بسم ربی الله
بازدید خوب است،
کار را قوت میبخشد،
اما قرار نیست بازدید ماهانه، تمام وقت کاری یک روز همکار را بگیرد.
پاسخ کارهای انجام نشده را چه کسی به چه کسی قرار است ارائه دهد؟
نکته ی بعد اینکه
یکی از دغدغه های همیشگی ام تحمیل جشن های بی نتیجه و برنامه های بی مورد خسته کنندهای است که درمدارس بر دوش مربیان و معاونان پرورشی قرار میگیرد.
همینکه این برنامه ها کاهش یابد عالی است و دیگری دریافت هزینه از والدین است که این هم نقطه ضعف بزرگی برای مدرسه است که بخواهد فردی را به ارائهی هزینهی اضافه بر هزینهی مصوب مجبور کند.
تذکر در این مورد عالی است و نیاز بود و خوب است که رقم خورد و کمی راه برای مخالفت در این مورد برایمان باز شد.
اما در این مورد هم نکاتی قابل ذکر است:
اول اینکه نوع ارائهی تذکر مهم است. مدرسه یک لانهی جاسوسی یا وزارت اطلاعات نیست که با مدلهای نامتعارف تذکر رسانده شود. قدرت و صلابت حکم میکند که با خوی مدیریتی و سبک رفتاری صحیح تذکرات لازم منتقل شود و تمام.
دوم اینکه پیش از ارائهی تذکر خوب است کارهای صحیح و موثر مجموعه مورد اقبال قرار گیرند و بعد نقدی وارد شود. یک دفعه بی مقدمه از قول فرد دیگر آنهم با آن شکل و شمایل نقد را وارد کردن، بدبینی ایجاد میکند در حالی که صاحبان اصلی این نقدها اهل مراقبه هستند و گاها سهل انگاری دیگر افراد بسیار در این مورد آسیب زاست.
اما عرض آخر:
اگر قرار باشد یک بازدید هر ماه یک روز کامل ما را بگیرد که حتی اجازهی تلفن صحبت کردن را هم نداشته باشیم، و مثل امروز از لیست برنامه مان یک مورد هم خط نخورد، بگویند خودمان بازدید انجام بدهیم دیگر. چه کاریاست اینهمه صرف وقت و هزینهی بیتالمال.
عرض پوزش از این اطاله و این گلایهها.
ان شاءالله به زودی از تجارب مفید و احوالات خوش نیز خواهم نوشت. کم نیستند و ناشکر نیستیم. اما عادت بدمان شده همین نقد و گله و شکایت...
بسم الله الرحمن الرحیم
برسد به دست خواهرم در غزه.
عزیزِ خواهر
سلام و محبت و آرزوی سلامتی را به پیک صبا میسپارم که به جان پر مهرت بنشاند.
دست لرزانم را بر سینه پر از داغت میگذارم،
تپش های قلبم را با اضطراب درون سینهات هم قدم میکنم.
آه! چگونه میتوانی این تپش را محبوس، در قفسی پر از استخوان، نگهداری؟
مجاهد پر غرورم!
نمیدانم آن لحظه که خانهات را آوار و خانوادهات را پازلی هزارقطعه، یافتی، دنیا چگونه در نگاهت جلوهگر شد.
نمیدانم نسیم با کدام طاقت، دست بر گونههای سرخ و داغ پر حسرتت کشید؟
حتی نمیدانم آن لحظه که با تمام وجود فروریختی چگونه توانستی بایستی و زانوانت را به مقاومت واداری؟
اما میبینم ایستادنت را، که هنوز چون قله ای پرغرور ایستادهای.
فریادت را میشنوم، فریادی پر از حسرت، مملو از غرور و صلابت...
ترکیب داغ اشک چشمانت و غرور فریادهای پرخروشت، چشم دنیا را به تعجب فراخوانده است.
تو اکنون یک زن لطیف با احساسی، که آتش نفرت از کفر و استکبار را شعلهوری و با واژه به واژهی فریادت لرزه بر اندام صیهون انداخته ای.
حالا از این فاصلهی اجباری بین من و تو، دست بر شانههای خستهی پربارت میگذارم و در کنار گوشت آرام آرام زمزمه میکنم؛ زیبای من! فردای این شب تاریک، صبحی درخشان است درحالی که تو امروز این سختی را به دوش خواهی کشید و فردا حلاوت آزادی را با تک تک سلولهای وجودت احساس خواهی کرد.
آرام باش و استوار. بگذار عالم نفسهای عمیق بعد از پیروزی تو را نظاره کند.
صبر کن. صبح پیروزی بسیار نزدیک است.
و من پا به پای تو میآیم.
شانه به شانه،
اشک به اشک تو را خواهم بارید،
تا بمانی و روزی، از امید و پیروزی برای شاگردانم روایت کنی...
دوستت دارم
و درکنار تو خواهم ماند
اگر چه فاصلهمان کم نیست
اما دلهایمان نزدیک است.
به امید پیروزی
به خدا میسپارمت❤️
#زهرا_فرامرزی
بسم ربی الله
چهره ی نفاق را نمیتوان محو کرد.
و تنها راه رهایی از نفاق منافقان صراحت است.
صراحت را به معنای تندی و تندخویی نمیدانم .
اما قرار هم نیست هر کسی بتواند از آبهای گِل آلود به قدر توان ماهی گیری کند.
قطع به یقین، از موقعیتها مهمتر، عدم ظلم و اجرای عدالت است.
والسلام
بسم ربی الله
به آمریکا بگویید، ایران دقیقا همان جایی است که فرزندانش آبنبات چوبیشان را هنوز در دست دارند و برای آمریکا و امثالش طلب مرگ میکنند.
اینها همان فرزندانِ شیرخواره ی در آغوشِ مادر به هیئت رفته اند....
#زهرا_فرامرزی