焚
📫 پیام ناشناس جدید https://eitaa.com/letsburn/9694 نه داداش منم دیوونه م خیلی عجیبه که حتی از یه دی
واقعا آدمیزاده و مبهم بودن همه چیز در اطرافش
焚
📫 پیام ناشناس جدید پس کی از این جسم رها میشم
به وقتش
میدونی بیب شاید الان که فقط نهایت تا جلوی دماغ و پامونو میبینیم، زندگی کردن خیلی بیمزه و بیارزش بنظر بیاد ولی خب جوجه رو آخر پاییز میشمرن. نه از فردا خبر داریم نه از یسال دیگه. حالا چه همه چیز عوض شه چه نشه، بالاخره وقت ما هم تموم میشه. نمیفهمم چرا باید عجله کنیم برای اون دنیا رفتن چون برای من یکی که بهشخصه نریدن اون دنیا فعلا. همینور باشم ببینم چه غلطی باید کنم
焚
به وقتش میدونی بیب شاید الان که فقط نهایت تا جلوی دماغ و پامونو میبینیم، زندگی کردن خیلی بیمزه و ب
خیلی جالبه بچهها
گاهی خیلی به قتل و قصاص و حکمهای مرتبط بهش فکر میکنم. قتل وحشتناکترین کاریه که یه آدم در حق یه آدم دیگه میتونه انجام بده. درواقع در حق جهان، چون همه آدمها قرار بوده به نقطهای برسن تو این جهان. و با قتل این مسیر نیمهکاره میمونه انگار. بعد حکم قصاص میاد. قصاص عین زندگیه. اون آپمی که همچین کاری کرده باید بهاشو با جون خودش بده. زندگی کسی رو گرفتی، زندگی خودتم گرفته میشه و شاید اینطوری باشه که انگار زودتر از موعد مشخص میری اونور. یهجور بهم ریختگی اعصاب خردکنی تو روند جهان بهوجود میاد از دیدگاه من آدمیزاد (هرچند جهان همیشه رو نظم ادامه میده)
هدایت شده از ناشناس 焚
📫 پیام ناشناس جدید
https://eitaa.com/letsburn/9695
منم همیشه اون همکلاسیه راهنماییم که تازه باهاش اوکی شده بودم و فرداش دیدم تو کانال مدرسه خبر فوتش رو گذاشتن هیچوقت یادم نمیره
سخت ترین لحظات بود برام ولی با مرگش تونستم به خودم بیام هرطور که شده بیشتر حواسم به مرگ و نبودنم باشه
焚
📫 پیام ناشناس جدید https://eitaa.com/letsburn/9695 منم همیشه اون همکلاسیه راهنماییم که تازه باهاش ا
اولین بارهای آدمیزاد تو این دنیا برام قابل توجهن. اولین باری که میتونه چیزی بگه، اولین باری که میفهمه چطور رو پاهاش وایسته و تعادلشو حفظ کنه، و اولین باری که با مفهوم مرگ مواجه میشه
焚
اولین بارهای آدمیزاد تو این دنیا برام قابل توجهن. اولین باری که میتونه چیزی بگه، اولین باری که میفهم
داشتن بچه فوق العادست. روند وجود یه آدم تو این دنیا رو با چشمای خودت نظاره میکنی
焚
اولین بارهای آدمیزاد تو این دنیا برام قابل توجهن. اولین باری که میتونه چیزی بگه، اولین باری که میفهم
فکر کنم ۱۰ سالم بود که یهو دیدم مامانم داره گریه میکنه. فهمیدم عموش مرده ولی واقعا هیچ درکی نداشتم. به هیچ مرگی تو دوروبرم اهمیت نمیدادم و هیچ درکی نداشتم و نداشتم تا اینکه ۱۵ سالم بشه و بابابزرگ خودم بره. اولین باری که به طرز ملموس مرگ رو حس کردم
焚
فکر کنم ۱۰ سالم بود که یهو دیدم مامانم داره گریه میکنه. فهمیدم عموش مرده ولی واقعا هیچ درکی نداشتم.
البته از کلمه مرگ بدم میاد استفاده کنم و ترجیحم از دنیا رفتنه ولی خب
焚
فکر کنم ۱۰ سالم بود که یهو دیدم مامانم داره گریه میکنه. فهمیدم عموش مرده ولی واقعا هیچ درکی نداشتم.
تو مراسم بابابزرگم حتی گریه هم نمیتونستم کنم فقط اولش که وارد شدم دیدم همه سیاه پوشیدن و بهم نگاه میکنن شوکه شدم. رفتم تو اتاقی که بابابزرگ رو تخت میخوابید رو نگاه کردم و وقتی یهو نبودشو دیدم از شوک و ترس گریه کردم. بعدش همش مغزم خالی بود و حتی از صدای جیغ جیغ بقیه خندمم میگرفت.
حتی اونجا هم هنوز با پدیده مرگ کامل مواجه نشدم
焚
تو مراسم بابابزرگم حتی گریه هم نمیتونستم کنم فقط اولش که وارد شدم دیدم همه سیاه پوشیدن و بهم نگاه م
بعدش کم کم باهاش مواجه شدم.
تو یه روز آفتابی زیبا
تو یه شب یلدای سرد
تو عید نوروز سر سفره رنگارنگ
دیدم که اوه، واقعا شوخی نیست و بابابزرگ دیگه نیست. تازه از یک سال پیش سوگ و فقدان رو کامل حس کردم، بعد از گذشت ۶ سال. کم کم فهمیدم از دنیا رفتنِ یه آدم چجوریه و به چه معنی ایه. از بعد از اون شب رندومی که باهاش مواجه شدم دیگه نتونستم تو روزهامم باهاش مواجه نشم. به اطرافیانم نگاه میکنم و میترسم
焚
بالاخره خودمو تو انیمه پیدا کردم XD
بخاطر همین این انیمه انقدر برام جالب بود و باهاش دوباره به اینجا برگشتم. Journal With Witch