بسم ربی الله
و به بیان تو،
پناه بر تو که بی واژه مرا میشنوی .
امشب در حرم امام رضا(ع) نشسته ام،
او که خوب میداند چه زمان پناه دهد.
او که تنها بودِ همهی نبودن هاست...
خیره به گلدستههای آبی رنگ و ماهِ همنشینش نشستهام و به تو میاندیشم.
کمیل میخوانیم ،
به عاقبت می اندیشم،
و بازهم درمیانش تو مقابل دیدگانم نشستهای...
به آن چهار صفر غریبی که قرار است تاریخ صفحهی موبایلم را به 04/29 برساند.
تاریخ بسیار غریبی است.
به خصوص برای من، که اساسا حافظهی تاریخی مناسبی ندارم.
و حالا منم و دو سه تاریخ و دیگر هیچ.
امشب شب عجیبی است.
مرور میشود تک تک لحظاتِ احلی من عسل ،
و دلی که راضی است به خواست و ارادهی مهربان پروردگار عالم.
یارب میگویم،
مینویسم،
گرچه قلم کافی نیست،
اما همه امیدم این است اذن بدهند و تو نیز ببینی امشب این ماهِ همنشینِ گلدسته های حرم را...
و شاید مرا...
رفیق!
عمر کوتاه است و دنیا کوچک تر از آنچه تصور میکنیم.
نمیدانم عاقبت چه خواهد شد. اما خوشا به حال آنان که عاقبت بخیر شدهاند.
آنان که درآغوش مولایشان آرمیدند .
امید به رحمتش دارم.
تو هم دعایم کن.
آن سفرکرده که صدقافله دل همره اوست
هرکجا هست خدایا به سلامت دارش
بسم ربی الله
روزی در دانشگاه ، یک مطالبه را بدست گرفتیم.
حرفمان این بود، چرا دانشجو معلمان را اجازه تحول خواهی نمیدهید؟
یادش بخیر.
یکدفعه انواع مخالفتها و تهدید ها روانه شد.
حرف نزنید، و الا گزینشی میشوید
چیزی نگویید وگرنه حقوقتان فلان میشود
تعلیق
و ...
اما امروزی که در جمع معلمان تحول خواه کشور عزیزمان حضور داریم، سربلندیم که استانمان در تحول خواهی پیشرو هست و تا اسم استان مرکزی میآید لبخند بر لب دغدغه مندان تحول خواه مینشیند، مفتخریم و سپاسگزاریم و الحمد .
https://eitaa.com/molavihossein1
بسم ربی الله
آقای من!
اگر اذن حیات بود ، نخواه این دیدار، دیدار آخرمان باشد.
اگر هم دفتر حکایت عمر رو به پایان بود، بیا و وساطتی کن
خوب میدانی که جز عنایت شما هیچ ندارم...
به راستی
وطن اینجاست که منم
و نه آنجا که تن راهی است...
اگر بروم
الی من تکلنی؟ ...
#وداع
بسم ربی الله
طرح گفتمانی شبهای طرح ولایت دانش آموزی
و مباحثه و گفت و گوی دانش آموزان
یکی از مهم ترین نقاط قوت طرح ولایت امسال است.
لا ادری/ هیچکس
کم شد از جمع خسته دلان یار دیگری.... بسیجی شهید محمد حسین دریس
خبر چه سنگینه...
جهادگرِ بسیجی
سیدمحمود مجیدی هم پر کشید
تربت رو دادم دست صدرا،
گفتم مراقبت کن ازش
جای خوبی نگهداری کن
سید محمود که از بیمارستان مرخص شد بده بهش بگو دیگه نبینیم حالت بد بشه؟
نیم ساعت نشد
صدرا گفت دیدی تربت به دستش نرسید؟