5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم ربی الله
مینویسم که بازهم به یادگار بماند.
سه شنبه، ۱۴ فروردین ۱۴۰۳.
ساعت ۱۱.
تلفن زنگ میخورد،
به همراه کادر مدرسه بسیار مشغول برنامه ریزی برنامه ی افطاری هستیم.
اجازه میگیرم.
جلسه را ترک میکنم به بهانه ی تلفن تا نفسی تازه شود.
جواب میدهم.
_سلام . بفرمایید.
+سلام خانم. من ....🌺... ام. شاگرد پارسالتون.
صدایش بغض عمیقی دارد.
صدا میلرزد.
دل من هم هم صدا باصدایش به لرزه میافتد.
امان نمیدهد .
میخواهم عید را به او تبریک بگویم و زبان نمیچرخد.
_خوبی عزیزم؟ طاعاتتون قبول.
با بغض شدیدی که دارد بریده بریده میگوید،
+خانم . خانم . من. من تازه ، فهمیدم اون کمکهایی که به ما میرسید از کجا بود.
خانم دلم میخواد داد بزنم.
خانم نمیدونستم به کی زنگ بزنم به شما زنگ زدم....
بغضش میترکد.
میبارد.
بسیار.
اما من، فقط یک جمله میگویم:
_میدونم عزیزم، میدونم...
پ.ن:منم همینطور رفیق... منم همینطور.
حکایت غریب است، حکایت بسیار غریب است....💔
«هم بیعرفو اسمك؛ أنا بعرف ریحتك ..»
#یارالی
بسم ربی الله
به نام تو
به سلیقه ی تو
برای تو،
اما اکنون؟
کمی دیراست...
مقصد نامعلوم،
و جبران نمیشوی...
هرگز.
سخن بسیار است
زبان قاصر
اما قلب...
#یارالی
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم ربی الله
پسر همسایه از اعماق وجودش اشک میریزد
التماس میکند
از پدرش میخواهد که او را هم با خودش ببرد
اما پدر به محیط کار میرود.
او نمیتواند پسر را با خود همراه کند
و پسر همچنان میگرید...
نوع التماسش، مثل التماس ما آدم هاست
وقتی اشک میریزیم و هنوز امید به همراه شدن داریم.
درحالی که اینگونه نیست...
پدر باید برود.
حتی اگر پسر تا ابد گریه اش ادامه یابد.
و چه بازی های بسیاری به راه میاندازد این دنیا.
#یارالی
15.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفتا بدون باده ، چه سان مست میشوي ؟
دادم سلام بر تـو و نوشیدم اشك خویش