eitaa logo
Leeminsoo's fakes
7 دنبال‌کننده
29 عکس
1 ویدیو
0 فایل
فیک و تک پارتی از بی تی اس مینویسم خوشحال میشم بخونی و عضوی از خانوادهٔ من باشی ایدی ویسگونم:lerry@
مشاهده در ایتا
دانلود
هزارمین قول انگشتی را به یاد آور دستش را با اطمینان خاطر فشار میدهم، تلاش میکنم حس کند همه چیز مرتب است نفسی عمیق میشود و میگوید :«اگر دوباره اینطوری شدی برو دکتر... باشه؟ » سرم را تکان میکنم و لبخندی میزنم، در پاسخ به من لبخندی شیرین میزند و چال گونه اش معلوم میشود.. چال گونه ی او خیلی شبیه به مال نامجون است، زیباست. وقتی گارسون سفارش هایمان را میاورد و من ایس امریکانویم را سر میکشم، حس میکنم دوباره زنده شده ام. سومی با اشتیاقی وصف ناپذیر ترامیسوی شکلاتی اش را میخورد و موهایش روی صورتش ریخته است، هرچند برایش مهم نیست. به بامزگی او لبخند میزنم، از کیفم کاغذ خودکاری در می آورم و شماره ام را روی ان مینویسم و کنار ظرف ترامیسوی او میگذارم، موهای پریان روی صورتش را به پشت گوشش میدهم تا او را اذیت نکند.. دستم لحظه ای روی استخوان فکش باقی میماند. کیفم را بر میدارم و اشاره دست از او خداحافظی میکنم :«یه ساعت تموم شد کوچولو باید برم. » سومی دهانش پر است و نمیتواند اعتراضی کند، در عوض نگاه با مزه اش را روی خودم، موقع خروج از کافه حس میکنم. 🩵ویو سومی همان طور که سعی میکنم ترامیسوی را قورت دهم به کاغذ کنار ظرفم نگاه میکنم، مشابه اش است... فکر کنم اولین دختر در دانشگاه هستم که چنین افتخاری نصیبم شده است یک یادداشت زیر شماره اش است: بعد از یک شب به بعد پیام بده، اگر بیدار بودم بهت زنگ میزنم . خوشحال میشم مزاحم خوابم نشی کوچولو
برای من شرط هم گذاشته است، انگار من بوده ام که شماره اش را خواسته ام. شماره اش را سیو میکنم و بعد از تمام کردن خوراکی مورد علاقه ام، به داخل دانشگاه برمیگردم. میخواستم هه این را ببینم و همه چیز را به او بگویم. به سمت گل فروشی میرم تا برای روی میزم مقداری گل بخرم، اتاقم بدون گل بسیار بی روح است . 🩷ویو جین بعد از خارج شدن از کافه، ماشین پدرم جلویم ظاهر شد. افکارم هنوز پیش سومی و حس جدید و تازه ام نسبت به او و لمس هایش بود که صدای مردانهٔ او را از داخل ماشین لوکس و مشکی اش شنیدم:«جین!.. سوار شو دیگه! » یه او نگاه کردم، شیشهٔ سمت صندلی شاگرد را پایین داده بود و فرمان را گرفته است، موهایش کوتاه تر از قبل شده است و دارای بی شمار تار موی سفید هستند، صورتش لاغر از شده است و استخوان های گونه اش تیز تر شده اند... کیفم را بغل میکنم :«او.. اومدم پدر... » در را باز کردم و روی صندلی شاگرد نشستم، کیفم را روی پایم گذاشتم. هنوز به کت و شلوارش تعهد دارد، امروز سر تا پا مشکی پوشیده است:«سلام پدر.. » تا پاسخش را بشنوم دو نفس او را شنیدم،سینه ام سفت شد. صداش را صاف کرد :«سلام پسر نقاش من.... اوضاع چطوره؟ » نفس عمیقی کشیدم، فعلا اوضاع آرام بود. نفسی گرفتم :«تازه ترممون شروع شده . .. فقط یه تکلیف دارم برای هفته ی بعده.. » سرش را تکان میدهد، سعی دارد روی رانندگی تمرکز کند:«ایده ای داری؟ » لب هایم را بهم فشار میدهم:«هنوز نه پدر.. »
بچه ها توی لینک ناشناس درخواست های تک پارتی و یا چند پارتی بدین سعی میکنم اخر هفته ی بعدی همه رو بذارم و سعی میکنم تا شب چند تا پارتی دیگه هم بذارم❤️‍🩹
هزارمین قول انگشتی را به یاد آور سر تکان میدهد، به سمت راست میپیچد و در خیابان های خلوت و بی روح سئول در فصل پاییز رانندگی میکند و آرام نفس میکشد. سعی میکنم موضوع را عوض کنم:«اوضاع شرکت چطوره؟ همه چیز مرتبه؟ » پیشانی اش را ماساژ میدهد:«نه، واردات یه سری از کالا ها از چین به مشکل برخورده. حالا بازار از ما طلبکاره » سعی میکنم خود را مشتاق نشان دهم:«چرا؟ مجوزشون مشکل داشته؟ » سرش را به علامت منفی تکان میدهد:«نه.. هواپیمایی که قرار بود بیارشون، خرابه و پیشتر از آخر هفته به کشور نمیرسن.. » به انگشتر ازدواج و آشنای در دستش نگاه میکنم و می گویم:«نگران نباش پدر، شما این همه سال به موقع کالا هارو وارد بازار کردین حالا یه بار دیر بشه مشکلی نداره » لبخندی بی جان و کمرنگ میزد و به من نگاه میکند:«فهمیده تر شدی پسر » متقابلا لبخند میزنم و می گویم:«دوست ندارین اینطوری؟» به سمت چپ میپیچد و میگوید :«آرزوم بود اینطوری باشی اما الان چیز دیگه ای میخوام ازت که اگر وقت داری، باید برام انجامش بدی؟ » کنجکاو می شوم :«خب،بگین انجامش می دم» به داشبورد اشاره می کند :«بازش کن، یه عکس خانوادگی داخلشه» دست میبرم و با دستانی لرزان داشبورد را باز میکنم و عکس را پیدا میکنم. عکس خانوادگی مان است، شش ماه قبل از اینکه بیماری توان مادرم را از او بگیرد و بعد هم از ما او را بگیرد. پیراهنی به رنگ صورتی کمرنگ به تن دارد، یقه ی قایقی دارد و پیراهنش را زیر زانو هایش آمده است و موهای کوتاه قهوه ای رنگش تا شانه هاش است من با پیراهنی سفید رنگ و کربات مشکی رنگ بالای سر پدر و مادرم ایستاده ام و لبخندی واقعی دارم
اوکی... نت ها داره کم کم وصل میشه، دعا کنید کامل وصل بشه... واقعا خسته ام 😭
هزارمین قول انگشتی را به یاد آور صورت پدرم سر حال تر از الان است، مرگ مادرم همه مان را از پا در آورد پدرم بدون اینکه به من نگاه کند ، میگوید:«میتونی برام روی یه بوم بزرگ بکشیش؟ » به او نگاه می کنم ، این اولین بار است که از من میخواهد نقاشی برای او بکشم. سرم را تکان میدهم و پدرم که در حال پارک کردن است را تماشا میکنم :«حتما پدر... سعی میکنم عالی بکشم » ماشین را خاموش می کند و می گوید :«روت حساب کردم... حالا پیاده شو... باید بریم. 🩵ویو سومی وقتی از کافه خارج شدم به داخل دانشگاه برگشتم تا سومی را ببینم، اما پسری جلویم را گرفت. به او نگاه کردم، نامجون است با همان چال گونهٔ همیشگی اش. با لحنی گرم میگوید :«قرار خواهر کوچولوی من با کیم سوک جین چطور پیش رفت؟ » احساس کردم تمام خون بدنم به سمت لپ هایم حجوم بردند:«تو از کجا... » «دیدمت باهاش رفتی بیرون.. خب.. خوش اخلاق بود؟ » لب هایم آویزان می شود :«نمیدونم... لجبازه.. البته مهربون و محترمه.. فقط.. خیلی مرموزه.. فکر کنم با قهوه زنده اس . » موهایم را نوازش می کند و می گوید:«درسته.. اینا جین رو تشکیل دادن.. » به خودم جسارت می دهم و سوالم را میپرسم :«جین همیشه این سردرد های یه دفعه ای رو داره؟ » با تعجب به من نگاه می کند :«دوباره گرفتش؟ » با چشم هایی درشت به او نگاه می کنم:«قبلا این حس رو تجربه کرده؟ » پیشانی اش را می مالد:«ضعیف بود.. ولی خب... این دفعه بیشتر بود شدتش. »
هزارمین قول انگشتی را به یاد آور اخم های نامجون کمی در هم می رود، اما سعی می کند عادی باشد... انگار که انتظار نداشت چنین چیزی بشنود دست هایش را در جیب شلوارش میبرد و میگوید :«اوکی خواهری... برو.. و قرار سه شنبه رو یادت نره، میان دنبالت. خب؟ » سر تکان میدهم و با دستش خداحافظی می کند و می رود. حال در میان هیاهوی دانشگاه، یک سوال ذهن مرا ساکت کرده است، آیا واقعا این سردرد های جین طبیعی است؟ شایدم هست و من وسواس زیادی به خرج میدهم. دستانی سفید از پشت مرا بغل می کند، از روی شانه به پشتم نگاه میکنم. هه این است، بسیار سر حال و شاداب مثل همیشه همان طور که می خندد، می گوید:«بستنی گرفتم! بیا بریم ببینیم قرار با کیم سوک جین چطور بود؟ » پوکر می شوم:«کسی هست تو این دانشگاه ندونه من باهاش رفتم بیرون؟ » همان طور که یک بستنی شکلاتی را به سمتم می گیرد می گوید:«داشتم دنبالت می گشتم، نامجون رو دیدم و اون گفت باهاش رفتی بیرون. منتظر بودم بیای برام تعریف کنی، خب چطور بود؟ » همان طور که گازی از بستنی ام می زنم و شیرینی کاکائو را در دهانم حس می کنم با صدایی آرام می گویم:«شماره اش رو دارم! » کمی جا می خورد و عینکش را درست می کند:«جدی می گی؟ واقعا! وای پس دختر الهی این دانشگاه تویی! » لبم را لیس می زنم و می گویم :«دختر الهی؟ چی هست؟ منظورت چیه؟ » به سمت حیاط دانشگاه بدم بر می داریم و می گوید:«سال سوم کارشناسی که بودیم با بچه ها شرط بستیم دختری که جین بهش شماره می ده بهش بگیم دختر الهی... همیشه بهش میگفتیم دختر الهی ولی بچه های مهندسی دانشگاه می گفتن مجهول جین » و لبخندی بامزه می زند.
Dark night پارت اول مانند تمام شب هایی که به پشت بام کمپانی می آمدم، داشتم شهر شلوغ و پر نور سئول را زیر پا هایم نگاه میکنم. هودی مشکی رنگم موهای بازم را پوشانده اند. باران نم نمی آغاز شده است و بوی آرام بخش آن را استشمام می کنم. در این نقطهٔ بالا در این ساختمان منتظر جونگ کوک هستم. شش ماه است که به کره مهاجرت کرده ام و در دانشگاه یانسه در رشته ی میکاپ درس میخوانم.همه فکر می کنند که فقط به خاطر رشته ام آمدم به کمپانی و میکاپر جونگ کوک شدم اما اشتباه است، من از دوران نو جوانی ام میخواستم فقط لحظه ای، شده یک ثانیه مستقیم در چشم هایش نگاه کنم. حال سه ماه است که در این کمپانی به عنوان میکاپر جانگ کوک کار می کنم، جونگ کوک بعد از یه ماه گفت می خواد با من دوست شود و اولین بار به طور مخفیانه با هم به پشت بام آمدیم و از آن به بعد این پشت بام تاریک و دور افتاده، شد نقطه ای امن برای قرار های من و جونگ کوک. صدای اشنای باز شدن در آهنی را شنیدم و پس از آن صدای آرام بخش جانگ کوک :«خانم کوچولو حواسم بود از ظهر که اومدی برای میکاپم برای عکس برداری، هیچی نخوردی. » میرسد کنارم. کت چرمی و مشکی رنگی به تن دارد با یک ژاکت مشکی رنگ و شلوار بک مشکی و ماسکش را تازه داده است پایین و نفس هایش در هوای سرد پاییز بخار میشود. دو ساندویچ گرم در دست دارد و ماهیش هنوز تافت دارد اما مدلش بهم ریخته است. بوی عطر تلخش که در این چند ماه با آن زندگی کردم ، زیر دماغم میپیچد. عطرش گرم و تلخ است و من خنک و شیرین.
Dark night پارت دوم . لبخندی می زنم و ساندویچ را از او می گیرم. در حالی که کاغذش را باز می کنم می گویم :«نیازی نبود جئون... من زیاد به غذا وابسته نیستم. » با دهن پر می گوید :«لپ هات با این کارا آب میشن! اینطوری نمی تونم فشارشون بدم. باید حواست به خورد و خوراکت باشه فهمیدی ا/ت؟ » گازی کوچک از ساندویچم می زنم:«نگران نباش.. لپ هام همیشه هست..» ساندویچش را قورت میدهد:«میدونی.. میکاپ امروزم خیلی قشنگ شده بود، دلم نمیومد پاک کنم، آخرش با زور هانا پاک کردم! » ساندویچ را می گیرم پایین و به صورت بی نقصش نگاه می کنم :«عیب نداره.. من اینجام تا این صورت رو میکاپ کنم و پول خوبی بگیرم! » می خواست جوابم را بدهد که گوشی ام زنگ خورد،مادرم بود.اخم های جانگ کوک با دیدن نام مادرم در هم رفت با دهان پر می گوید :«پاک یادم رفته بود ، چک شبانهٔ مادرت رو.. جواب بده، بعدش میرسونمت خوابگاه.. بدو تا از ایران پا نشده بیاد کره. » لبخند میزنم و جوابش را می دهم :«جانم مامان؟ » «ا/ت کجایی؟ رسیدی خوابگاه؟ » نفسی تازه می کنم:«نه مامان هنوز کمپانی ام دارم شام می خورم، بخورم می رم خونه » «خیلی خب ا/ت حواست رو جمع کن و تاکسی بگیر، تو خیابون هم راه نرو شبه خطرناکه.. و ..کی میای ایران؟ » اخم می کنم:«برای چی؟ » «خاله ات.. حرف تو و پسرش رو پیش کشیده، میخواد تو و اون... » عصبی شدم، هزارن بار جواب پسر خاله ام را داده بودم و او باز هم پا فشاری میکند :«مامان! من هیچ وقت نمیخوام با اون باشم! به خاله بگو من هیچ حسی به پسرش ندارم! »
Dark night پارت سوم مادرم با لحنی آرام می گوید:«چطوری بگم؟ پسر خاله ات بد نیست که.. پولداره خوشگله قد بلنده.. خوبه که» عصبانیتم بیشتر می شود و حس میکنم باد خنک پاییزی باعث نمیشود خشم ناگهانی من فرو کش کند :«مامان کاری نداری؟ جوابم همونه که بود! تموم! » قطع کردم ، جونگ کوک مات نگاهم می کرد :«فکر میکنم باید فارسی یاد بگیرم... امپرت بد رفت بالا.. موضوع چیه؟ » کنجکاو است و ساندویچش را کنار گذاشته است, به ساندویچم نگاه میکنم، میترسم اگر به او نگاه کنم تمام احساساتم نصب به او لو برود :«پسر خاله ام میخواد با هام ازدواج کنه و من این موضوع رو قبول نمیکنم و خالم هر دفعه لج میکنه » لحنش کمی تغییر میکند، کمی خشم در ان اویخته میشود :«تو دوستش داری؟ » شرم را تکان می دهم:«حتی سر سوزن هم دوستش ندارم » با چشم هایش وجودم را میکاود، حس میکنم میتواند افکارم را بخواند:«تا حالا عاشق شدی ا/ت؟ » به چشم هایش نگاه میکنم، میتواند بفهمد؟ سر تکان میدهد:«اره یانه سوال ساده ای پرسیدم » خجالت میکشم :«اره.. شدم » مرا به سمت خودش برمی گر داند :«بهش گفتی؟ » با انگشتانم بازی میکنم :«میترسم بهش بگن و معذب بشه. دیگه مثل قبل نشه، بشه عین یه ستاره توی اسمون شب تار من » پرسینگ لبش زیر نور ماه میدرخشد :«پس بذار بهت بگم... چون من مثل تو از رد شدن نمیترسم... ا/ت.. من... ببین.. من.. لعنتی.. خیلی تمرین کرده بودم... »
Dark night پارت چهارم ( اخر) با انگشتش چانه ام را بالا می اورد و مرا مجبور میکند در ان دو تا تیله ی مشکی اش نگاه کنم ، یا صدایی ارام نجوا میکند :«من عاشقتم ا/ت.. مثل غرب و شرق که سوریه رو میخوان و همون قدر که زمین محتاج بارونه، من به تو، به نگاه تو، به صدای تو، به بوی تو نیاز دارم ا/ت.. یه کاری کردی که وقتی تو عمارته تنها میشم دلم میخواد تو کنارم باشی...میدونم من یه آیدلم، با من بودن خطرناکه، به این معنیه که باید همیشه بترسی از اینکه من مورد حمله قرار بگیرم و یا با خستگی هام کنار بیای، ضعفم رو میبینی و تو هیچ وقت نمیتونی امن بمونی ولی..بخ تک تک تار های مو های قهوه ای رنگت قسم... من تورو بیشتر از خودم دوست دارم... لطفا منو پست نزن... » فکم قفل شده بود.. حس میکردم اشک هایم در چشم هایم حلقه زده است و برای ریختن تقلا می کنند.. انگشت جونگ کوک زیر وانه ام بود و منتظر بود لب هایم به او جواب بدهند،بغض در صدایم مشخص بود:«اون کسی که.. من عاشقش شده بودم... تو بودی.. از همون اول میدونستم با تو بدون به چه معنیه.. ولی میخوام... تو رو ضعیف قوی.. خسته و یا سر حال، پسر و یا جوون.. پولدار و یا فقیر، تو هر جور که باشی من تورو میخوام.. » با چشم هایی خوشحال به من نگاه میکند و دستانش روی پهلویم قرار میگیرد :«باورم نمیشه... پس... یعنی... الان.. قبوله؟.. قول میدی کنارم بمونی؟ »
دستانم را روی بازو های مردانه اش میگذارم و باران نم نم که باعث خیس شده جلوی موهایم شده را نا دیده میگیرم :«قول میدم تا اخرش بمونم.. تنها چیزی که منو تورو از هم جدا میکنه.. مرگه.. ماه من» صدایش میلرزد :«ا/ت... دوست دارم رویای دست نیافتنی من» *با همکاری @nila1386bts پیجش داخل ویسگونه