درست نمیفهمم که چطور اما از بعدِ اینکه شنیدم آقای خوشتیپِ مقاومت هم تنهایمان گذاشت و بالاخره جمعِ حقیر زمینیِمان را ترک کرد ، گویی بغضهای فروخورده و گلوله گلوله شدهی توی دلم ترکیدند و یک روزِ تمام است که دیگر اشکهای بند نمیآیند و حالم عجیب پریشان شده .
شاید غمدانِ وجودم پر شده بود و دیگر توانِ داغ نداشت و به انتظارِ کوچکترین رعدی و برقی بود تا های های ببارد و پساندازِ اشکهای نریخته را خرج کند .
از خلق چه پنهان ، امروز که دمِ خیابانِ معراجِ شهدا منتظرِ ماشین شهدا بودم و زیر آفتابِ تیزِ زمستانی چشمهایم را مشغول صفحاتِ مقدس کلامالله کرده بودم ، چشمهایم بدجور میسوخت و من حتی توان تشخیص اینکه خستگی این بلا را سر روح و جانم آورده یا مداوم و بیقید اشک ریختن را هم نداشتم ، درست مثل همین حالا ، ساعتِ پنج و چهل و سه دقیقهی صبح که مینویسم .
ماشینها که رسیدند ، یکی یکی رد میشدند و نمیدانستم که باید دوربینم را سلاح کنم و یا کنار جدول بنشینم و شیون کنم و مو پریشان کنم برای ماشینِ خالیِ همراه با تمثال جاویدالاثرهای مظلومِ دنا ، برای تابوتِ جوانهای غریب و دور از وطن پرپر شدهی این ناوشکنِ قهرمان و هزار غمِ دیگر که در واژهها نگنجد از عظمت این درد !
بگذریم ..
نفهمیدم که ماشین ، ماشینِ آخر است ..
جلو رفتم تا گلِ متبرکی از روی تابوتهای درخشانشان بگیرم که چشمِ بیچارهم به دو تابوت خورد که عکس نوه و دامادِ گرامیِ علامه مطهریِ بزرگوار گوشهاش نصب شده بود .
بهت زده خیره شدم ، خشک شدم ، بله ..
مثل همیشه نه باورکرده بودم و نه کنار آمده بودم
خیال نمیکردم که هیچگاه لاریجانیِ شریف اینطور از مقابلم رد شود و شاخه گلی از کنار تابوتش به دستانم هدیه کند .
ولی آقای دکتر !
دیدی چه شد که وقتی پشتِ سرتان قدم میزدم آنطور هقهق کنان اشک میریختم؟
همزمان با اینکه شاخهگلِ متبرک به دستم رسید ، صداهایی بلند شد :
«آقای دکتر حلالمون کن» «دکتر لاریجانی حلال کن» و ..
حس میکردم شکستم ، تمامِ وجودِ پستم تهی شد از حیات ؛
چقدر مظلوم بودی آقای دکتر ، چقدر زبان به دهن گرفتی تا برای میهن هزینه تراشی نکنی ، چقدر چقدر چقدر و هزار چقدر ..
دستِ خودم نبود ، ناخواسته به یادِ رئیسی و بهشتیِ عزیز افتادم ، شاید هم اشتباه میکردم .
از حال بقیه خبرِ چندانی ندارم ولی من سوختم ، سوختم و میسوزم و جای همهی داغهای این چندساله بدجور روی قلبِ نارکم درد میکند .
هنوز نشده از غمتان فریاد بزنم و عزاداری کنم ، فقط دق رو دق توی دلم تلنبار کردم تا روزی غمباد شوند و از پای در بیاوردم ، مگر دست مهربان شما و امام شهیدتان این پارچهی خاکستریِ روی روحم را بردارید و سبک کنید جانِ شکستهام را ..
ماهیچ ، ولی فریده خانم چه کند؟
همان فریده خانمی که علی از زبانش نمیافتاد و میگفت علی که نیست انگار دستهای مرا بریدهاند؟
نمیدانم ، حقیقتا هیچ نمیدانم
کاش حلال کنید همهی خواستهها و ناخواسته
های فعلی و لفظیمان را
و شفاعت کنید این ملتی که به شما دل بسته بودند و کمر همت به انتقامِ خونِ شما همهی عزیزانمان بسته اند و یقین دارند که دستِ شما بزرگواران این هدف را به ثمر میرساند !
زینب میگفت : حالا که به از تهران بردنم پس اسیر جنگی حساب میشم
حالا چند روزیِ که منم حال اسارت و دارم
خونهم ، شهرم ، وطنم ، و -عزیزدلم- زیر بمبارانِ سیاه و سفید پرچمای ستارهای ان و من و از خونهم دور کردن
اره من نمیترسیدم از اینکه بمیرم ، چه بسا اینکه جنگندهی بعدی بمب رو روی سرم بندازه خوشحالم هم میکرد چون به خیالم چیزی برای از دست دادن ندارم ، احتمالا واقعا هم همینطور باشه ، من واقعا چیزی ندارم ..
جنگ اما درون من از خیلی وقت پیشها آغاز شده بود !
چند وقتی بود که خیال میکردم واقعا خبریه و انگار چیزی ازم برمیاد ولی انگار نه ، چیزی هم اگر بوده این حقیرجسمم واسطهای بیش نبود برای رحمتِ قریب اون معشوقِ همیشه محبوب .
ولی درسی رو خوب یاد گرفتم ، اینکه بمباران بلا و سختی و ترکش اشک و سنگینیِ آوار روی روحِ نحیفم هم مایهی شکر بود
گویا هرکدوم قدرتی بود هریک درسی بود
به ازای هربلا و درد و رنجی که این مدت کشیدم چیزی یاد گرفتم
در بلا هم میکشم لذات او ..
ولی فهم و ارادهم کفایت نمیکنه!
این حقیرترین بازم به درد نخوره ، بازم بازنده شده
دستاش خالیه و چیزی برای عرضه نداره؟
اگه وقتی برگشت اولین بمب خورد توی سرش و پرواز کرد محضرِ حق چی برای گفتن داره؟
چه مدالی برای تقدیم به موزهی جنت داره؟
خدایا ذلیلم ،
تهی ترین دستِ زیر این آسمونِ بلند مال منه که رو به سوی دریای وسیعِ کرمت بالا اومده
کاری نکردم که براش پاداش بخوام ، متاعی برای معامله با شما ندارم
بیا کرم کن برای کوتاهیهام بهم نعمت بده
برای خلقیهام حینِ انکسار
برای گندهایی که زدم و نفهمیدم
برای همهی به درد نخوردن هام
من هیچی نبودم ، هیچی هم ندارم
ولی رو زدم به در خونهی الهالعالمین که هیچکس رو برنمیگردونه دست خالی
ببخش ، کمکم کن به درد بخورم !
بغض بدجور راهِ نفسم را تنگ کرده ، تو گویی که حالاست خفه شوم .
این که ساعتی دیگر سال تحویل شده و تو در سال قبل جا میمانی برایم غیرقابل تحمل ترین است . هیج تصوری از سالی که بی تو بگذرد ندارم ؟
حالا چه کسی یا مقلب القلوب بخواند؟ کیست که نوروز را تبریک گفته و کجاست آنکه شعار سال جدید را اعلام کند؟
خداوند حافظِ آقا مجتبای عزیز تر از جانمان باشد ، لیکن آقا جان ما بد عادت شده ایم .
عادت کرده ایم به لحن و کلماتِ مهربانتان که روح را نوازش میکرد و دلگرمیمان بود .
حالا ما ماندهایم و علمدارِ سوم و آیندهای به پیش برای سرزمینِ ایران .
و یقینا کله خیر !
بیم نیست ما را از این آیندهی که دستِ شما و خدایتان بالای سرماست و این ماندنِ دردناکِ ما دلیلی دارد و برای هرثانیهی این ماندن وظیفهای و مسئولیتی به گردنِ ماست .
به فالِ نیک میگیریم یکی شدگیِ نوروز و فطرِ سعید را و مدد میجوییم از شما و حضرت صاحب و خدایواحد برای درخشانیِ آینده و امانِ امام و به دردبخور شدگیِ مان !
و
الحمدالله علی عظیم رزیتی ..