eitaa logo
کوثرخانوم؛
188 دنبال‌کننده
18 عکس
3 ویدیو
0 فایل
کسی که عشق رفتن دارد ، زمین خوردن مانعش نمی‌شود که تجربه می‌آموزد!
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم!
درست نمی‌فهمم که چطور اما از بعدِ اینکه شنیدم آقای خوشتیپِ مقاومت هم تنهایمان گذاشت و بالاخره جمعِ حقیر زمینیِ‌مان را ترک کرد ، گویی بغض‌های فروخورده و گلوله گلوله شده‌ی توی دلم ترکیدند و یک روزِ تمام است که دیگر اشک‌های بند نمی‌آیند و حالم عجیب پریشان شده . شاید غم‌دانِ وجودم پر شده بود و دیگر توانِ داغ نداشت و به انتظارِ کوچک‌ترین رعدی و برقی بود تا های های ببارد و پس‌اندازِ اشک‌های نریخته را خرج کند . از خلق چه پنهان ، امروز که دمِ خیابانِ معراجِ شهدا منتظرِ ماشین شهدا بودم و زیر آفتابِ تیزِ زمستانی چشم‌هایم را مشغول صفحاتِ مقدس کلام‌الله کرده بودم ، چشم‌هایم بدجور می‌سوخت و من حتی توان تشخیص اینکه خستگی این بلا را سر روح و جانم آورده یا مداوم و بی‌قید اشک ریختن را هم نداشتم ، درست مثل همین حالا ، ساعتِ پنج و چهل و سه دقیقه‌ی صبح که می‌نویسم . ماشین‌ها که رسیدند ، یکی یکی رد می‌شدند و نمی‌دانستم که باید دوربینم را سلاح کنم و یا کنار جدول بنشینم و شیون کنم و مو پریشان کنم برای ماشینِ خالیِ همراه با تمثال جاوید‌الاثرهای مظلومِ دنا ، برای تابوتِ جوان‌های غریب و دور از وطن پرپر شده‌ی این ناوشکنِ قهرمان و هزار غمِ دیگر که در واژه‌ها نگنجد از عظمت این درد ! بگذریم .. نفهمیدم که ماشین ، ماشینِ آخر است .. جلو رفتم تا گلِ متبرکی از روی تابوت‌های درخشانشان بگیرم که چشمِ بی‌چاره‌م به دو تابوت خورد که عکس نوه و دامادِ گرامیِ علامه مطهریِ بزرگوار گوشه‌اش نصب شده بود . بهت زده خیره شدم ، خشک شدم ، بله .. مثل همیشه نه باورکرده بودم و نه کنار آمده بودم خیال نمی‌کردم که هیچ‌گاه لاریجانیِ شریف این‌طور از مقابلم رد شود و شاخه گلی از کنار تابوتش به دستانم هدیه کند . ولی آقای دکتر ! دیدی چه شد که وقتی پشتِ سرتان قدم می‌زدم آن‌طور هق‌هق کنان اشک می‌ریختم؟ همزمان با اینکه شاخه‌گلِ متبرک به دستم رسید ، صداهایی بلند شد : «آقای دکتر حلالمون کن» «دکتر لاریجانی حلال کن» و .. حس می‌کردم شکستم ، تمامِ وجودِ پستم تهی شد از حیات ؛ چقدر مظلوم بودی آقای دکتر ، چقدر زبان به دهن گرفتی تا برای میهن هزینه تراشی نکنی ، چقدر چقدر چقدر و هزار چقدر .. دستِ خودم نبود ، ناخواسته به یادِ رئیسی و بهشتیِ عزیز افتادم ، شاید هم اشتباه می‌کردم . از حال بقیه خبرِ چندانی ندارم ولی من سوختم ، سوختم و می‌سوزم و جای همه‌ی داغ‌های این چندساله بدجور روی قلبِ نارکم درد می‌کند . هنوز نشده از غمتان فریاد بزنم و عزاداری کنم ، فقط دق رو دق توی دلم تلنبار کردم تا روزی غمباد شوند و از پای در بیاوردم ، مگر دست مهربان شما و امام شهیدتان این پارچه‌ی خاکستریِ روی روحم را بردارید و سبک کنید جانِ شکسته‌ام را .. ماهیچ ، ولی فریده خانم چه کند؟ همان فریده خانمی که علی از زبانش نمی‌افتاد و می‌گفت علی که نیست انگار دست‌های مرا بریده‌اند؟ نمی‌دانم ، حقیقتا هیچ‌ نمی‌دانم کاش حلال کنید همه‌ی خواسته‌ها و ناخواسته های فعلی و لفظی‌مان را و شفاعت کنید این ملتی که به شما دل بسته بودند و کمر همت به انتقامِ خونِ شما همه‌ی عزیزان‌مان بسته اند و یقین دارند که دستِ شما بزرگواران این هدف را به ثمر می‌رساند !
زینب می‌گفت : حالا که به از تهران بردنم پس اسیر جنگی حساب می‌شم حالا چند روزیِ که منم حال اسارت و دارم خونه‌م ، شهرم ، وطنم ، و -عزیزدلم- زیر بمبارانِ سیاه و سفید پرچمای ستاره‌ای ان و من و از خونه‌م دور کردن اره من نمی‌ترسیدم از اینکه بمیرم ، چه بسا اینکه جنگنده‌ی بعدی بمب رو روی سرم بندازه خوشحالم هم می‌کرد چون به خیالم چیزی برای از دست دادن ندارم ، احتمالا واقعا هم همینطور باشه ، من واقعا چیزی ندارم .. جنگ اما درون من از خیلی وقت پیش‌ها آغاز شده بود ! چند وقتی بود که خیال می‌کردم واقعا خبریه و انگار چیزی ازم برمیاد ولی انگار نه ، چیزی هم اگر بوده این حقیرجسمم واسطه‌ای بیش نبود برای رحمتِ قریب اون معشوقِ همیشه محبوب . ولی درسی رو خوب یاد گرفتم ، اینکه بمباران بلا و سختی و ترکش اشک و سنگینیِ آوار روی روحِ نحیفم هم مایه‌ی شکر بود گویا هرکدوم قدرتی بود هریک درسی بود به ازای هربلا و درد و رنجی که این مدت کشیدم چیزی یاد گرفتم در بلا هم می‌کشم لذات او .. ولی فهم و اراده‌م کفایت نمی‌کنه! این حقیرترین بازم به درد نخوره ، بازم بازنده شده دستاش خالیه و چیزی برای عرضه نداره؟ اگه وقتی برگشت اولین بمب خورد توی سرش و پرواز کرد محضرِ حق چی برای گفتن داره؟ چه مدالی برای تقدیم به موزه‌ی جنت داره؟ خدایا ذلیلم ، تهی ترین دستِ زیر این آسمونِ بلند مال منه که رو به سوی دریای وسیعِ کرمت بالا اومده کاری نکردم که براش پاداش بخوام ، متاعی برای معامله با شما ندارم بیا کرم کن برای کوتاهی‌هام بهم نعمت بده برای خلقی‌هام حینِ انکسار برای گندهایی که زدم و نفهمیدم برای همه‌ی به درد نخوردن هام من هیچی نبودم ، هیچی هم ندارم ولی رو زدم به در خونه‌ی اله‌العالمین که هیچکس رو برنمی‌گردونه دست خالی ببخش ، کمکم کن به درد بخورم !
بغض بدجور راهِ نفسم را تنگ کرده ، تو گویی که حالاست خفه شوم . این که ساعتی دیگر سال تحویل شده و تو در سال قبل جا می‌مانی برایم غیرقابل تحمل ترین است . هیج تصوری از سالی که بی تو بگذرد ندارم ؟ حالا چه کسی یا مقلب القلوب بخواند؟ کیست که نوروز را تبریک گفته و کجاست آنکه شعار سال جدید را اعلام کند؟ خداوند حافظِ آقا مجتبای عزیز تر از جانمان باشد ، لیکن آقا جان ما بد عادت شده ایم . عادت کرده ایم به لحن و کلماتِ مهربانتان که روح را نوازش می‌کرد و دلگرمی‌مان بود . حالا ما مانده‌ایم و علمدارِ سوم و آینده‌ای به پیش برای سرزمینِ ایران . و یقینا کله خیر ! بیم نیست ما را از این آینده‌ی که دستِ شما و خدای‌تان بالای سرماست و این ماندنِ دردناکِ ما دلیلی دارد و برای هرثانیه‌ی این ماندن وظیفه‌ای و مسئولیتی به گردنِ ماست . به فالِ نیک می‌گیریم یکی شدگیِ نوروز و فطرِ سعید را و مدد می‌جوییم از شما و حضرت صاحب و خدای‌واحد برای درخشانیِ آینده و امانِ امام و به دردبخور شدگیِ مان ! و الحمدالله علی عظیم رزیتی ..