بیب من ۱۶ سالگی یهو این نور به قلبم تابیده شد. من جوری از زندگی بریده بودم که یه بار تنها میموندم مامانم فکر میکرد خودکشی میکنم. ولی من نجات پیدا کردم.
برای من اون نور، منجی بود. وقتی تو تحقیقاتم درباره دین به "مهدویت" رسیدم حس کردم این تموم چیزیه که من همیشه تو زندگیم میخواستم و دنبالش بودم. برای تو اون نور چی بوده؟
این اتفاقات همشون نشونه ای از طرف خدا هستن. خدا نور تابونده به قلبت، چطور میتونی ولش کنی بره؟ من اون نور رو دو دستی چسبیدم چون تو این دنیای مضخرف و آلوده چیزی به اون زیبایی ندیده بودم.
فقط باید بیای تو مسیر.. منم دست و پا شکسته وارد مسیر شدم. اولش شالمو کشیدم جلو، بعد آرایشمو کم کردم، بعد ارتباطات غلطمو قطع کردم و کم کم تو مسیر اومدم.
نمیدونم چندبار خدا این نور رو میتابونه به قلب آدم و چندبار این فرصت برای آدمای آلوده ای مثل ما پیش میاد ولی از دستش نده..
روایته که تا ظهور منجی آدم ها فرصت دارن تا این نور رو پیدا کنن. مرحله به مرحله آدم ها محکم تر میشن تو مسیری که هستن.. دو مسیر هم بیشتر نیست.
منم یهو تو ۱۶ سالگی کاروان خدا رو دیدم، literally. تازه دوهزاریم افتاد تو دنیا چخبره و کیا دارن به سمت مقصد واقعی میرن.
فقط میتونم بگم که در کمتر از یک ماه من دویدم به سمت اون قافله، با دست و پای شکسته و روحِ نابود شده. من نابود شده بودم زیر دست و پای دنیا.
نه اینکه زندگی برام وحشتناک گذاشته باشه ها، اتفاقا ظاهرا بهم خوش میگذشت. تازه تو دبیرستان پتانسیل فان بودن خودمو کشف کردم و خیلی محبوب بودم، همه بهم میگفتن باحال و خوشگل و فلان...
ولی من به پوچی رسیدم چون تموم هدفم این بود که یه روزی آدما منو بین خودشون بپذیرن. وقتی بالاخره پذیرفته شدم اینجوری بودم که... خب که چی؟ اینا همشون آدم معمولین مثل خودم. تشویق و تحقیر اینا واقعا اهمیتی داره؟ نه تو این دنیا به دردم میخوره نه تو اون دنیا🤷🏻
تو تعطیلات نوروزِ اون سال من ظاهریاتمو محض اینکه به خدا نشون بدم نشونه اش رو با کمال میل پذیرفتم و دارم تلاش میکنم، درست کردم🙏🏼.
روز اول با مقنعۀ جلو کشیده شده رفتم مدرسه و طبق معمول کنار در وایستادم دوستای اکیپمو موقع ورود به کلاس اذیت نکنم ولی هیچکدومشون منو نشناختن یعنی نگاهم نکردن چون فکرشم نمیکردن..
وقتی آخر سال شد به دبیر جغرافیام گفتم تغییر کردم، گفت بخاطر همین مقنعتو جلو میکشی؟ فکر میکردم کچل کردی یا شپش داری.
تو خیابون که راه میرفتم دختر و پسرای همسن خودم که خب منو میشناختن برگاشون میریخت و میگفتن چرا یهو اینجوری میکنی؟
ولی آیا به جاییم بود؟ اصلا اهمیت داره؟
یسری از دوستامو از دست دادم و یسریاشون خندیدن گفتن چیشده جوگیر شدی؟ ولی وقتی برای ادامه تحصیل رفتم قم تازه فهمیدن من شوخی نداشتم با پدرشون که.
این آدما وقتی تو بمیری کجان؟ نهایتش ۲ روز واست ناراحت میشن. البته معمولا سر همون سفره وقتی میخوان بین نوشابه زرد و مشکی یدونه رو انتخاب کنن کلا فراموشت میکنن. سر همون سفره میگن میخندن و پشت یکی دیگه حرف میزنن. تو به تخم مرغ هیچکی نیستی
نهایتش یه ماه مسخرت میکنن. خب؟ خب؟ به کجات.