ذهنوراجِمن⋆
حالا که دارم - کتابِآندختریهودي رو میخونم بیشتر ازتون متنفر میشم الحافوزلیقزادهها!
« کتاب که تموم شد راجبش حرف میزنیم »
ذهنوراجِمن⋆
تجمعاتِ کفِخیابون شبِ ۵اُم / ماموریت!
امشبِجــالبانگیز"
بارون بود و هوایِ آخر اسفند که یه جون به آدم اضافه میکنه؛
مثل هر شبِ بعد افطار خودمونو آماده کردیم و رفتیم برای اینکه حماسه امشبمونوهم بسازیم.
وقتی رسیدم جلو ایستگاه صلواتیِ قرارگـاه دوتا خانومبلا یعنی زهرا و فاطمه رو دیدم. از قرار معلوم امشب ماموریت داشتن حرفای مستر شیوید طلا رو برسونن به گوش مردم ایران، با پیشنهاد بچه ها قرار شد منم باهاشون همراه بشم و این عملیات رو اجرا کنیم.
مثل آدمای شکارچی چشممون رو میچرخوندیم تا یه کیس پیدا کنیمو باهاش مصاحبه کنیم.
آدمای مختلف رنگو وارنگ با سن و سال متفاوت همه بودن،کنارهم کف خیابون.
با آدمای مختلف حرف زدیم و حرفاشونو شنفتیم و ثبت و ضبط کردیم ، تجربه های جالبی بود مثلِ : اکیپ پسری که امیدمونو از پسرای مملکت ناامید کردن و وقتی فاطمه گفت هرچی دوست دارین بگین، کف خیابونی ، لاتی طور و.. پسره نگاش کردو گفت ما که کف خیابونی نیستیم ما جبههایم(:
یا وقتی فاطمه داشت میگفت عمو تِری چی گفته و خانمه که وایب ادایی طور و مامامیا ماماسیتا داشت ، نزاشت فاطمه ادامه بده و گفت : نشنیده و نگفته میگم غلط کرده!
یا وقتی بدو بدو از اجتماع فاصله گرفتیم و چشممون افتاد به آقای سن و سال داری که ریش سفیدش با هودی سفید و شلوارلی آبی یخیش هارمونی خاصی درسته کرده بود تازه انگاری اونایی بود که آخر فامیلیش با راد تموم میشه یا بهش میخورد فامیلیش تهرانی باشه😂😔.
وقتی گفتیم ترامپ اینجوری گفته ی نگاه جالبی انداخت و گفت هرکس به اندازه شعورش حرف میزنه و ترامپ هم که حیوونی بیش نی تنگ حرفاشم گفت اصلا کیف میکنم این جمعیتو میبینم.
ماهم که حسابی کیفمون کوک شد با انرژی بیشتری رفتیم سمت سوژه های دیگه. نمیدونم از کدومشون بگم از
دوتا دختری که حجاب نداشتن و شکل و شمایلشون با ما فرق داشت ، گفتن بخاطر وطنمون اومدیم و جونمون رو هم میدیم. آخرشم با ی بغل دوستداشتنی خداحافظی کردیم ..
یا خانومی که بچهش دو ماهه بودو میگفت این اومدنا سختیِ شیرینه.
یا اون آقاپسر کاسبی که عکس چشم زیدی رو گردنبند کرده بود و وقتی گفتیم ترامپ اینو گفته با لبخند برای جناب زردک خط و نشون کشید.
یا اون پیرمرد سیگار بدستی که گفت اون خودش مثل میمونه واسه ما حرف میزنه.
یا دختر چفیه فلسطینی به سری که گفت به ترامپ بگید زیاد زر نزنه وگرنه جنتی رو هم زنده میکنیم
یا یه چیزی که غیر قابل پیشبینی بود و ترکیدیم از خنده😂
دختر بچه ای که اومد گفت از منم مصاحبه بگیرید و رفتیم کنار مامانش وایستاد و ماهم گفتیم عمو تِری چی گفته ، یکم فکر کرد مکث کرد بعد گفت ترامپ گـ💩ـوه خورده و مامانش هین کشید و گفت نننننه اینجوری نگوو.
یا زن و شوهری که دور میدون نشسته بودن و وسط مصاحبه یه ماشین زد به زهرا و زهرا شد جانباز راه مصاحبه..
و خییییییلی آدم دیگه با طرز فکر متفاوت از کاسب بگیر تا دانش آموز و دانشجو و خونه دار و ..
همشونو ثبت کردیم تا برسونیم دست مردم.
صوتای ضبط شده رو با تیکه کلامایی که تو حرفاشون گفتن سیو کردم یه اسکرین شات هم گرفتم تا بمونه به یادگـار از روزای کفِخیابون*
برگشتنی هم زهرا دستشو گرفته بود رو پهلوش و تمارض میکرد ماهم بخاطر اینکه دلش نشکنه باهاش همراهی میکردیم و گفتم شدی جانباز هفتاد درصد اما خب موقع بدو بدو جلو حاجاخا و دیوونه بازی وسط تجمع فهمیدم شاید جانباز نیم درصد شده باشه(:
خلاصه که خوش گذشت ..
بماند به یادگــار.