ذهنوراجِمن⋆
امشبِجــالبانگیز" بارون بود و هوایِ آخر اسفند که یه جون به آدم اضافه میکنه؛ مثل هر شبِ بعد افطار
فقط اون پسره که عکس چشم دختر خوشگله رو گردنبندرزین کرد بود انداخته بود گردنش وای🤣>>
الان دوباره یادم افتاد ..
ذهنوراجِمن⋆
فقط اون پسره که عکس چشم دختر خوشگله رو گردنبندرزین کرد بود انداخته بود گردنش وای🤣>> الان دوباره یادم
مطمئنم معصومه اینو بخونه ضجه میزنه*
مافیای آنلاین اینجوریه ک یهو میبینی یه پیرمرد وسط چالشش داره پرایدی که به فروش گزاشته رو تبلیغ میکنه :)
ذهنوراجِمن⋆
حالا که دارم - کتابِآندختریهودي رو میخونم بیشتر ازتون متنفر میشم الحافوزلیقزادهها! « کتاب که تمو
*همیشه دوست دارم
انسان متفاوتی باشم*
حوالـی ساعت ۷ صبحِ امروز کتابِ [ آن دختر یهودی ] را به اتمام رسوندم.
حقیقتش رو بگم من اکثرا با کتاب ها تحتتاثیر قرار میگیرم ، اون هم بخاطر اینکه همیشه نقش اول داستان خودم بودمُ با جریان کتاب زندگي کردم.
آن دختر یهودي به دلیل اینکه شخصیت ها واقعی هستند و اتفاق ها، اتفاق افتادن بیشتر منو جذب میکرد و برام هیجانانگیز تر و جالبناک بود ..
برایِ منی که از زندگی روتین و تکراری بیزار بودم بیشتر منو جذب زندگي شخصیت ها و فضای داستان کرد ..
مخصوصا احمد که حرفاش مثلِ شبنم دم صبح نشست روی قلبم.
برای ریما غممگین شد و بهش غبطه خوردم.
راستش با نَدی خیلی انس گرفتم و عمیقا با احساساتش این دو روز رو زندگي کردم.
و اما حِسان، از خودگذشتگی ، جوونمردیش و قرباني شدنش واقعا دلمو سوزوند ..
سماح ، خاله سعاد ، سارای نابغه و ...
همه رو تو ذهنم حوالی سال های ۱۹۷۸ تا ۲۰۰۰ تو شهر لبنان و تونس تو لحظه های نفسگیر مقاومت نگه میدارم.
مهمترین چیزی که این کتاب رو برایِ من جذاب کرد (جهت دادن و هدف داشتن برای این متفاوت زندگی کردن بود)
من که دوسش داشتم ، خلاص.
#چگونه_ازتنهایی_نمیریم.
ذهنوراجِمن⋆
*همیشه دوست دارم انسان متفاوتی باشم* حوالـی ساعت ۷ صبحِ امروز کتابِ [ آن دختر یهودی ] را به اتمام ر
«تکرار» از نشانههای جهنم نیست؟
#یهتیکهکتاب