eitaa logo
ولاتریٰ
467 دنبال‌کننده
262 عکس
73 ویدیو
1 فایل
«زندگی آن‌قدر عزیز است که توصیه شده با وضو زندگی کنید.» 🍃
مشاهده در ایتا
دانلود
ولاتریٰ
@la_tora
ما قدیمیم، یا اباعبدالله...
12.85M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ممکن است هر امتی عزاداری کند خیابانها را از هیئت پر کند در حالی که می بیند اسلام مورد هجمه قرار می گیرد و دست به هیچ اقدامی نمی زند!
دلیلُ العقلِ، التفکّر و دلیلُ التفکّر، الصَمْت
کافی‌ج۱‌ص۱۶
@la_tora
صمت=سکوت،خلوت
خواب در سایه ی تو دیدن داشت دست از حُسن تو بریدن داشت روح از شوق تو پریدن داشت یکی از این دو بس مکیدن داشت زآن لبم بوسه ده، و الّا لب
«همین که می‌روید آنجا چشمتان به گنبد و ضریح مطهر اباعبدالله علیه السلام می‌افتد برای قدردانی از این نگاه آدم باید کلاهش را تا هفت آسمان بیاندازد. همین! فقط برای نگاه کردن به آن ضریح و آن گنبد.» آیت الله جاودان @kalame_tv1
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
من از آقای کلهر یاد گرفتم که اگه وسط کار، کوک سازم در رفت شلوغش نکنم. یواشکی لابلای ملودی، ساز رو دوباره کوک کنم و ادامه بدم. پیش میاد دیگه. میلاد @la_tora
گفت کسایی‌ که تو تعاملات روزانه زیاد حرف میزنن معمولا آدم حسابی نیستن @ir_tavabin
ولاتریٰ
t.me/hey_by_myself
مشهد،یک شهرک شهید بهشتی دارد که البته نامش شهرک عرب‌هاست؛شبیه دولت‌آباد تهران. پناهگاه خوزستانی‌های جنگ‌زده اول انقلاب.محسن چاووشی هم همین‌جا مدتی زندگی می‌کرده. من،هروقت بروم مشهد،حتمی با رفقا می‌رویم این‌جا،دور هم ماهی مزه‌دار می‌خوریم و در کوچه‌هایش که تو گویی نجف و کربلاست،وول می‌خوریم و قهوه و چای عراقی می‌زنیم. اما آن شب وسط ماهی‌خوری و گعده رفیقانه،حواسم بود این‌بار که آمده‌ام مشهد و تا این دم‌دمای آخر،هنوز بالاسر و پایین‌پای امام،اشکی نریخته‌ام ولو‌ قدر بال مگسی.برای من هنوز این‌چیزها مهم است. که مسعود نبی‌دوست درآمد و گفت: -راستی دکتر حتمی بریم از یه رزمنده مشهدی خاص مستند بسازیم تا زنده است.خاطرات نابی داره -مثلا؟ مثلا را طوری گفتم که یعنی «بعیده چیز جدیدی داشته باشه» که مسعود با همان لهجه مشهدی در جوابم ادامه داد: -از حاجی پرسیدم چیزی بوده توی جنگ که هنوز رهات نکرده باشه!گفت آره!یه بچه‌هه بود،دوازده‌سیزده‌سالش بود،لاجون.نمی‌دونم چطور خودش رو رسونده بود منطقه، ترکش اومده بود دوتا پاهاشو برده بود و اون‌قدر خون ازش رفته بود که وقتی رسیدم بالاسرش،دیگه دم‌دمای رفتنش بود.گفتم چی کار کنم براش.دست بردم با یه دستمال خیس حداقل خاکا رو از روی صورتش،چشماش پاک کردم. مسعود مثل همیشه سرخوش تعریف می‌کرد اما یک چیزی همین لحظه‌ها داشت یقه‌ام می‌کرد: - حاجی گفت مسعود فکر می‌کنی بچهه وقتی صورتشو داشتم پاک می‌کردم چی گفته باشه که من هنوز الان بعد سی‌سال یادش می‌افتم خورد می‌شم؟گفتم نمی‌دونم حاجی!گفت بهم گفت:مامان؟» جمعمان ساکت شده بود.مسعود ادامه داد: -صورت بچه رو پاک کردم،من رو نمی‌دید،دوباره گفت مامان!با بغض گفتم جانم! چیزی می‌خوای؟ دستم رو گرفت فشار داد و گفت: - به آقا بگین نترسیدم! @drhamidqaderi