eitaa logo
3.6هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
750 ویدیو
8 فایل
عرفانه (عارقانه) ISTP در ۲۰۲ سالگیش تو زمین به غار من خوش اومدی ؛) ‌ . ـ 火(آتش) + 林(جنگل) = 焚(سوختن) ‌ . 📜کانال ناشناس: @ghod_balcony گپ و کانالامو اینجا پیدا کن: @ghod_list
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Nevella✨️
نبرد عارقانه و ببعالملکه: فصل چهارم - قهرمانان دروغین و حقیقت پنهان! خبر گروگان گرفته شدن شاهد ۱۳۶، قلب خروسِ فرمانده را به درد آورده بود. او که دیگر تنها به فکر جنگ نبود، حالا بیش از هر چیز نگران سلامتی و بازگشت عشقش بود. اما در میان این آشوب، صدای فریادهای پیروزی و جشن در پایتخت عارقانه بلند شد. امپراتور تیزچنگال، با درایت خاص خود، از این فرصت استفاده کرد تا روایتی جدید از جنگ را بسازد. تیزچنگال، در مقابل جمعی از سربازان و مورخان دربار، با صدایی رسا اعلام کرد: "امروز، روز پیروزی عارقانه است! روزی که قهرمان ما، سردار شجاع، «شفق بدره»، با فداکاری بی‌نظیرش، ضربه‌ی نهایی را بر دشمن وارد کرد!" مورخان، با قلم‌هایی که در دستانشان می‌لرزید، شروع به نوشتن تاریخ جدید کردند. داستانی که در آن، شفق بدره، با دلاوری شگفت‌انگیز، در لحظه‌ی حساس حمله به ببعستان، شجاعانه پیش تاخته و موفق شده بود تا سنت شلوارهای ببعی‌ها را از بین ببرد و پیروزی را برای عارقانه رقم بزند. در این روایت، هیچ اشاره‌ای به حضور ببعی‌ها، شنبلیله‌ها، یا حتی گروگان‌گیری شاهد ۱۳۶ نشد. تمام افتخار، تنها به نام شفق بدره سند خورد. اما حقیقت، همیشه راهی برای آشکار شدن پیدا می‌کند. در میان ببعی‌ها، کسی بود که شاهد تمام ماجرا بود؛ کسی که سکوت کرده بود، اما هرگز فراموش نکرده بود. «یگانه مظلوم»، سردار وفادار ببعالملکه، که در اولین حمله، زخم خورده بود، حالا از گوشه‌ای شاهد تحریف تاریخ بود. او به خاطر می‌آورد که چگونه در لحظه‌ی اوج نبرد، زمانی که خروسِ فرمانده (که او هم در آن زمان هنوز آنقدرها مهم نبود) قصد داشت تا شلوار ببعالملکه را پاره کند، خودش با شجاعت جلو آمده بود. او به جای ملکه‌اش، شلوار خود را سپر کرده بود و آن را سوراخ کرده بود. این فداکاری او بود که باعث عقب‌نشینی اولیه عارقانه شده بود، نه دلاوری شفق بدره! یگانه مظلوم، با شنیدن داستان‌های دروغین عارقانه، احساس خشم و بی‌عدالتی کرد. او نمی‌توانست اجازه دهد که حقیقت زیر پا گذاشته شود و فداکاری او و ملکه‌اش نادیده گرفته شود. با وجود جراحت‌هایش، او تصمیم گرفت سکوتش را بشکند. او به نزد ببعالملکه رفت و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد. "ملکه من، آن‌ها حقیقت را تحریف می‌کنند. آن‌ها می‌خواهند شفق بدره را قهرمان کنند، در حالی که این فداکاری من بود که باعث شد ما فرصت پیدا کنیم تا عقب‌نشینی کنیم و نقشه بکشیم. من شلوار خودم را فدا کردم، نه شلوار شما را!" ببعالملکه با شنیدن حرف‌های یگانه مظلوم، ابتدا شوکه شد، اما سپس احساس غرور و قدردانی در وجودش جوانه زد. او همیشه به وفاداری سردارانش افتخار می‌کرد و حالا یگانه مظلوم، بار دیگر وفاداری بی‌چون و چرای خود را ثابت کرده بود. ملکه با قاطعیت گفت: "یگانه مظلوم، تو قهرمان واقعی این نبرد هستی. فداکاری تو هرگز فراموش نخواهد شد. ما اجازه نخواهیم داد که تاریخ را به این شکل بنویسند. ما حقیقت را به همه خواهیم گفت!" اما چگونه؟ چگونه می‌توانستند روایت پیروزمندانه عارقانه را باطل کنند، در حالی که شاهد ۱۳۶ در گروگان ببعی‌ها بود و خروسِ فرمانده در ناامیدی به سر می‌برد؟ و چگونه شفق بدره، سردار دروغین، به این تحریف تاریخ واکنش نشان می‌داد؟ آیا او از این دروغ لذت می‌برد، یا از اینکه قهرمانی‌اش بر پایه‌ی دروغ بنا شده، احساس شرم می‌کرد؟ ---
هدایت شده از شفق the Argon
قهرمان شما تدبیر کرد عقب نشینی کنید اما من شلوار بعبعستانی هارو با شجاعت دریدم
هدایت شده از -Вистерия
اخرشم منو فروختی به شفق بدره😔💔
اخرشم منو فروختی به شفق بدره😔💔
«ضربانِ قفسِ دشمن» ۱. وضعیت بنبست سه روز از تبادل اسرا میگذرد. شلی، فرمانده جنگجوی ببعستان (که مثل بزی تنومند با پشمی زرهپوش و سپری به شکل شلوار جنگی است) در قفس طلایی قدقدستان اسیر است. در سرزمین ببعستان نیز شاهد۱۳۶، معشوقه شاه عارقانه، در برج آهنین حبس شده. دو سرزمین در آستانه نبردی تمامعیاراند؛ اما هرکدام یک برگ برنده دارند: اسیرِ طرف مقابل. ۲. شبی در قصر قدقدستان پادشاه عارقانه (با تاجی از پر شترمرغ و چشمانی عسلی) در تالار نقشههاست. کنارش سرداران مرغ جنگی نشستهاند: خروسهای زرهپوش با نوکهای فولادی. یکی از سرداران میگوید: «قربان، شلی را گردن بزنیم. دل ببعیها خالی شود.» عارقانه سیگارش را خاموش میکند. نگاهش به حلقه مبادلاتی میافتد که شاهد۱۳۶ در وداع آخر به او داده بود. «هر قطره خونی که از شلی بر زمین بریزد، تار موی شاهد۱۳۶ را میبرند. من او را میشناسم... تحمل شکنجه دارد، اما آبرویش را نگه میدارد تا من کاری کنم.» سکوت سنگینی میافتد. ۳. ایده شورشی نیمهشب، یک کبوتر نامهآور (از نوع جاسوس قدقدستان) با پایی زخمی میرسد. روی نامه مهر شخصی سارا ببع‌الملکه نیست؛ خط خط خطی زنانه و لرزان اما مغرور: «ای شاه مرغان، یک هفته مهلت. یا شلی را با تاج و تاجگذاری رسمی پس بفرستی، یا پیشکش: شاهد۱۳۶ در میدان نبرد سر بریده خواهد شد. اما... یک راه دیگر هست. خودت بیا. با دست خالی. در مرز قدقدستان و ببعستان، پل “قنطرهٔ آه”. به شرطی که سپاه نداشته باشی. قول میدهیم با تو مثل یک مهمان رفتار کنیم. سارا ببع.» عارقانه لبخند میزند. سرداران فریاد میزنند: «تله است!» اما او به شلی که در قفس است نگاه میکند. شلی سرش را پایین میاندازد. عارقانه میگوید: «سارا عاشق نمایش است. اگر من تنها بروم، او نمی‌تواند در برابر سوغاتیِ “ذلتِ پادشاه دشمن” مقاومت کند. آن وقت است که شاهد۱۳۶ را طعمهٔ معاوضه میکند... من به قنطرهٔ آه میروم.» ۴. عبور از خط دشمن بدون اسلحه، با ردایی ساده و دشنه‌ای در چکمه (برای ساعات آخر). عارقانه از گذرگاههای زیرزمینی قدقدستان خارج میشود. تنها یک مرغ مقلد او را همراهی میکند تا خبر برساند. در نیمه راه، سربازان ببعستان (ببعیهای پشمالو با کلاهخودهایی شبیه پوست هندوانه) او را دستبسته میبرند. شاهد۱۳۶ را در چادری چرمی میبیند: بند بر دهان، اما چشمانش که باز میشود، عارقانه تکانی میخورد. سارا ببع‌الملکه (با سری پر از زنگوله و تاجی از پیازچه) با ناز و ادا میگوید: «وااای... خودش تشریف آورد. پس یعنی شاهد۱۳۶ واقعاً لیاقت داشت.» ۵. معامله در قنطرهٔ آه سارا پیشنهاد میدهد: «یک بازی. تو در برابر شاهد۱۳۶. اما نه مبادله ساده. تو باید انتخاب کنی: یا تاج و تخت قدقدستان را به من بدهی، یا بدنت را قربانی کنی تا او آزاد شود...» عارقانه میخندد: «من پادشاهم به خاطر مرغانم. اما کسی که به عشقش خیانت کند، حتی مرغ هم نمیشود.» با اشاره او، مرغ مقلد که مخفیانه پشت ابرهای دره قنطره پنهان بود، شروع میکند به تقلید صدای شیپور جنگی قدقدستان. ببعیها فکر میکنند سپاه کمین کرده. چند ثانیه آشوب. در همین لحظه، عارقانه شلی (که اسیر را قبلاً با خود آورده بود) را از قفس فولادی آزاد میکند و رو به سارا میگوید: «فرماندهات را پس دادم. حالا نوبت توست.» ۶. پایان باز سارا که غافلگیر شده، مجبور میشود شاهد۱۳۶ را آزاد کند. اما شرط میگذارد: «تا ابد مرز قنطره، منطقهٔ غیرنظامی خواهد بود. و تو... هر ماه یک مرغ نازا برای سوگواری ببعهای مرده در جنگ بفرست.» عارقانه دست میدهد. شاهد۱۳۶ در آغوشش میگرید. شلی، که حالا آزاد است، رو به ببعیها میگوید: «این مرد ارزشش را داشت.» 🔹 لحظهٔ رمانتیک نهایی: شب هنگام، در بازگشت، عارقانه روی زانوی شاهد۱۳۶ سر میگذارد. او زمزمه میکند: «میترسیدم دنبالت نیام... اما بعد یاد حرفت افتادم که گفتی “تنها کسی که از عاشق شدن میترسد، لایق پیروزی نیست.”» شاهد۱۳۶ پلک روی چشمش میکشد: «حالا فهمیدی چرا عاشقِ یک پادشاهِ مرغ شدم؟» پرده میافتد روی قنطرهٔ آه؛ پر از ستاره و بوی یونجه و خستگی دو عاشق. ‌
«ضربانِ قفسِ دشمن» ۱. وضعیت بنبست سه روز از تبادل اسرا میگذرد. شلی، فرمانده جنگجوی ببعستان (که مث
"من پادشاهم به خاطر مرغانم. اما کسی که به عشقش خیانت کند، حتی مرغ هم نمیشود." 🔥
اخرشم منو فروختی به شفق بدره😔💔
بانو به خاطرت تا قنطرۀ آه هم میرم
هدایت شده از شفق the Argon
نبرد عارقانه و ببعالملکه: فصل پنجم — یورش حقیقت و رهایی شاهد شب سنگینی بر دشت‌های مرزی افتاده بود. مه نازکی زمین را پوشانده بود و قلعه‌ی سنگی ببعستان، جایی که شاهد ۱۳۶ در آن زندانی بود، همچون سایه‌ای خاموش در تاریکی دیده می‌شد. در اردوگاه عارقانه اما سکوتی متفاوت حاکم بود؛ سکوتی که پیش از یک تصمیم بزرگ شکل می‌گیرد. عارقانه با چشمانی مصمم به نقشه‌ها نگاه می‌کرد. برای او این فقط یک نبرد نبود. شاهد ۱۳۶ تنها یک گروگان نبود؛ او عشق عارقانه بود و قلبش در آن قلعه اسیر شده بود. کنارش شفق بدره ایستاده بود؛ همان دستیار وفاداری که همیشه وقتی نقشه‌ها باید به عمل تبدیل می‌شدند، پیشقدم می‌شد. شفق آرام گفت: «راه مخفی پشت صخره‌های غربی هنوز محافظ ندارد. اگر امشب حرکت کنیم، قبل از سپیده‌دم داخل قلعه‌ایم.» عارقانه سر تکان داد. «پس امشب حقیقت را پس می‌گیریم.» * نیمه‌شب، گروه کوچکی از بهترین جنگاوران عارقانه در سکوت کامل حرکت کردند. هیچ طبل و شیپوری نبود؛ فقط صدای قدم‌هایی که روی خاک نرم می‌نشست. شفق بدره پیشاپیش حرکت می‌کرد و مسیر چوپانان قدیمی را نشان می‌داد؛ راهی باریک که مستقیم به دیوار جنوبی قلعه می‌رسید. طناب‌ها بالا رفتند. چند لحظه بعد، نخستین سربازان عارقانه از دیوار عبور کردند. نگهبانان ببعستان حتی فرصت فریاد هم پیدا نکردند. درون قلعه، درگیری کوتاه اما شدید بود. شفق با سرعت و دقت نیروها را هدایت می‌کرد و عارقانه شخصاً در قلب نبرد پیش می‌رفت. سرانجام به برج زندان رسیدند. در سنگین با ضربه‌ای شکست. درون اتاق تاریک، شاهد ۱۳۶** با چهره‌ای خسته اما امیدوار ایستاده بود. وقتی نور مشعل‌ها صورت عارقانه را روشن کرد، چشمانش از شگفتی برق زد. عارقانه جلو رفت و گفت: «آمدم دنبالت. هیچ قلعه‌ای نمی‌تواند حقیقت را زندانی کند.» شاهد آزاد شد. * اما ماجرا به همین‌جا ختم نشد. خبر آزادی شاهد همچون طوفان در ببعستان پیچید. ببعالملکه خشمگین شد و سپاهش را برای حمله‌ای بزرگ بسیج کرد. او می‌خواست پیش از آنکه روایت عارقانه تثبیت شود، جنگ را دوباره برگرداند. سپاه ببعستان در دشت بزرگ صف کشید. اما وقتی به میدان رسیدند، چیزی دیدند که انتظارش را نداشتند. عارقانه آماده بود.** سپاه منظم او در دو سوی میدان ایستاده بود و در مرکز، شفق بدره پرچم عارقانه را بالا نگه داشته بود. نبرد آغاز شد. این بار، عارقانه فقط دفاع نمی‌کرد؛ او با نقشه‌ای که از پیش طراحی کرده بود، نیروهای ببعستان را در حلقه‌ای محاصره کرد. شفق بدره حمله‌ی سریع جناحی را رهبری کرد و صفوف دشمن را در هم شکست. در میانه‌ی آشوب، بسیاری از کسانی که داستان‌های دروغ درباره‌ی نبرد ساخته بودند — همان تحریف‌کنندگان تاریخ — تلاش کردند فرار کنند. اما سپاه عارقانه آن‌ها را محاصره کرد. شفق بدره با صدایی بلند گفت: «دروغ نمی‌تواند پشت شلوارهایش پنهان شود!» و با حمله‌ای نمادین، جنگاوران عارقانه شلوار دروغگویان ببعستانی و تحریف‌کنندگان تاریخ را پاره کردند؛ همان نمادی که زمانی ببعستان با آن فخر می‌فروخت. دشت از خنده و فریاد پیروزی عارقانه پر شد. * غروب که رسید، پرچم عارقانه بر بلندترین تپه برافراشته شد. شاهد ۱۳۶ آزاد بود. سپاه ببعستان شکست خورده بود. و حقیقت دیگر زندانی نبود. مورخان دوباره قلم برداشتند. این بار در تاریخ نوشته شد: عارقانه با قدرت و اراده عشق خود را نجات داد، و شفق بدره، دستیار وفادارش، با شجاعت و تدبیر راه پیروزی را گشود. و بار دیگر ثابت شد که در سرزمین عارقانه، نه دروغ می‌ماند… و نه شلوار دروغگویان سالم.**