حقیقت اینه که دیگه اگه کسی حتی بیاد جلو من خودشو تیکه تیکه کنه هم بهش باور ندارم.
موهبت/ اولین تصویر من از این واژه، زندگیه. تمام ثانیه هایی که میتونست همین الان ازت گرفته بشه اما هنوز هم داره حرکت میکنه. بالا و پایین، کم و زیاد. هرکدومش بیانگر یه عمل خاصِ. اینکه هنوز یه چیزی این وسط زندهاس. هرچند خستهاس اما زندهاس و نفس میکشه. موهبت یعنی اعتمادِ یکی از تو قدرتمند تر بهت. اعتماد خدا به تو، برای عوض کردنِ حتی شده یه آجر کوچیک رو زمین. برای حرکت و نور بخشیدن. برای اعتماد کردن. موهبت یعنی اعتماد خدا به تو.
من بندهی نظمام. بندهی جملهی هر آچار جایی و پیچگوشتی مکانی دارد( از واسابیِ عزیز).
این روزای من تعریف جالبی نداره. دارم دست و پا میزنم برای مرتب کردن زندگیم. دارم تلاش میکنم همه چیز سر جاش باشه. نه به خودم میرسم و نه به چیزایی که واقعا دلم میخواد انجامشون بدم. توی هر کار کلی اتلاف وقت دارم بخاطر محو شدن تو افکارم و شبها هم اصن جالب نمیگذرن. دارم خیلی کار انجام میدم که سر و ته ندارن و پوچن. در تکاپوام اما تو خلاء، توی ندونستن، نفهمی، گیجی، گذشته، آینده، آینده، آینده.