بسم ربی الله
امروز روز پرکار و عجیب و غریبی است.
معمولا در طول هفته فشار کاری زیاد و گاها فشار روانی آنها بیشتر است.
تا ظهر میدویم و همکارانمان هم پا به پای ما میدوند.
ماندهام چه کنم. کدام کار را اولویت بدهم. همه اش مهم است و باید انجام بشود اما فرصت اندک است.
خسته میشوم . بسیار خسته. روح و جسمم از توان میافتد. جسم عادت دارد. روح اما گویا هنوز ورزیده نشده است.
آخرین زنگ به صدا درمیآید...
حالا منم و حجم بسیاری از کارهای مانده.
اما باید سریع حرکت کنم.
ماشین نیاز به قطعاتی دارد که دیروز پدر در شازند پیدا نکرده است.
برای اولین بار باید به مغازه ی لوازم یدکی بروم.
جایی که همیشه فکر میکردم فقط آقایان باید بروند و فضای مردانهای دارد. دقیقا مثل تعمیرگاهها...
پدر درست آدرس داده بود. دقیقا همان دو مغازه ای که گفته بود را میروم و قطعه ها را تهیه میکنم.
ولی خب صورتحساب قطعه ها روح را به کل ضربه فنی میکند.
آخر دوتا چپقی و سیبک مگر چه دارد که انقدر باید قیمتش بالا باشد؟
جاده را میگذرانم.
گویا ما را به وصل هم درآوردند و در تقدیرمان جدایی نیست.
به منزل میرسم.
با بیحوصلگی هرچه تمامتر درب ماشین را قفل میکنم.
حتی سراغ کلید هم نمیروم. زنگ میزنم و در باز میشود و به منزل میرسم.
بعد از حدود ۱۸ ساعت گرسنگی، خندق بلا را کمی به زحمت هضم وامیدارم.
حالا اینترنت تلفن همراهم را با هزاران ترس و لرز روشن میکنم. با احتیاط برنامه شاد را باز میکنم.
یا خود خدا.
بازهم پیام آمده.
بیش از ۱۵ نفر پیام داده اند.
هیچکدام را باز نمیکنم.
راستش حوصله ندارم. بماند برای یکی دو ساعت دیگر.
در گروه همکاران یک پیام خود مینمایاند.
#دوشنبه_های_همدلی.
سریع گروه را باز میکنم.
فایل را دانلود میکنم و اول به امضای پایین نوشته دقت میکنم.
درست میبینم. این عادت زیبای فراموش نشدهی یک مدیر است.
متن را میخوانم.
انگار کسی دقیقا امروز کنارمان در مدرسه بوده است.
توانم دوچندان میشود.
کمی آرام میشوم.
نفس عمیقی میکشم.
دلگرم میشوم. احساس میکنم آن چند کلمهی کوتاه هم برای تک تک ما نوشته شده است. مثل اینکه اول صفحه نوشته شده باشد برای تو که اکنون این نامه را میخوانی.
حالا خستگی ها را میشود دانه دانه چید و یک به یک برایشان قصه ای جداگانه نوشت و در قفسهی خاطرات آینده آنها را طبقه بندی کرد.
حالا میشود کمی نفس تازه کرد.
#زهرا_فرامرزی
#معلم
_بچه ها هرکسی موقع اذان شهرشون شده میتونه چند دقیقه بره نمازش رو بخونه برگرده🙃
#استاد_تراز
لا ادری/ هیچکس
بسم ربی الله
هیئت،
نامی که شاید ما را فقط به یاد یک سخنران و یک مداح بیندازد،
یاد اشک،
روضه،
گریه،
چای،
نذری و....
پا در مسجد میگذارم،
همه چیز مهیا ست،
دقیقا طبق برنامه،
هرکس مشغول کاری ست .
برنامه راس ساعت ۱۵ آغاز میشود.
دقیقا همان ساعت اعلام شده،
بدون ذره ای تاخیر.
بچه ها در گروه هایی که برایشان در نظر گرفته شده است به گفت و گو مینشینند.
میانگین سن سرحلقه ها به ۲۰ سال نمیرسد اما کار بسیار قوی است و دلنشنین.
انگار نه انگار این تجربهی اول رسمی هیئت است.
کوچکتر ها رنگ آمیزی میکنند،
بزرگتر ها نیز به بحث و گفت و گو مینیشنند.
همیشه در مهد های آدینه و یا مراسمات مذهبی، بخاطر برنامه ی بزرگتر ها مکانی برای استقرار بچه ها در نظر گرفته میشود.
اینجا اما متفاوت است، اینجا بخاطر برنامه ای که تماما متعلق به بچه هاست، برای مادرها فضایی درنظر گرفته شده است، که بنشینند و بشنوند و طرح دغدغه ای نو باشد.
ساعت به وقت ۱۵:۴۵ ، طبق برنامه، بچه ها سربندهای یازهرا(س) را بر سر میبندند و رو به منبر مستقر میشوند.
امروز سخنران متفاوت سخنرانی خواهد کرد. چون قرار نیست بر منبر بنشیند . او باید بچهها را با خود همراه کند. سوال میپرسد، پاسخ میشنود، پند میدهد، قصه میگوید، مثال میزند و ده ها شیوه را در همان چند دقیقه ی کوتاه پیاده میکند گرچه گویا کمی محتوا ثقیل است و میشود در سطح کودکانه تری بیان شود اما توانمندی ایشان کاملا خود مینمایاند و برنامه را به مداح جلسه میسپارد.
روضه و مداحی بعد از بحث و تبادل نظر قابل پذیرش و دلچسب است، اما همخوانیمان آنطور که انتظار میرود نمیشود. ماهم بیشتر اصرار نمیکنیم و در فرصت مناسبی آنرا به سرعت خاتمه میدهیم. میماند همان نذری و دو ساعتی که در چشم به هم زدنی به پایان میرسد.
دوساعتی که ساعتها فکر و برنامه، تلاش و هزینه و از همه مهم تر اخلاص در پی دارد.
دو ساعتی که برایش روزهای پیاپی یک روحانی معمم جوان، همسر و خانواده و دوستانش را بسیج میکند که کار زمین نماند و به بهترین شکل آنرا اداره میکند.
حالا اذان مغرب است،
باران میبارد...
بچه ها رفته اند،
هر کس گوشه ای از مسجد را برای استراحت و انتظار نماز برمیگزیند،
چشمها نور رضایت دارد.
دلها آرام است.
دغدغهها اما همچنان برجان این جمع، میخروشد.
قدردانیم و سپاسگزار.
هم خدای متعال و صاحبان ایام را،
هم پا در رکابان بی توقع و با اخلاص حاضر را.
و هم میهمانان با محبت قدم بر دیدگانمان نهاده را.
خدایش توفیق دهد.
#زهرا_فرامرزی
#روایت_تشکل
#هیئت_معظم_حداث_الحسین(ع)
#هیئت_نوگلان_فاطمی
بسم ربی الله
توان و ایده و دغدغه مندی خانم قناتی را میستایم...
انگشت شمارند آموزگاران پایه اول اینگونه دغدغهمند و واقعا حرفهای.
او خودش مدرسه ی تحول است. به تنهایی.
وصلتمان را با جاده ی اراک_شازند به شما اعضای محترم کانال تبریک و تهنیت عرض مینمایم