میخواستم کسی شوم که دیگران نگاهش کنند، نه اینکه فقط ببیننش. به حرفش گوش بدهند نه اینکه فقط آن را بشنوند.
اينکه میگويند گذشته فراموش میشود، چندان هم درست نيست؛ گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز میکند.
نه به قدری شکست خورده که ته خط باشه، نه اونقدری موفق که ذهنش آسوده باشه. در مرزی بین" اگر بیشتر تلاش کنم حتما میشه" و "دیگه دیر شده" گیر کرده.
تو میگویی اشرف مخلوقات اما یادت میرود آدمها دق میكنند و يادشان میرود اين را به ديگران بگويند ، آدمها دروغ میگويند و يادشان میرود جمعش كنند، آدمها سگ میشوند و يادشان میرود پاچه را ول كنند ، آدمها تصميم میگيرند و يادشان میرود عقل ندارند ، آدمها میروند و يادشان میرود بگويند به كجا، گاه هم میروند و يادشان میرود برگردند،
انگار آدمها ، هیچوقت آدم نمیشوند.