کاش میشد برگردم به روزهای کودکی. روزهای برفی تبریز و صدای خنده و شادی بچه ها. اون روزهایی که با اتوبوس میرفتیم تا مدرسه و من به مدرسه راهنمایی روبروی ابتداییم نگاه میکردم و حس میکردم چقدر اونا بزرگن و من کوچیکم. کاش هنوز میتونستم بالای درختها بشینم و توت بخورم
کاش هنوز ته دغدغه ام این بود که چرا دوستای بابا سوژه ام کردن سر اینکه گوشی بابا رو انداختم تو تُنگ و سوخته
خیلی ناراحتم که دو دستگی بین مردم ایران افتاده. عمیقا خسته و ناراحتم. وقتی میبینم هی شما به گپای دیگه حمله میکنید گزارش میزنید و هی اونا حمله میکنن گزارش بزنن یه جون از جونام کم میشه. لعنت به صهیونیستها که برای منفعت خودشون راحت بین کشورها و ملتها تفرقه میندازن. راحت زندگی آدم ها رو خراب میکنن
焚
خدای من تو دقیقا میفهمی حسی که دارمو
منم جلفا بودم. دیوارهای خونمون صورتی بود از بیرون. تو حیاطمون یه حوض آبی کوچیک داشتیم و یه درخت بید. همسایه سمت چپیمون باغ داشت تو حیاطش انگار.. یکبار رفته بودم دیدم سقف حیاطش با برگهای درخت انگور پوشونده شده و زیر چندتا لیوان شیشهای پروانه های زیبای مختلف رو نگه داشته. پارک وسط محوطه و زمین فوتبال.. نذار بگم از روزهای بارونی جلفا. وقتی بارون تموم میشد و رنگین کمون تو آسمون میومد بچه ها دوباره برای بازی بیرون میومدن با دوچرخه و توپ. نذار بگم از اون روزهایی که گوشی ای وجود نداشت تا آدم ها رو تو خونه نگه داره