگوار، موضوع جالب و خاصی را انتخاب کردین، تبریک به شما 🌹
💫نکات رعایت شده در ویرایش داستان شما
۱. تغییر زبان داستان از اول شخص به راوی برای پرداختن بهتر به موضوع و قابل باورتر شدن داستان
۲. حذف توضیحات اضافه
۳. اضافه کردن قسمتهایی برای فهم بهتر داستان
اگه میخواهید نویسندههای کودک موفقی بشید باید دو تا نکته رو در نوشتن داستان رعایت کنید.دعوت می کنم از شما که پست بعد رو با دقت بخونید و نظرتون رو هم در موردش بگید.
دو نکته که قبل از شروع نوشتن برای کودکان باید بدانید
نوشتن برای کودکان هم جذاب است، هم چالشبرانگیز. شاید فکر کنید چون بچهها را دوست دارید، همین کافیست که نویسندهی کتاب کودک شوید. اما حقیقتا اینطور نیست.
اول از همه، این کار آنقدرها هم ساده نیست. ما معمولاً کودکان را دستکم میگیریم، در حالی که بچهها بسیار باهوشتر از تصور ما هستند.
شاید اکثر نویسندههای تازه کار تصور کنند که داستان باید درسی برای مخاطب خردسال داشته باشد. اما یقین بدانید اگر بچهها حس کنند کسی دارد بالای سرشان میایستد و نصیحتشان میکند، دلزده میشوند.
پس درسآموزی خوب است، اما باید بهدرستی انجام شود. اگر پیام داستان را مستقیم و شعاری ارائه کنید، کودک نهتنها تأثیر نمیگیرد، بلکه کتاب را کنار میگذارد و دیگر سراغش نمیرود.
نکتهی بعد اینکه بچههای امروز با بچههای دوران کودکی ما فرق دارند. علایق، رفتار و طرز فکرشان با ما یکی نیست و این مسئله را باید پذیرفت. چیزی که در کودکی ما جذاب بود، ممکن است امروز برای آنها هیچ کششی نداشته باشد. پس مهم است که داستانهایتان را بر اساس دنیای امروز بچهها تنظیم کنید.
صبر کنید، نا امید نشوید، بخش لذت بخش ماجرا اینجاست: اینکه میتوانید لبخندی روی لب یک کودک بنشانید و در دلش پیامی ماندگار بکارید، پیامی که شاید تا آخر عمر همراهش باشد.
┅❀💠🇮🇷💠❀┅┅┄
📒 @ktbsefid
چگونه یک داستان ترسناک بنویسیم؟
میتوان در یک داستان ترسناک، از موجودات وحشتناک، سایههای شوم و توصیفات خونآلود استفاده کرد، اما چنین عناصری تنها ترسی سطحی ایجاد میکنند—ترسی که با پایان داستان از بین میرود.
اچ. پی. لاوکرفت، نویسندهی برجستهی ژانر وحشت، میگوید:
"قدیمیترین و قویترین نوع ترس، ترس از ناشناختههاست."
یک نویسندهی موفق در این ژانر، از همین ویژگی بهره میبرد و خواننده را در فضایی از ابهام، تعلیق و انتظار قرار میدهد.
صداهای عجیب از زیرزمین از کجا میآیند؟
چرا کشوی قدیمی قفل شده و کسی حاضر نیست آن را باز کند؟
علت رفتار عجیب یکی از اعضای خانواده چیست؟
اما تعلیق محدود به داستانهای ترسناک نیست. در هر داستانی، همین حسِ بیاطلاعی از آینده و میل به دانستن، خواننده را تا پایان همراه خود نگه میدارد.
چگونه میتوان این تعلیق را در داستان ایجاد کرد؟
کلید موفقیت این است که در ذهن مخاطب سؤال ایجاد کنید و پاسخ را به تعویق بیندازید.
خواننده باید همواره در ذهن خود بپرسد: «بعد از این چه اتفاقی خواهد افتاد؟»
در ادامه، چند تکنیک کاربردی را بررسی میکنیم:
۱. زاویهی دید را محدود کنید
ابهام و ندانستن، جوهرهی تعلیق است.
به جای استفاده از دانای کل که همه چیز را میداند، داستان را از دید شخصیتها روایت کنید.
آنها، درست به اندازهی خواننده از اتفاقات پیش رو آگاه هستند و این محدودیت اطلاعات، باعث افزایش حس تعلیق میشود.
به عنوان نمونه، رمان دراکولا به شکل نامه و خاطرات نوشته شده است—زیرا نویسنده با محدود کردن زاویهی دید، ترس را در دل خواننده زنده نگه میدارد.
۲. فضا و محیط را جدی بگیرید
در داستانهای ترسناک، فضا تنها یک پسزمینه نیست، بلکه یکی از عناصر اصلی داستان است.
یک خانهی قدیمی که پلههایش زیر پا جیرجیر میکنند،
یک کوچهی تاریک که در انتهای آن سایهای مبهم دیده میشود،
یک بیمارستان متروکه که هنوز بوی مواد ضدعفونیکننده در آن پیچیده است.
اما همیشه نیازی به یک عمارت مخوف یا یک گورستان مهآلود نیست. حتی یک خانهی عادی هم میتواند حس ترس ایجاد کند. همانطور که در رمان ربکا، نویسنده با توصیف رنگ غیرعادی گلهای خانه (رنگ قرمز خونی)، فضایی رمزآلود خلق کرده است.
۳. از سبک و فرم برای ایجاد تعلیق استفاده کنید
تعلیق تنها به محتوای داستان وابسته نیست، بلکه نحوهی روایت نیز در تقویت آن تأثیر زیادی دارد.
ادگار آلن پو در قلب رازگو با استفاده از جملات کوتاه، مقطع و پراکنده، حس اضطراب و بیقراری شخصیت را به خواننده منتقل میکند.
شما نیز میتوانید با استفاده از جملات کوتاه و مکثهای ناگهانی، ریتم داستان را تغییر داده و حس ترس را القا کنید.
۴. از کنایهی نمایشی بهره ببرید
گاهی اوقات، مخاطب باید بیشتر از شخصیتها بداند.
به عنوان مثال، اگر کودکی در حیاط خانه مشغول بازی است، اما خواننده میداند که در سایهها خطری در کمین است، این دانشِ یکطرفه باعث ایجاد تعلیق قوی میشود.
در این شرایط، پرسش اصلی این نیست که «چه اتفاقی خواهد افتاد؟» بلکه «چه زمانی اتفاق خواهد افتاد؟» و همین تفاوت، خواننده را تا پایان درگیر داستان نگه میدارد.
┅❀💠🇮🇷💠❀┅┅┄
📒 @ktbsefid
#نکتههای_نویسندگی
اگر میخواهید شعری بخوانید، تا آنجا که میتوانید بلند بخوانید. وقتی بعضی از آثار را شمرده میخوانید هشیاری شما تحریک میشود. وقتی متنی را با صدای بلند میخوانید گذر فکر، توسط لحن نویسنده مورد توجه قرار میگیرد و روی جزییات آن میاندیشید. سعی کنید صدای صفحات را با صداقت و شمرده بشنوید تا توان مؤثر برای نوشتن را به دست آورید.
دیوید ب پیری
┅❀💠🇮🇷💠❀┅┅┄
📒 @ktbsefid
ســـالــــــــی کــــه نکوســــتــــــــــــــــ
با علـــــــــی میشــــــود آغــــــــــاز ...🌱
┅❀💠🇮🇷💠❀┅┅┄
📒 @ktbsefid
#یک_جرعه_کتاب
دلها
و کمیل میگوید امام (ع) دست مرا گرفت و با خود به صحرا برد و مرا گفت:
يَا كُمَيْلُ إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا .» کمیل «دل» ها به ظرف ها می مانند و آن دل که ظرفیتی بیش دارد بهترین است.
و ظرفیت دل به آن است که «ثروت ها دست مایه غرور وی نباشد
و رنج ها و رنجوری» ها و «مصیبت ها شکیبایی وی را از وی نستاند
ظرفیت دل هرچه بیش باشد بهتر است.
ظرفیت آدمی میان خوف» است و «رجا».
فاصله این دو هرچه کمتر باشد لغزش و اضطراب بیشتر خواهد بود.
این دو باید به تساوی و تعادل باشند.
زیادت هر کدام زیان بار است.
خوف» اگر بیش باشد حاصلش فقط یأس است
و «رجا» اگر افزون باشد مفسدت غرور در پی دارد.
با علی در صحرا | محی الدین حائری شیرازی
┅❀💠🇮🇷💠❀┅┅┄
📒 @ktbsefid
🔹چه کنیم که خواننده به شخصیت داستان اهمیت بدهد و برایش دل بسوزاند؟
قسمت 1
تا حالا شده برای جلب نظر کسی تلاش کنید؟ یک جور دستوپا زدن که طرف را با خودتان همراه کنید، کاری کنید که شما را بفهمد، از شما خوشش بیاید؟ خب، قهرمان قصهتان هم چیزی کمتر از این ندارد. اگر نتوانید کاری کنید که خواننده برایش دل بسوزاند، کتاب را خیلی زود میبندد. هیچکس وقت ندارد سرنوشت کسی را دنبال کند که هیچ حسی به او ندارد. پس اول از همه، باید قهرمانی بسازید که بشود با او کنار آمد.
قهرمانی که بشود تحملش کرد
وقتی داستانی مینویسید، در واقع دارید از خواننده دعوت میکنید که قهرمان قصه را راه بدهد توی زندگیاش. کنارش بنشیند، با او راه برود، در غم و شادیاش شریک شود.
حالا چطور کاری کنیم که خواننده پای قصه بماند؟ چطور قهرمانی بسازیم که خواننده او را از وسط راه ول نکند؟
دو چیز حیاتی است:
1. خواننده را از همان خط اول ببرید داخل دنیای قصه. باید حس کند که دارد آنجا راه میرود، نفس میکشد، همان باد توی صورتش میخورد.
2. کاری کنید که برای سرنوشت قهرمانتان دلواپس شود. باید بخواهد ببیند ته ماجرا چه میشود.
حالا یک راه ساده این است که قهرمان را دوستداشتنی بسازید، اما همیشه هم این جواب نمیدهد. گاهی شخصیت شما دوستداشتنی نیست، اما باید کاری کنید که نشود از او چشم برداشت. مثل مایکل کورلئونه در «پدرخوانده». این فرد آدم خوبی نیست اما نشنیدم کسی بگوید قصهاش کسلکننده است.
یادتان باشد، شخصیت داستانی مثل پیاز است، لایهلایه. اگر این لایهها را درست بچینید، خواننده بالاخره جایی یک نقطهی مشترک پیدا میکند. یکجور حس آشنا، چیزی که او را نگه دارد.
آدمها به شخصیتهای پر از نقص دل میبندند. آن پیرمرد بداخلاقی که ته دلش از همه مهربانتر است، آن آدم از خودراضیای که کمکم میفهمد چقدر نادان بوده. اینها شخصیتهایی هستند که آدم دلش میخواهد ببیند ته ماجرایشان چه میشود.
در ادامه، چند راهکار را بررسی میکنیم که کمک میکند خواننده تا آخر قصه طرفدار قهرمان شما بماند.
۱. زخمی که پنهان مانده
وقتی شخصیت شما باری از گذشته روی دوشش داشته باشد، وقتی زخمی را پنهان کند که هر از گاهی سر باز میکند، خواننده ناخواسته دلش برایش میسوزد. هیچکس بینقص نیست، و درست همین نقصها هستند که ما را به هم نزدیک میکنند.
یکی دیگر از راههای نشان دادن این زخم، حسرت است. آدمی که اشتباهی کرده و حالا تاوانش را میدهد، کسی که در گذشته قدمی برداشته که هنوز سنگینیاش را حس میکند. همهی ما چنین لحظاتی را از سر گذراندهایم، پس بهراحتی با او احساس همدلی میکنیم.
مثلاً در «ربهکا» اثر دافنه دوموریه، همسر دوم ماکسیم دو وینتر نهتنها درگیر ترسها و ضعفهای خودش است، بلکه سایهی همسر اول، ربهکا، را هم همیشه بالای سرش حس میکند:
"آن لحظه فهمیدم که سکوت من را به حساب خستگی گذاشته است، و اصلاً به فکرش نرسیده که من از رسیدن به «ماندِرلی» همانقدر وحشت دارم که در خیال، آرزویش را میکشیدم. حالا که لحظهی دیدار فرارسیده بود، کاش میشد به تعویق بیفتد. دلم میخواست در یک مهمانخانهی بین راهی بمانم، کنار آتشی بیطرف. دوست داشتم فقط یک مسافر باشم، عروسی که عاشق شوهرش است، نه زنی که برای اولین بار به ماندِرلی میرود، همسر ماکسیم دو وینتر."
همین چند جمله کافی است تا دل خواننده برای این دختر جوان و سرگشته بلرزد. او که روزی یک همدم دستمزدی و یتیم بوده، حالا باید در نقش بانوی عمارت ماندِرلی ظاهر شود؛ نقشی که نه برایش آماده است، نه میل دارد که در آن فرو رود.
با پیش رفتن قصه، دلیل وحشت او بیشتر آشکار میشود، و درست به همان اندازه که ترسهای او منطقیتر به نظر میرسند، همدلی ما با او نیز عمیقتر میشود.
همهی ما زخمهایی داریم، چه التیامیافته و چه هنوز تازه. وقتی در داستانی ببینیم که کسی هم دارد با چنین زخمهایی دستوپنجه نرم میکند، انگار که بخشی از خودمان را روی کاغذ پیدا کردهایم. همین است که باعث میشود به او دل ببندیم.
ادامه دارد...
┅❀💠🇮🇷💠❀┅┅┄
📒 @ktbsefid
«تا به پایان یک داستان برسم، بخشهای ابتدایی آن را دستکم صد و پنجاه بار خوانده، تغییر داده و اصلاح کردهام. به نوشتن سریع و بیدردسر بدبینم. نوشتن خوب چیزی جز بازنویسی نیست—و در این هیچ شکی ندارم.»
رولد دال
┅❀💠🇮🇷💠❀┅┅┄
📒 @ktbsefid
کتاب سفید 📚
همه چیز درباره قهرمان داستان (پروتاگونیست) قسمت 2 قهرمان در برابر ضدقهرمان پیش از آنکه به انواع مخ
همه چیز درباره قهرمان داستان (پروتاگونیست)
قسمت 3
قهرمان سنتی (hero)
قهرمان سنتی، مجهز به یک قطبنمای اخلاقی قوی، همیشه در تلاش است تا کار درست را انجام دهد—حتی زمانی که سخت و غیرممکن به نظر میرسد. چنین قهرمانهایی اغلب در موقعیتهای دشواری گرفتار میشوند که مجبورشان میکند پایبندیشان به اصولشان را محک بزنند؛ چالش اصلی آنها این است که با وجود همهی موانع، همچنان درستکار باقی بمانند. به همین دلیل، این شخصیتها به گونهای طراحی شدهاند که خوانندگان بتوانند آنها را تحسین کنند و الگوی خود قرار دهند.
البته، این قهرمانها همیشه بینقص و معصوم نیستند. حتی بزرگترین قهرمانها هم ضعفهایی دارند که گاهی باعث اشتباهاتشان میشود. اما این کاملاً طبیعی است—نقصهای ماست که ما را انسانی میکند. همین نقاط ضعف به قهرمانهای بزرگ و دستنیافتنی، وجههای قابل لمس و باورپذیر میدهد. تا زمانی که نیت آنها خیر باشد، همچنان در قالب یک قهرمان باقی میمانند.
نمونه: آتیکوس فینچ در کشتن مرغ مقلد
آتیکوس فینچ، یک وکیل خونسرد و عدالتطلب، نمونهی تمامعیار یک قهرمان سنتی است. او که در یک شهر کوچک و سنتی آمریکا زندگی میکند، اغلب وکالت کشاورزان فقیر را بر عهده دارد. اما زمانی که مرد سیاهپوستی به نام تام رابینسون به اتهام تجاوز به یک دختر سفیدپوست محاکمه میشود، آتیکوس قبول میکند که از او دفاع کند.
آتیکوس با وجود مخالفتهای شدید جامعه، مصمم است که بیگناهی تام را در دادگاه ثابت کند. اما در نهایت، با وجود شواهد روشن، تام محکوم میشود و آتیکوس درک میکند که جامعهای که در آن زندگی میکند هنوز آمادگی پذیرش عدالت واقعی را ندارد. با این حال، او تا لحظهی آخر برای حقیقت میجنگد. پافشاری او بر اصول اخلاقی، حتی در شرایطی که شکست تقریباً قطعی است، جوهرهی واقعی یک قهرمان را نشان میدهد.
پنج نمونهی دیگر از قهرمانهای سنتی:
حیدر – کلیدر، محمود دولتآبادی
جین ایر (جین ایر)
مشدی حسن – دا، صادق چوبک
سیمبا (شیر شاه)
┅❀💠🇮🇷💠❀┅┅┄
📒 @ktbsefid