eitaa logo
کوثرخانوم؛
188 دنبال‌کننده
18 عکس
3 ویدیو
0 فایل
کسی که عشق رفتن دارد ، زمین خوردن مانعش نمی‌شود که تجربه می‌آموزد!
مشاهده در ایتا
دانلود
کوثرخانوم؛
دوازدهمِ آبان ماهِ ۴۰۴ ، اگر بخواهم چند نمازی که به امامتش خواندیم را درنظر نگیرم ، اولین و آخرین دیدارم با آن قامتی بود که هیچ‌گاه خم نشد! یادم می‌آید که همان روز در سخنرانیِ ۴۰ دقیقه‌ای اش برایمان کلاس تاریخ و جامعه شناسی گذاشته بود و از استکبار ستیزی می‌گفت .. حیف ، هزار حیف که داغ‌ها از این ملاقاتِ کوتاه برایم ماند و نزدیک‌تر ملاقاتش نکردم . و هزار شکر که کوتاهی از عمرم را در هوای او نفس کشیدم .. این چند خط تنها یادگاریِ من از آن روزِ عزیزِ زندگی‌ام بود .
چهل و چند شب است که حقیقی‌ترین چهره‌ی ایران زمین نمایان شده ! این مردم ، حدود و مرزها را شکسته‌اند و دست‌هایشان را به هم و مشت‌هایشان را رو به دشمن گره کرده اند و دیگر چه اهمیت دارد که تو از کدام سو و با کدام رنگ و با کدام پیرایشی ، که تو اینجایی و برای جانِ‌مان ایستاده‌ای ، برای ایرانِ‌مان . همه‌کنار هم ، زن و مرد و کوچک و بزرگ دیگر توفیری ندارد و دیدید دخترها هم به سربازی رفتند و چه شیرزنانی هستند به وقتِ پیکار این‌ها .. خب بله ، این از حدودِ زمان است که بالاخره جایی و نقطه‌ای پایانِ این شب‌نشینی‌هایمان خواهد بود ولی .. فراموش نمی‌کنم طنینِ الله‌اکبرتان را زیر پدافند و بمباران ، که شما فقط برای خدا سجده می‌کنید و بزرگتر و جز او از او برای شما نیست ! فراموش نمی‌کنم عروس و داماد‌های به خانه‌ی بخت رفته را که فریاد می‌زدند در این شهر ، زندگی زندگی جاری‌ست ! از یاد نمی‌برم دخترکی که مداحی را به زبانِ اشاره برای برادرش ترجمه می‌کرد و مردی که هر شب پسرک معلولش را روی دوش می‌گرفت و به خیابان می‌آمد ، که می‌گفتند با قلبِ چاک چاک و تمام سختی‌ها پای کارِ این خاکیم ! فراموش نمی‌کنم آن‌هایی را که شاید قبل‌تر از این‌ها ، دلِ خوش که نه ، دلخوری‌های زیادی داشتند ولی با غیرت و میهن پرستی ، قدم‌های استوارشان را روی زمین کوبیدند برای ایران ! از خاطر نمی‌برم مادرانِ کالسکه به دست و مردمانی که از جیب نذرِ آب و لقمه‌ی خیابان می‌کردند ! فراموش نمی‌کنیم صاحبانِ صدایی را که تماماً کنارِ مردم بودند و شبی از کنارشان جدا نشدند و مایه‌ی هیجان و شور میادینِ شهرمان شدند ! تویی که پرچم چرخاندی ، تویی که فریاد بر سرِ استکبار و استعمار کوبیدی ، تویی که کنارِ خیابان برای آقای شهید اشک ریختی ، تویی که دوربین را سلاحِ خود کردی و تویی که از عقل و زبان و علم و قلمت برای این مردم و این ولایت هزینه کردی ، و همه و همه که به هر رقمی شده خود را پای کار رساندند . نفسِ‌تان گرم مردم ، نفسِ‌تان گرم ..
بر خلافِ باقیِ کتاب‌ها که همیشه براشون نوشته‌های طولانی براشون می‌زاشتم ، درمورد این یکی فقط می‌گم بخونید ، همین ..
بعد از ظهرِ سه‌شنبه‌ی قبل از جنگ ، حدود یک ماهِ پیش بود که روی صندلی‌های کلاسی نشسته بودم . ما بینِ صحبت‌ها و مسائل بود که آن آقا گفتند : «به نجف که رفته بودم و در کوچه پس کوچه‌هایش قدم می‌زدم ، بوی عبای سیدصدر تماماً مشامم پر کرده بود و اصلا مگر می‌شود به عراق رفت و گرمای حضورِ اورا حس نکرد . رمانِ “نا” از مریم برادران را بخوانید » می‌گفت : « صفحاتِ کتاب از خیسیِ اشک‌هایم جا به جا شده و در هنگام خواندش بسیار اشک ریختم » سیدمحمدباقرصدر شبحی قهرمان گونه و دور و البته ناشناخته در ذهنم بود و خیال می‌کردم که شاید گوینده زیاد از حد احساسی بوده که اینقدر اشک ریخته . هرطور که بود کتاب را تهیه کردم و حالا که در عیدِ ۴۰۵ و روی مبل‌های ایوانِ خانه‌ی مادربزرگم و درکنار صدای آرامِ طبیعت به پایان رساندمش ، اشک‌هایم بند نمی‌آید و هرلحظه که قسمتی از آن خطوطِ هنرمندانه دوباره به خاطرم می‌آید توانِ مهارِ اشک‌هایم را از دست می‌دهم . _ سیدی ، یا صدری ! من حقارت و پستیِ این دنیا را زمانی چشیدم که از مظلومیت و تنهاییِ شما آگاه شدم سیدِ کوچکی که علما را انگشت به دهان کرده بود و نبوغش زبانزد خاص و عام بود و دیری نپایید که عزیزِ عراق ، عزیزِ امت اسلام شد و پیش از همه‌ی این‌ها عزیزِ خدا بود ، شاید از همان وقتی که بی‌بی بتول “شما بچه‌ها را نذر خدا کرد[م]” ولی چه شد؟ چرا چشمِ تنگِ روزگار بزرگیِ برادرِ بنت‌الهدی(آمنه) را ندید و اصلا این بود سهم فاطمه خانم؟ اینکه بعد از فقدانِ داداش‌آموسی حالا داغِ همسرِ عزیزترازجانش را ببیند و حتی با اوهم نتواند خداحافظی کند؟
کوثرخانوم؛
بعد از ظهرِ سه‌شنبه‌ی قبل از جنگ ، حدود یک ماهِ پیش بود که روی صندلی‌های کلاسی نشسته بودم . ما بینِ
بدرود سردارِ تنهای عراق ! بدرود دلخوشیِ بی‌بی بتول و نورچشمِ بچه‌ها ! بدرود استادِ محبوبِ طلاب و شاگرد محجوبِ مراجع ! بدرود وجودِ سراسر عاطفه‌ای که اعدامت کردند و صدایش را در نیاوردند و تشییعت هم نکردند ! حرف زیاد دارم سید ، شاید اگر پیش‌تر ها بود می‌گفتم که دوست داشتم حتی شده برای چند روزی در خانه‌ی پر محبت و سراسر صفای چهارطبقه‌تان در نجف نفس بکشم و شنونده‌ی صدای عشق عمه خانم به بچه‌ها‌ باشم و شاید هم دوست داشتم شاگردِ یکی از کلاس‌های خارجتان که در مسجد برگزار می‌شد باشم ولی حالا که آخرین فصل زندگی‌تان را خواندم ، نه ، بغض امانم نمی‌دهد و آسمان هم بامن برای مظلومیتتان می‌گرید عزیزم . باشد برای بعد تر ها این جا که نشد ، شاید در جهانی دیگر شاگردی‌تان را بکنم .
دیگه ایامِ شهادتِ ائمه برام مثلِ قبل نمی‌گذره ، هرلحظه و هر مناسبت یه داغِ تازه و سربازکرده‌ست .. حتی ایامِ عاشورا رو هم تازه دارم می‌فهمم برای داغِ امامِ ندیده و درحالی که داغِ امام ندیده بودیم حالِ محرمامون اون بود ، حالا که خودمون هم امام و بابامون و از دست دادیم همه زخما عمیق‌تر شده . انگار این‌جوری شد تا یه سری چیزا رو بفهمم ، شما رو نمی‌دونم ولی من بعد از اینکه با کوچک‌ترین اشاره‌ و بی‌ربط‌ترین چیزها بغضم شکست و آتشِ جگرم زبانه کشید ، تازه فهمیدم چرا می‌گن اهلِ‌بیت تا آخر عمر خون گریه می‌کردن ، ظرف آب می‌دیدن گریه می‌کردن ، زیرسایه نمی‌نشستن ، عزاداری‌شون به پایان نمی‌رسید و .. به این فکر می‌کنم که چقدر آدم‌های قدرتمندی بودن که دووم آوردن ، شاید ما از غم هلاک می‌شدیم اگر اون صحنه‌ها رو می‌دیدیم یا اگر می‌شنیدیم ، علی ع / حسن ع / حسین ع همچین مصیباتی براشون رقم خورده اصلا همینه که می‌گن روزِ عاشورا برای امام زمان ع صدقه بزارید چون قلبِ مبارکش درد می‌کشه و دوباره همه‌ی اون‌هایی که ما با شنیدنش درمورد نائب امام زجه می‌زنیم‌ و به چشم می‌بینه درحالی که برای امام اتفاق می‌افته حقیقتِ قلبِ داغ دیده اینه ! حسین جان ، آقا جان چه کشیدی و چه کشید قلبِ خواهر عزیزت ، حضرتِ ام‌مصائب . همه‌ی این داغ و همه‌ی این فشارهایی که از این داغ به جسم و روحم میاره ، همه‌ی این دلتنگی‌ها و بی‌قراری‌هام براش فقط یه جمله رو در ذهنم تداعی می‌کنه : لا یوم کیومک یا اباعبدالله داغِ آقای شهیدِ چشمه‌ای از داغِ جد بزرگوارشونه ..
کوثرخانوم؛
تاریک بود ، بعد اذان رسیدیم ، برای همینم عکسارو به زورِ ادیت یکم روشن کردم . می‌خواستم روزِ معلم اولین دیدارم با استاد باشه ولی خب نشد .. هفته‌ی پیش سه‌شنبه رفتیم خونش مهمونی . اولین‌بار بود که می‌رفتیم ، اینکه دقیقا باید کدوم طرف و کجا دنبالِ اسمِ عزیزش روی این سنگا می‌گشتم رو نمی‌دونستم . یه روحانی داشت از کنارمون رد می‌شد ، بابا پرسید : حاج آقا مزار آقای صفایی حائری کجاست؟ حاج آقا اول اومد با دست نشون بده ، بعد گفت بیاید خودم می‌برمتون . آخه مزارش خیلی عادیه ، مثل همه ، نمی‌شه راحت پیداش کرد . تا برسیم گفت : دهه شصت که جوون بودم ، کتاباش و می‌گرفتم خوشم میومد ، ولی برای اینکه کسی نبینه زیر روزنامه قایم می‌کردمش‌، حکم قاچاق و داشت . گفت : یکی از هم لباسی‌هامون براش زد ، آقای فلانی وزیر ارشاد بود اون موقع . یادِ مستند «برای پس از مرگم» افتادم همه می‌گفتم معادیخواه خرابش کرده بود ، خودِ معادیخواهم می‌گفت من نبودم اهمیتی هم نداره که کی بود ، ولی هرکی بود انقدر صفاییِ عزیز رو مظلوم کرد که وقتی حضور پیدا کرد توی پادگانِ ابوذر عذرش و خواستن و‌نذاشتن که باشه و همونجا هم گفت : اگه تو میدون نمی‌خوانت ، باید در حاشیه کارهات و انجام بدی ! گوشه کنار هرچی یادم میومد از استادِ عزیزم برای بابا تعریف می‌کردم ، خودم بغضم گرفته بود و کم مونده بود همونجا گریه کنم . ولی چقدر دردناک بود .. کاش می‌شد توی اون خونه‌ای که درش همیشه به روی همه باز بود ، توی اون اتاق که خودش لقمه می‌داد دست شاگرداش ، یه کنجی می‌نشستم و باهاش صحبت می‌کردم ، نه اینکه بیام کنار مزارش بشینم از خاطراتی که بقیه ازش داشتن برای بابا بگم .
هشت و خورشید و آهو و ضمانت و رأفت و سلطان ! قطعِ به یقین بعدِ این کلمات هیچ غیر از حضرتِ رضا ع به ذهن متبادر نمی‌شود . لااقل نه برای ما که توی صحن و سرای طلایی رنگ و زیر سایه‌ی پرچمِ رقصانِ سبز رنگ و در آغوشِ نوای نقاره خانه‌اش در هنگام طلوع و غروبِ زندگی ، حینِ نق نق زدن در بغل بابا و بعد تر چهاردست و پا رفتن روی فرش‌های صحن انقلاب و بعد تر خانه سازی با مهرها و سرسره بازی روی مرمرهای دارالحجه و بعد تر هم کتاب خواندن رو به گنبد بزرگ شدیم آن‌قدر قد کشیدیم که از غم و غصه‌ی روزگار شکایت ببریم و مثل آدم بزرگ‌ها حاجت بخواهیم و بزرگترهایمان هم احتمالا همین بودند ، فقط چشم بازکردند و دیدند با زن و بچه و شوهرِ خودشان بازهم به حریمِ امنِ سلطانِ طوس پناه آوردند ، درست مثل آینده‌ی ما . ایوانِ طلا و ایوانِ مقصوره و گوهرشاد و پنجره فولاد و همه و همه ، انگار با گوشه گوشه و تمامِ جزئیاتِ خانه‌اش عشق‌بازی کردیم و اصلا همین عشق بازی‌ها و گدایی کردن‌های درِ خانه‌شان بوده که تا به امروز زنده نگهمان داشته . او که هنوز ضامنِ آهوانِ پرمعصیتِ بی‌هنرِ خود است .
راستی ، به کتاب‌فروشی‌مون که همه چی توش نصف قیمته سر بزنید مرسی🎀: @immirzaketab