بسمِ ربیالله
امروز در جمع خانوادگی، سخن از استعفا بود؛
از حقوق معلمان،
از سختیِ معیشت،
از خستگیهایی که گاهی آنقدر روی شانههای آدم سنگینی میکنند که حتی ادامه دادن را دشوار میسازند.
و من به یک چیز فکر کردم:
اگر روزی معلمی به جایی برسد که برای پول، از دانشآموزش بگذرد؛
اگر فقر و فشار زندگی، دلش را از کودکی که پشت نیمکت نشسته جدا کند؛
اگر قرار باشد خانوادهای که توان بیشتری دارد، سهم بیشتری از توجه معلم بگیرد؛
اگر قرار باشد دانشآموزی به خاطر ناتوانی مالی خانوادهاش، کمتر دیده شود و کمتر شنیده شود...
شاید رفتن، بهتر از ماندنی باشد که عدالت را از کلاس درس بگیرد.
اما من...
من برای حالِ خوبِ حتی یک دانشآموز، از اداره بیرون آمدم.
از جایی که میتوانستم بمانم،
و برای جایی آمدم که میدانستم شاید سهمم از آسایش کمتر باشد؛
اما سهمم از اثرگذاری، بیشتر.
امروز گاهی چند برابر گذشته کار میکنم.
آیا از وضعیت معیشتی معلمان راضیام؟
نه.
آیا زندگی برای من از نظر مالی آسان است؟
قطعاً نه.
آیا از سختیِ کار لذت میبرم؟
نه.
من هم خسته میشوم.
من هم گاهی کم میآورم.
من هم هزینههای زندگی را میفهمم و سنگینیِ روزگار را روی شانههایم حس میکنم.
اما یک چیز را خوب میدانم:
دانشآموز من، مقصرِ هیچکدام از اینها نیست.
او نباید تاوانِ تورم را بدهد.
نباید تاوانِ کمبودها را بدهد.
نباید قربانیِ خستگیِ من شود.
نباید چون پدر و مادرش توان مالی کمتری دارند، کمتر دیده شود.
او با هزار امید وارد مدرسه میشود؛
با آیندهای که هنوز شکل نگرفته،
با دلی که هنوز میشود ساخت،
با ذهنی که هنوز میشود روشنش کرد.
فرزندان شما گناهی ندارند.
آنها جانِ ایراناند.
و من اگر از وضعیت خودم ناراضی باشم، مطالبه میکنم.
اگر حقی از معلم ضایع شود، پیگیرش میشوم.
اگر سختی باشد، از آن حرف میزنم.
اما هیچکدام از اینها مجوزی برای کمگذاشتن از حق دانشآموز نیست.
من میتوانم معلمی باشم که از وضعیتش ناراضی است،
اما همچنان با تمام توانش برای دانشآموزش بایستد.
میتوانم خسته باشم،
اما خستگیام را روی سرِ یک کودک خالی نکنم.
میتوانم کم داشته باشم،
اما محبت و عدالت را کم نگذارم.
چون معلمی فقط شغل نیست؛
یک عهد است.
عهدی میان من و نسلی که قرار است فردای این سرزمین را بسازد.
و من...
تا جایی که توان داشته باشم،
تا جایی که عمرم اجازه بدهد،
برای ایران و برای جانِ ایران،
از این عهد کوتاه نمیآیم.
شاید جیبم پر نباشد،
شاید روزهایم آسان نباشد،
شاید گاهی خودم محتاجِ یک «خسته نباشی» ساده باشم...
اما وقتی دانشآموزی با امید نگاهم میکند،
یادم میآید چرا ماندهام.
یادم میآید چرا آمدم.
و آنوقت با خودم میگویم:
شاید من نتوانم همهی جهان را برای این بچهها عوض کنم؛
اما میتوانم کاری کنم که جهانِ کوچکِ یک دانشآموز،
امروز کمی امنتر، روشنتر و مهربانتر باشد.
و اگر تمامِ حاصلِ معلمیِ من،
فقط حالِ خوبِ یک دانشآموز باشد،
برای من کم نیست.
بله رفیق...
من معلمم.
نه چون روزگار با من مهربان بوده؛
بلکه چون هنوز باور دارم
میشود در سختترین روزهای یک سرزمین،
برای ساختن فردای آن،
چراغی را خاموش نکرد.
من معلمم؛
و تا وقتی توانِ ایستادن دارم،
برای جانِ ایران میایستم. 🍃
@la_adri
بسم ربی الله
فَإِذَا فَرَغْتَ فَانصَبْ
امروز جلسه دفاع پایاننامهام را پشت سر گذاشتم؛
دفاع از پژوهشی که در حوزهای میانرشتهای انجام شد و در پی یافتن حلقهی اتصالی میان مبانی اسلامی و روانشناختی بود.
مدتهاست به دنبال ارائه و تبیین دیدگاههایی هستم که به درستی و ظرفیت آنها باور دارم؛ دیدگاههایی که با وجود اهمیتشان، هنوز با خلأ پژوهشی جدی روبهرو هستند.
مطمئنم روزی خواهد رسید که این سخن، نه صرفاً یک ادعا، بلکه بهعنوان یک حقیقت علمی و قابل پژوهش مطرح شود که اسلام میتواند برای دردهای روحی و روانی انسان، راهی عمیق و ریشهای ارائه کند.
اصلاً، بهتر است اینگونه بگویم؛
اگر اسلام در تمام ابعاد وجود انسان تلالو پیدا کند، شاید انسان پیش از آنکه به درمانِ روح خویش نیازمند شود، چنان وسعتی در جان خود بیابد که بسیاری از رنجها، در همان سرچشمه آرام گیرند.
هنوز راه زیادی مانده است؛
اما شاید این دفاع، پایان یک پایاننامه و آغاز مسیری باشد که سالهاست در ذهن و قلبم شکل گرفته است.
فَإِذَا فَرَغْتَ فَانصَبْ...
و اما پایان یک مسیر و آغاز مسیری تازه...
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم ربی الله
کنسرت؟
در مدرسه ابتدایی؟
با آهنگهایی از جنس «تو خوشگل منی، بندبند جون منی» و...
بهراستی آموزشوپرورش ما به کدام سو میرود؟
مسئله، یک آهنگ یا یک برنامه شاد نیست؛ مسئله، فراموششدن رسالت تربیت در هیاهوی سرگرمی است.
مدرسه قرار است هویت بسازد، اندیشه پرورش دهد و به زندگی معنا ببخشد؛ نه اینکه صرفاً هیجان بیافریند و لحظههایی زودگذر خلق کند.
این چه الگویی از تربیت است که نه نسبتی روشن با هویت ملی دارد و نه با هویت مذهبی؟ قرار است کودکانمان از این برنامهها چه بیاموزند و با چه تصویری از خود، فرهنگ و جامعهشان رشد کنند؟
شادی، نیاز کودک است؛ اما آیا سرگرمی، تمام رسالت مدرسه است؟
وقتی آموزشوپرورش از پاسخ به پرسش «چه انسانی میخواهیم تربیت کنیم؟» غافل شود، جذابیت جای تربیت را میگیرد و هیجان، جای معنا را.
مدرسه فقط محل آموزش نیست؛ سنگر شکلگیری هویت و پرورش نسل آینده است.
اگر مدرسه در ساختن هویت و معنا نقشی نداشته باشد، چه کسی این خلأ را پر خواهد کرد؟
و پرسش آخر:
ما در مدارس امروز، مشغول تربیت نسل آیندهایم یا صرفاً سرگرمکردن کودکانمان؟
بنابراین، مطالبه روشن است: مسئولان مدرسه و آموزشوپرورش باید درباره اهداف تربیتی این برنامهها شفافسازی کنند و معیارهای مشخصی برای انتخاب و اجرای برنامههای فرهنگی در مدارس ابتدایی ارائه دهند.
شادی و نشاط، آری؛ اما در چارچوبی متناسب با سن کودکان، با اهداف تربیتی روشن و در پیوند با هویت فرهنگی جامعه.
مدرسه جای آزمونوخطا با هویت نسل آینده نیست؛ وقت آن رسیده است که تربیت، به متن تصمیمگیریهای آموزشوپرورش بازگردد یا شاید در آن قرار گیرد...
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم ربی الله
🍃في کل لیلة ثمة حلم أطول من اللیل
در هرشبی رویایی هست طولانی تر از خود شب.
بسم ربی الله
بعضی اتفاقها، بیشتر از آنکه درباره یک اتاق باشند، درباره نوع نگاه ما به آدمها هستند.
چهارشنبه مدرسه نبودم. یک روز جمعه، با همسرم، تمام اتاق را مرتب کرده بودیم؛ وسایل را جابهجا کرده بودیم، به گوشهوکنار سر و سامان داده بودیم و برای روزهای پیش رو، فضایی ساخته بودیم که قرار بود محل کار، برنامهریزی و پیگیری امور پرورشی باشد.
امروز، با صحنهای روبهرو شدم که انتظارش را نداشتم. اتاق من، بدون اطلاع و هماهنگی قبلی، با اتاق دبیران جابهجا شده بود.
شاید در نگاه اول، موضوع فقط جابهجایی دو اتاق باشد؛ اتفاقی ساده در میان کارهای روزمره یک مدرسه. اما مسئله همیشه خودِ اتفاق نیست؛ گاهی نحوه رخدادن آن است که جای تأمل دارد.
در یک مجموعه آموزشی، همانقدر که ورود بدون اجازه به کلاس درس معلم و نادیدهگرفتن جایگاه او رفتاری غیرحرفهای است، تصمیمگیری درباره فضای کاری یک همکار، بدون اطلاع و هماهنگی با او نیز نمیتواند با اصول احترام متقابل سازگار باشد.
مدرسه فقط محل تدریس نیست؛ مجموعهای از مسئولیتهای بههمپیوسته است که هرکدام جایگاه و اقتضائات خودشان را دارند. امور پرورشی نیز حاشیهای بر آموزش نیست که بتوان ضرورتها و اقتضائاتش را نادیده گرفت؛ بلکه بخشی از همان رسالت تربیتی مدرسه است.
قرار نیست هر تصمیمی مطابق میل همه باشد؛ اما میتوان انتظار داشت که هر تصمیم، با رعایت شأن همکاران و حداقل هماهنگی لازم گرفته شود.
گاهی یک اتفاق کوچک، فرصتی میشود برای بازاندیشی در مفاهیم بزرگی مثل احترام، همکاری و جایگاه حرفهای آدمها.
😊