eitaa logo
ذهن‌وراج‌ِمن⋆
119 دنبال‌کننده
140 عکس
21 ویدیو
0 فایل
* ترشحـات‌مغزی‌ِمن‌ِ‌پرحرف! * دفترچه‌‌خاطرات / افاضـات‌ِاضــافه * برای‌نفرت‌پراکنـي‌به‌آدِمــا Vive le Bagatelle!» عبارتی فرانسوی به معنای‌ زنده‌باد‌چرندیات!» . https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_o6noq0s&btn=یه.دهه me : @Eyn_mimir
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 𝒇𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉.𝒏
ساوه کفاف کارایی ک دوس دارم انجام بدمو نمیده
« و همچنان ما خواب‌زده‌ گانیم. »
تجمعاتِ کفِ‌خیابون شبِ ۵اُم / ماموریت!
ذهن‌وراج‌ِمن⋆
تجمعاتِ کفِ‌خیابون شبِ ۵اُم / ماموریت!
امشبِ‌جــالب‌انگیز" بارون بود و هوایِ آخر اسفند که یه جون به آدم اضافه می‌کنه؛ مثل هر شبِ بعد افطار خودمونو آماده کردیم و رفتیم برای اینکه حماسه امشبمونوهم بسازیم. وقتی رسیدم جلو ایستگاه صلواتیِ قرارگـاه دوتا خانومبلا یعنی زهرا و فاطمه رو دیدم. از قرار معلوم امشب ماموریت داشتن حرفای مستر شیوید طلا رو برسونن به گوش مردم ایران، با پیشنهاد بچه ها قرار شد منم باهاشون همراه بشم و این عملیات رو اجرا کنیم. مثل آدمای شکارچی چشممون رو میچرخوندیم تا یه کیس پیدا کنیمو باهاش مصاحبه کنیم. آدمای مختلف رنگو وارنگ با سن و سال متفاوت همه بودن،کنارهم کف خیابون. با آدمای مختلف حرف زدیم و حرفاشونو شنفتیم و ثبت و ضبط کردیم ، تجربه های جالبی بود مثلِ : اکیپ پسری که امیدمونو از پسرای مملکت ناامید کردن و وقتی فاطمه گفت هرچی دوست دارین بگین، کف خیابونی ، لاتی طور و.. پسره نگاش کردو گفت ما که کف خیابونی نیستیم ما جبهه‌ایم(: یا وقتی فاطمه داشت می‌گفت عمو تِری چی گفته و خانمه که وایب ادایی طور و مامامیا ماماسیتا داشت ، نزاشت فاطمه ادامه بده و گفت : نشنیده و نگفته میگم غلط کرده! یا وقتی بدو بدو از اجتماع فاصله گرفتیم و چشممون افتاد به آقای سن و سال داری که ریش سفیدش با هودی سفید و شلوارلی آبی یخی‌ش هارمونی خاصی درسته کرده بود تازه انگاری اونایی بود که آخر فامیلیش با راد تموم میشه یا بهش میخورد فامیلیش تهرانی باشه😂😔. وقتی گفتیم ترامپ اینجوری گفته ی نگاه جالبی انداخت و گفت هرکس به اندازه شعورش حرف میزنه و ترامپ هم که حیوونی بیش نی تنگ حرفاشم گفت اصلا کیف میکنم این جمعیتو میبینم. ماهم که حسابی کیفمون کوک شد با انرژی بیشتری رفتیم سمت سوژه های دیگه. نمی‌دونم از کدومشون بگم از دوتا دختری که حجاب نداشتن و شکل و شمایلشون با ما فرق داشت ، گفتن بخاطر وطنمون اومدیم و جونمون رو هم میدیم. آخرشم با ی بغل دوست‌داشتنی خداحافظی کردیم .. یا خانومی که بچه‌ش دو ماهه بودو می‌گفت این اومدنا سختیِ شیرینه. یا اون آقاپسر کاسبی که عکس چشم زیدی رو گردنبند کرده بود و وقتی گفتیم ترامپ اینو گفته با لبخند برای جناب زردک خط و نشون کشید. یا اون پیرمرد سیگار بدستی که گفت اون خودش مثل میمونه واسه ما حرف میزنه. یا دختر چفیه فلسطینی به سری که گفت به ترامپ بگید زیاد زر نزنه وگرنه جنتی رو هم زنده میکنیم یا یه چیزی که غیر قابل پیش‌بینی بود و ترکیدیم از خنده😂 دختر بچه ای که اومد گفت از منم مصاحبه بگیرید و رفتیم کنار مامانش وایستاد و ماهم گفتیم عمو تِری چی گفته ، یکم فکر کرد مکث کرد بعد گفت ترامپ گـ💩ـوه خورده و مامانش هین کشید و گفت نننننه اینجوری نگوو. یا زن و شوهری که دور میدون نشسته بودن و وسط مصاحبه یه ماشین زد به زهرا و زهرا شد جانباز راه مصاحبه.. و خییییییلی آدم دیگه با طرز فکر متفاوت از کاسب بگیر تا دانش آموز و دانشجو و خونه دار و .. همشونو ثبت کردیم تا برسونیم دست مردم. صوتای ضبط شده رو با تیکه کلامایی که تو حرفاشون گفتن سیو کردم یه اسکرین شات هم گرفتم تا بمونه به یادگـار از روزای کفِ‌خیابون* برگشتنی هم زهرا دستشو گرفته بود رو پهلوش و تمارض میکرد ماهم بخاطر اینکه دلش نشکنه باهاش همراهی میکردیم و گفتم شدی جانباز هفتاد درصد اما خب موقع بدو بدو جلو حاجاخا و دیوونه بازی وسط تجمع فهمیدم شاید جانباز نیم درصد شده باشه(: خلاصه که خوش گذشت .. بماند به یادگــار.
ذهن‌وراج‌ِمن⋆
امشبِ‌جــالب‌انگیز" بارون بود و هوایِ آخر اسفند که یه جون به آدم اضافه می‌کنه؛ مثل هر شبِ بعد افطار
فقط اون پسره که عکس چشم دختر خوشگله رو گردنبندرزین کرد بود انداخته بود گردنش وای🤣>> الان دوباره یادم افتاد ..
مافیای آنلاین اینجوریه ک یهو میبینی یه پیرمرد وسط چالشش داره پرایدی که به فروش گزاشته رو تبلیغ میکنه :)
دختر دایی‌م خیلی رندوم ساعت 4 صبح : zeynab core :
« ما زخم‌خوردگان‌ جنگ‌های طایفه‌ای هستیم. » کورسرخی | عالیه عطایی
ذهن‌وراج‌ِمن⋆
حالا که دارم - کتابِ‌آن‌دختریهودي رو میخونم بیشتر ازتون متنفر میشم الحافوزلیق‌زاده‌ها! « کتاب که تمو
*همیشه دوست دارم انسان متفاوتی باشم* حوالـی ساعت ۷ صبحِ امروز کتابِ [ آن دختر یهودی ] را به اتمام رسوندم. حقیقتش رو بگم من اکثرا با کتاب ها تحت‌تاثیر قرار میگیرم ، اون هم بخاطر اینکه همیشه نقش اول داستان خودم بودمُ با جریان کتاب زندگي کردم. آن دختر یهودي به دلیل اینکه شخصیت ها واقعی هستند و اتفاق ها، اتفاق افتادن بیشتر منو جذب میکرد و برام هیجان‌انگیز تر و جالبناک بود .. برایِ منی که از زندگی روتین و تکراری بیزار بودم بیشتر منو جذب زندگي شخصیت ها و فضای داستان کرد .. مخصوصا احمد که حرفاش مثلِ شبنم دم صبح نشست روی قلبم. برای ریما غمم‌گین شد و بهش غبطه خوردم. راستش با نَدی خیلی انس گرفتم و عمیقا با احساساتش این دو روز رو زندگي کردم. و اما حِسان، از خودگذشتگی ، جوونمردی‌ش و قرباني شدنش واقعا دلمو سوزوند .. سماح ، خاله سعاد ، سارای نابغه و ... همه رو تو ذهنم حوالی سال های ۱۹۷۸ تا ۲۰۰۰ تو شهر لبنان و تونس تو لحظه های نفس‌گیر مقاومت نگه میدارم. مهمترین چیزی که این کتاب رو برایِ من جذاب کرد (جهت دادن و هدف داشتن برای این متفاوت زندگی کردن بود) من که دوسش داشتم ، خلاص. .