ذهنوراجِمن⋆
«زیارت اگر بیدوست باشد پر از یاد دوست است و اگر با دوست باشد پر از محبت دوست. محبت و یادتان هر دو بوده و هست ..🫀🌱»
- کتابِرنجِمقدس
من الان در نقطه ای از زمین نشسته ام که که هوایش با بقیه مکان ها فرق میکند.!
اینجا انگار همه چیز یک قیمتي دارد . .
اینجا مثل کارواش است ، کارواش روح و روان.
کار صد جلسه تراپی را در یک ساعت که نه در یک لحظه میکند!
نفس میکشم و دلم نمیخواهد باز دم داشته باشد ..
نسیمی مانند دستی نوازشگر میآید و روسری ام را به بازی میگیرد ..
اینجا که می آیی سبز میشوی و جوانه میزنی البته بعضی هم آبی میشوند به وسعت آسمان(:
دلم میخواهد تا همیشه اینجا بمانم،
جایی که شلوغ است و پر سروصدا اما تو در این همهمه خلوت کرده ای و خودت هستی و خودش!
پارادوکس عجیبی دارد اینجا
پارادوکسی سرشار از آرامش ..
اینجا همان جایِ امن است.
«حرمِامنِخانمفاطمهیمعصومه»
بدون جاری شدن کلام حاجت روا میکند.
" دلم خواست پسر باشم .."
تنها و بدون امکانات خاصي سماور قدیمیاش را علم کرده بود و چایی سیاهِ غلیظی همراه با ظرف پرقندی که کنار سماورش بود به بقیه تعارف میکرد ..
حسین حسین گفتن ذاکر هم به راه بود و در تاریکی شب و کمیِ زائر دلش را حواله میکرد به حضرت معصومه ..
از سر و رویش معلوم بود حسابی صفا میکند و کیفش به همین چیزهایِ معمولی اما پر برکت کوک است(:
راستی یادم رفت بگویم او پیرمردِ اهلِدل و خوش زبانی نبود یا حتی پا به چلچلی هم نگذاشته بود .. او جوانی بود همسن و سال خودم ، دهه هشتادي از همان نسل زِدی که همیشه حرفشان سر زبان است.
تا آخرین لحظه زندگیم فراموش نمیشه این درد طاقت فرسا
درد خیانتی که با بند بند وجودم حس کردم
و معنای دقیق تو یک شب پیر شدن رو تجربه!