焚
خدای من تو دقیقا میفهمی حسی که دارمو
منم جلفا بودم. دیوارهای خونمون صورتی بود از بیرون. تو حیاطمون یه حوض آبی کوچیک داشتیم و یه درخت بید. همسایه سمت چپیمون باغ داشت تو حیاطش انگار.. یکبار رفته بودم دیدم سقف حیاطش با برگهای درخت انگور پوشونده شده و زیر چندتا لیوان شیشهای پروانه های زیبای مختلف رو نگه داشته. پارک وسط محوطه و زمین فوتبال.. نذار بگم از روزهای بارونی جلفا. وقتی بارون تموم میشد و رنگین کمون تو آسمون میومد بچه ها دوباره برای بازی بیرون میومدن با دوچرخه و توپ. نذار بگم از اون روزهایی که گوشی ای وجود نداشت تا آدم ها رو تو خونه نگه داره
焚
واسم سواله که دنیا بدون آمریکا و اسرائیل و کشورهای استعمارگر چطور میشد؟ آفریقا و آسیا اگه انقدر تحت
میترسم با قلب سرد از این دنیا برم
焚
من خیلی اطرافیانم هرازگاهی بهم میگن انقدر تو خودت نریز و یکم درباره چیزایی که ذهنتو درگیر میکنه حرف
خیلی دقیق گفتی. آرزو به دلم مونده یکبار که آشفتگیم معلوم شد بقیه از دستم ناراحت نشن ولی انگار جزوی از محالاته
焚
خیلی دقیق گفتی. آرزو به دلم مونده یکبار که آشفتگیم معلوم شد بقیه از دستم ناراحت نشن ولی انگار جزوی ا
نوروز که شمال بودم یه روز بدجور دلم از همه چیز گرفت. عید سیاه داییمم بود. اون روز هی تو مهمونی همه فامیلا باهام حرف میزدن و چیز میز تعارف میکردن بخورم و من صدبار گفتم میل ندارم ولی باز ادامه دادن. بعدا مامان گفت بقیه بهش گفتن "چیشده؟ عرفانه چرا از دست ما ناراحته؟"