چشم خود بستم که دیگـــر چشم مستش ننگـــرم
ناگـــــهان دل داد زد: دیوانه! من میبینمش...
لَبخَند
بدتر از یعقوب من بودم که بعد رفتنش
چشم هایم خوب میدیدند... ذوقم کور شد!
لَبخَند
هنرت در زندگانی چه بود؟
_ پاشدم خود را تکاندم، هر زمان خوردم زمین
خسته بودم، کم نیاوردم، هنر یعنی همین!
لَبخَند
سوزد و گریَد و افروزد و خاموش شود
هرکه چون شمع بخندد به شبِ تارِ کسی . .
لَبخَند