امروز دارم ادامه قصه رو مینویسم یه سری از کارهامو انجام دادم برای ناهار هم زیاد خودمو درگیر آشپزی نکردم میخوام دو پیازه درست کنم .😍👌
مواد لازم
سیب زمینی به مقدار لازم
پیاز
ادویه و زردچوبه
و عشق به خانواده فراوان 👌😉😊
آقای همسر که تشریف بردند منم با غذاهای ساده فعلا زندگیو میگذرونم تا حوصله ام سر جاش بیاد 😊☺️
واسه دل خودم ❤️
https://eitaa.com/lela38
پارت هفتم زندگی لیلا 🌱✍
قصه آشنایی من و آقای همسر و زیارت
تابستون 86بود که من کلاس نویسندگی میرفتم .ایستگاه رادیو برای علاقمندان به گویندگی و نویسندگی کلاس گذاشته بود اون سال منم در اون کلاسهای آموزشی شرکت کردم .
چقدر هم کلاسهای خوبی بود چند تا هم دوست پیدا کردم .
البته این ایستگاه رادیویی که دارم میگم از روستای ما فاصله داشت من روستا زندگی میکردم و محل آموزش نویسندگی خرمآباد بود .دو روز درهفته میبایست میرفتم شهر به خاطر کلاسهای آموزشی 📚📚
اون موقع ها من درسم تموم شده بود و به صورت خصوصی در مدرسه روستا هم پیش دبستانی هم تدریس میکردم .
از یه طرف هم در دانشگاه پیام نور مهندسی جغرافیا میخوندم .
روزگار خوبی بود .درس میخواندم .تدریسم میکردم .کلاس نویسندگی که کلاس مورد علاقه ام هم بود میرفتم .چی از این بهتر .کنار خانوادم هم بودم .😊
تا اینکه کلاسهای آموزشی روبه پایان بود که از طرف آموزشگاه گفتند اردو ثبت نام میکنند . اونم کجا مشهد امام رضا 🥺
اینقدر خوشحال شدم .میدونید چرا چون تا اون موقع مادرم به زیارت نرفته بود .و آرزو داشت به زیارت بره منم با خودم گفتم اسمشو مینویسم بره اصلا خودم قصد زیارت رفتن نداشتم چون یکبار از طرف مدرسه رفته بودم .
خلاصه از شور و شوق اونروز نمیدونم اون مسافت طولانی از شهر به روستا چطوری گذشت .با مادرم صحبت کردم خیلی خوشحال شد.و موافق بود قرار بود با پدرم صحبت کنه رضایت که داد اسمشو بنویسم
خلاصه شب اون روز مادرم صحبت کرد و همه موافق بودند .منم اسم مادرم و نوشتم .با اسم زن عموم ولی پدرم و برادر بزرگم گفتند خودتم همراهشون برو. من که اصلا قصد زیارت رفتن نداشتم .ولی با گفتن این حرف بزرگترها خوشحال شدم و شور شوق زیارت تو دلم افتاد .
سفر ما به سفر خانوادگی بزرگ بود یعنی یه قشر خاص نبودند از عموم مردم ثبت نام کرده بودند.
خلاصه ما با اتوبوس عازم سفر به مشهد مقدس شدیم .چقدر خوشحال بودم .
چقدر مادرم و زن عموم خوشحال بودند میتونستم شوق و تو چشماشون ببینم.
اتوبوس شلوغ بود و کسی کسی و نمیشناخت .هر کی با دوست و فامیل خودش گرم گرفته بود .من و مامان زن عموم و دوستم فاطمه و مامانش تو یه ردیف بودیم .
تو اتوبوس یه آقا پسری اون وسطا به همه کمک میکرد .بیشتر به مسن ترها،فلاکس هاشو نو پر میکرد .وسیله هاشونو جابه جا میکرد و کمک حالشون بود .اسمش رو زبون همه بود.به همه کمک میکرد.
چند بار هم تو جابه جایی وسایل به ما هم کمک میکرد .صداش میکردند .محمد ،آقا محمد ......
خلاصه به مشهد رسیدیم یه خونه بزرگ ویلایی با یه درخت انگور که شاخه و برگهاش همه سقف حیاط و پوشنده بود چقدر قشنگ بود با گذشت 19سال هنوز اون حیاط بزرگ با جزییات توی ذهنمه 👌
خلاصه چند روزی مشهد بودیم و چند باری رفتیم زیارت و کلی هم بهمون خوش گذشت بازار گردی،و سوغاتی خریدنای مامان...
خلاصه برگشتنی دریا و جنگل و اون سال تو ساحل دریا کلی صدف برای گلدونامون جمع کردم.همون موقع هم مثل الان به گل و گیاه علاقه داشتم .🪴🍀☘🌿
بچه ها آقا محمد قصه ما با خانواده به زیارت آمده بود مامان ،خاله ،شوهر خاله و خیلی از اقوامش که الان حضور ذهن ندارم ...
این آقا تو سفر برگشتنی با خانواده سعی میکرد خودشو به ما نزدیک کنه .
و منی که اون موقع ها اصلا به چیزی به اسم ازدواج فکر نمیکردم .
کلی مشغول درس و دانشگاه بودم ....🥺
خلاصه سفر ما هم تموم شد .
هنوز چند روزی ازامدنمون نگذاشته بود که فاطمه دوستم تماس گرفتند و احوال پرسی و گفت آقا محمد گفته تو سفر این خانم و دیدم بهش علاقمند شدم هماهنگ کن اگر اجازه میدن با خانواده بریم خواستگاری .منو نمیگید .همونجوری خشکم زد .اصلا نمیدونستم چی بگم . اصلا روم نمیشد به مادرم بگم. خلاصه اونروز چیزی نگفتم بعد از یه هفته که میگذره و من دانشگاه هستم دوباره فاطمه زنگ میزنه به مادرم و باهاش صحبت میکنه . مادرم هم با خانواده صحبت میکنه.
که از همون اولش داداش بزرگم گفت نه و مخالف سرسخت هم بودند.و دلیلش هم این بود که ما اصلا این خانواده رو نمیشناسیم و هیچ شناختی ازشون نداریم .
من خودم هم برام مهم نبود چون علاقه ای بهش نداشتم .واصلا درکی از ازدواج و دوست داشتن نداشتم .انگاری هنوز در دنیای بچگی سیر میکردم .
خلاصه .گذشت و گذشت تا مهر ماه شد و مدارس باز شدند و من مدرسه میرفتم .
یه روز دوتا مهمون بی خبر آمدن مدرسه اقا محمد و خواهرشون به دیدنم آمدن ...... نشستیم من و خواهرش و آقا محمد کلی با هم حرف زدیم ....از همه چی گفتیم الا خواستگاری ....
فقط موقع رفتنی گفت من دوست دارم و ای کاش نمیگفت اون جمله رو ومن گرفتار عشق و دوست داشتنش نمیشدم ...... انگار با اون یه جمله من و از دل دنیای بچگی کشید بیرون و وارد یه دنیا ناشناخته کرد.به اسم دنیای وابستگی و وابسته شدن.......🥺
لیلا نوشت 🌱
واسه دل خودم ❤️
https://eitaa.com/lela38
ناگفته نماند آقای همسر خودش عضو کانال هستند و جز به جز همه چیو رصد میکنه 😊😂👌