صحنه ۵ - انتقام کامل (بدون خون، بدون دعوا)
بامداد روز بعد. تمام مرغهای قدقدستان فقط درباره یک چیز حرف میزنند:
«عارقانه چه جذاب بود... زره سیاه، هدیه عجیب، رقص با عروس... راستی شاهد با کی ازدواج کرد؟ شفق؟ آهان، آن یکی...»
حتی شاهد، صبح عروسی، در آینه به خودش نگاه میکند و با خودش میگوید:
«...چرا دلم برای دستش تنگ شده؟»
شفق کنارش خوابیده. بیخبر از اینکه عارقانه بدون حتی یک لمس، قلب مرغها و حتی لحظهای قلب شاهد را دزدیده.
در قصر قدقدستان، عارقانه کنار پنجره ایستاده. قُل پشت سرش.
قُل: «قربان... همهی مرغها گفتند: ای کاش داماد عارقانه بود.»
عارقانه (لبخند سرد و راضی): «انتقام کشیدن یعنی کسی نفهمد انتقام کشیدهای. فقط بفهمد... پشیمان شده.»
پانویس سرد (اما خنک)
همان شب، سارا ببعالملکه از زندان مشروط فرار میکند و نامهای برای عارقانه میفرستد:
«آفرین. ازت متنفرم. اما تحسینت میکنم. میخواهی ببعستان را با هم فتح کنیم؟ فقط به این شرط که دیگر با عروس کسی رقص نکنی. مال من باش.»
عارقانه نامه را آتش میزند. بعد زیر لب میگوید:
«زنها... آخرش همه عاشق حرومزادهها میشوند.»
پرده.
هدایت شده از نرگاس
دو ماه از ازدواج شفق و شاهد گذشته بود که عارقانه با یک نقشهی مرغیِ شگفتانگیز برگشت.
اول از شماره ناشناس پیام داد، بعد شاهد را از بلاک درآورد، بعد هم با اعتمادبهنفس وارد جمع شد؛ انگار نه انگار که چند وقت پیش از لانه اخراج شده بود.
در یک مهمانی خانوادگی، آقای رائفیپور هم حضور داشت.
او با عینک جدی نشسته بود و مدام زیر لب میگفت:
> «این ماجرا از اول هم بوی ذرت سوخته میداد…»
همان موقع، شاهد و عارقانه به بهانهی «یک صحبت مهم» رفتند توی اتاق.
پنج دقیقه بعد برگشتند، ولی شفق همان لحظه از روی نگاههای مشکوک و پیام روی گوشی شاهد فهمید که اوضاع عادی نیست.
شفق فریاد زد:
> «یعنی من اینهمه مرغی بازی کردم، آخرش تو رفتی با همون کسی که بلاکش کرده بودی مشورت کردی؟!»
شاهد خواست توضیح بدهد، اما آقای رائفیپور فقط سرش را تکان داد و گفت:
> «وقتی لانه شیشهای باشد، حتی نوک زدن هم رسوا میکند.»
چند روز بعد، شفق و شاهد برای طلاق رفتند.
و بدترین اتفاق این بود که عاقد طلاقشان خودِ عارقانه بود!
عارقانه با قیافهای خیلی رسمی دفتر را باز کرد و گفت:
> «آیا هر دو طرف با این جدایی موافقاند؟»
شفق گفت:
> «بله، فقط زودتر تمامش کن قبل از اینکه دوباره شمارهی اشتباه بگیره!»
شاهد هم آهی کشید و گفت:
> «بله… ولی این یکی دیگه واقعاً آخرین تخممرغ بود.»
عارقانه مهر را زد و گفت:
> «طلاق انجام شد.
> اگر کسی اعتراضی دارد، لطفاً بعد از خروج از لانه ثبت کند.»
و اینطور، عشقِ قدستان با صدای قدقد، غرغر، و یک عالمه سوءتفاهم تمام شد.