دهمی های تجربی و ریاضی
@Wxvz123456
ایدیمه بیاید هر سوال یا فعالیتی که گیر کردی فقط تو کتاب پاسخ گو هستم نمونه سوال و سوال شرمنده حل نمیشه
دهمی های تجربی و ریاضی
ساعت هفت تا هفت نیم صبحانه و مسواک ساعت هفت و نیم تا هشت و نیم درس ساعت هشت و نیم تا هشت و چهل و پ
برنامه درسی فوق العاده عالی برای پنجشنبه جمعه
این رو هم بگم شما باید همیشه تو همه چیز نفر اول باشید!!
چون شما تکید!
منحصر به فرد هستید!
این رو هم بگم که چه اجباری چه از ته دل تجربی اومدید یه چیزی که با استعداد هاتون تو اون شغل به کار میره پیدا کنید و استارت بزنید
نفر اول نیستی؟
غصه نخور!!
هیچ وقت دیر نیست اینو یادت باشه!
همین الان درسی که خیلی معدلت داخلش پایینه مثل شیمی یا فیزیک یا ریاضی
زود باش بلندشو اراده کن و شروع کن از اول خوندن
تو میتونی!!
تو پر از استعدادی
استعدادهات نادیده نگیر
برای هدف هات بجنگ سختی بکش تا برسی به اونچه که میخوای!
یادت نره خاصی!
موفق باشید
🌷❤🌷❤🌷❤🌷❤🌷❤
درس 5 = جانشین سازی
پیش از این گفتیم که نوشته ها را می توان به دو دسته عینی و ذهنی تقسیم کرد.
اکنون به نوشته های ذهنی می پردازیم.
در نوشته های ذهنی از محدوده عینی و حواسّ ظاهر فراتر می رویم و موضوع را به یاری ذهن و خیال، پرورش می دهیم و می نویسیم. در متنهای ذهنی، نویسنده آزادی عمل بسیار زیادی دارد و در واقع، توانایی ذهن نویسنده، مسیر نوشته را شکل می دهد.
در درس اوّل، برای پرورش موضوع در ذهن، سه شگردِ بارش فکری، اگرنویسی و گُزین گفته ها معرّفی شد. این شگردها کمک می کند، موضوع در ذهن ما رشد و پرورش یابد.
یکی از رو ش هایی که موجب پرورش موضوع در ذهن می شود و در خلق نوشته های ذهنی مؤثرّ است، روش جانشین سازی است.
در این روش، خود را جای موضوع یا پدیده ای دیگر می نشانیم و از نگاه آن به بیرون می نگریم. با تغییر جایگاه و نوع نگاه، ظرفیت و قابلیت موضوع را افزایش می دهیم و جنبه های نادیده و ناشکفته آن را به نمایش می گذاریم.
نکته ای که در به کارگیری این روش، اهمّیت دارد، این است که وقتی خود را به جای چیزی یا کسی می نشانیم، باید عواطف، حسّ و حال، نوعِ نگرش، لحن کلام و شیوه بیانمان، متناسب با آن باشد و از زاویه آن نگاه روایت شود.
نمونه انشا به این روش:
پروانه در تاریکی شب
در این انشا تصور کنید؛ پروانه ای هستید كه در تاریکی شب، شمعی روشن پیدا كردهاید
من پروانهای کوچک هستم که خاطرهای هیجانانگیز از یک شب تاریک دارم و اگر دوست داشته باشید آن را برایتان تعریف میکنم.
آن شب همه جا تاریک بود. چشمهایم را باز کردم. روی لامپ خوابم برده بود. قبل از اینکه بخوابم همهجا روشن بود اما حالا هوا تاریک شده و همهجا ساکت و سیاه شده بود. از دور دست نوری ضعیف به چشمم خورد. دست و پایم را جمع و جور کردم، بالهایم را یکی دو بار، باز و بسته نمودم و برای یک پرواز تند و سریع به طرف منبع نور آماده شدم.
بعد از یک پرواز طولانی در نزدیکی نور نشستم. فهمیدم آن نور ضعیف از یک شمع است. شمعی که آرام و آهسته میسوخت و مردی میانهسال در کنار آن داشت کتاب میخواند. من عاشق نور بودم. همیشه به طرف لامپ ها و مهتابیها میرفتم و روی آنها مینشستم اما این یکی فرق داشت. نورش یک جور خیرهکننده بود.
کمکم نزدیک و نزدیکتر شدم. گرمای شعله شمع و نور زیبای آن مرا از خود بیخود کرده بود. فقط به نشستن روی شعله فکر میکردم و نه هیچ چیز دیگر. قبلاً از پروانههای بزرگتر شنیده بودم که اگر زیاد به شمع نزدیک شوم؛ میسوزم اما این اصلاً مهم نبود. من فقط یک چیز میخواستم و باید به آن دست پیدا میکردم.
بال بال زدم و به شمع نزدیک شدم، آتش شمع به سر بال ظریف و شیشهایام خورد که ناگهان باد شمع را خاموش کرد. باد نبود، مرد بود که سرش را از کتابش بالا آورده بود، مرا دیده بود و با فوت شمع را خاموش کرده بود. گفت:«حواست کجاست پروانه کوچولو؟ داشتی میسوختی» شمع که خاموش شد، آرام و غمگین به طرف لامپ خاموش به راه افتادم.
اگرچه از سوختن نجات پیدا کرده بودم اما من هنوز شمع را میخواستم و عاشق نور بودم.