کلاس چهارم که بودم اون پسری که وقتی مهدکودک میرفتم عاشقم بود رو دیدم. یه سال ازم کوچیکتر بود. خیلی عجیب بود، بعد از پنج سال یکی که عاشقت بود رو ببینی. یکی که یک سال باهاش دوست بودی و حالا بزرگ شده باشه. عجب.
اشتباه.
کلاس چهارم که بودم اون پسری که وقتی مهدکودک میرفتم عاشقم بود رو دیدم. یه سال ازم کوچیکتر بود. خیلی ع
مامانمون باهم دوست بودن. همیشه آخرین نفر ما برمیگشتیم خونه. یادمه یبار سر کج بستن در تراش یکی دیگه از دخترا دعوا کردیم. فکر میکردیم دیگه درست نمیشه، چون باز نمیشد. اون میگفت کار تو بود منم میگفتم خیرم، کار خودت بود. آخرش دیدیم با دعوا هیچی درست نمیشه، تصمیم گرفتیم به خالهای که بهمون درس یاد میداد بگیم تا درستش کنه. درست شد و اون بچه هم خوشحال.
نه تقصیر من بود، نه اون. اون دختر (صاحب تراش) خودش کج بسته بود.
خدا تمام چیزیایی که داری رو ازت میگیره، تا متوجه شی تنها چیز و یا بهتره بگم همه چیزی که داری خودشه و بس.
هدایت شده از 𝓜𝓞𝓞𝓓
15.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود
یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند
گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود
آخر ای خاتم جمشید همایون آثار
گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید
من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود
عقلم از خانه به در رفت و گر می این است
دیدم از پیش که در خانه دینم چه شود
صرف شد عمر گران مایه به معشوقه و می
تا از آنم چه به پیش آید از اینم چه شود
خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت
حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود