" نَغمهی مَثنَوی ''
بهم قول داده بودی یه روزی تو کوچه های یزد باهم قدم میزنیم ...
لیاقتش همون اصفهان بود ...
اندر ره فقر دیده نادیده کنند
هر آن چه حدیث تست نشنیده کنند
خاک در آن باش که شاهان جهان
خاک قدمش چو سرمه در دیده کنند
" نَغمهی مَثنَوی ''
___
دیگران چون بروند از نظر از دیده روند...
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی!